Skip to main content

گزارش اختصاصی از جشنواره برلین

این نوشته‌ی کوتاه بروزِ احساسم درباره‌ی کارگردان فیلم No Good Man است. برای دیدنِ این فیلمِ جذاب که شاید به فارسی «بدونِ مردانِ خوب» برایش مناسب‌ترین نام باشد، در شب اول جشنواره، و مراسم افتتاحیه، همراهِ پسرم، تلاشِ زیادی کردم. دوست داشتم او با تمام زوایای یک جشنواره‌ی خوب و قدرتمند، که حامیِ فیلمسازانِ جوان و کشف استعدادهای سینمایی است، آشنا شود.


دیدنِ این فیلم از چند نظر برایم عمیق و پرمعنا بود:
یک زن،
یک مادر،
یک فیلمبردار،
یک شغل دولتی،
یک زندگیِ زناشوییِ از هم پاشیده،
و دنیایی از عشق.

قبل از هر چیز، قصهٔ فیلم را با هم مرور می‌کنیم: «نورا عاشق است. تک‌تک سلول‌هایش نفس می‌کشند تا خلق کنند، تا مادر باشند، تا مبارزه کنند. فرهنگ ریشه‌دار مردسالاری، دردهای مشترکی برای او رقم زده است. او که حاصلِ یک مهاجرت اجباری خانوادگی است، زندگی‌اش سرشار از پذیرش‌های جبری است که در ذهن ما به نام «اختیار» معنا می‌شود. خانواده‌اش برای زنده ماندن از مرزها گذشته‌اند و به ایران رسیده‌اند؛ جایی که سنت‌ها همچنان ریشه‌های عمیقی در بطنِ جامعه دارند. این افکار، زن و مرد نمی‌شناسد؛ تنها به جسمی نیاز دارد تا در آن رشد کند.

بازیگران بدونِ مردانِ خوب در جشنواره برلین

او تا ۱۲ سالگی در ایران بزرگ شده؛ یعنی با دردِ مهاجرت، با تبعیض، با بی‌هویتی شناسنامه و پاسپورت زیست، مسیری را در کودکی طی کرده که بسیاری پس از سال‌ها زندگی، تجربه می‌کنند. اما شهربانوی شهر قصه‌ی ما خوش‌شانس بود که در خانواده‌ای با نگاه عمیق انسانی رشد کرد. فیلم‌های او نه‌تنها درباره‌ی دردهای افغانستان و خاورمیانه‌اند، بلکه مرزهای انسانیت و اخلاق را در هم می‌تنند تا سخن بگویند؛ تا مخاطب آنچه را نمی‌داند، درک کند.

شهربانو سعادت، که خودش نقش اول زن (نورا) را نیز بازی می‌کند، صادقانه از مادر بودن زیر سایه قوانین رسمی مردسالار، از نگاه‌های سنگین مردان کوچه و خیابان و حتی از روشنفکرنمایی‌های سطحی سخن می‌گوید. بازی درخشان او در کنار همسرش (انور هاشمی)، انسانی تشنه آزادی را به تصویر می‌کشد؛ اجرایی رئالیستی و تنیده در زیست واقعی.

کارگردانی شهربانو و شناخت دقیق او از قاب در سینما، تدوین بسیار دقیق، فرم روایی فیلم را آهسته و بی استرس پیش می‌برد، حتی در کلوزآپ‌ها و فیلمبرداری‌های متحرک، باز هم بیننده نگران نمی‌شود! انگار خطوط صورتش، عمق آرامش قلبش را به روح داستان می‌دمد… تا جایی که با او می‌خندیم و یادمان می‌رود که او چقدر با درد می‌خندد…

شهربانو سادات بر سر صحنه بدونِ مردانِ خوب

شخصیت نورا مرا به یاد نورای فیلم Joachim Trier در فیلم The Worst Person in the World انداخت؛ جایی که او می‌تواند در خیال، زمان را متوقف کند، فرار کند، تجربه کند بازگردد. اما نورایِ «بدونِ مردانِ خوب» باید بماند و بجنگد؛ تا آنجا که فرسوده و فلج شود. او میان عشق مادری و عشقِ زنانه گرفتار است. محکوم به انتخاب، محکوم به ترک، محکوم به عبور.

دردناک است که هنوز در برخی جوامع، مرد باید اجازه خروج همسرش را امضا کند. این‌ها شعار نیستند؛ واقعیت‌اند. نورا این دردها را بی‌آنکه بر موج سیاست یا فمینیسمی سوار شود، بدون اینکه از وجودِ پر رنگِ تاثیرِ جنگ و طالبان بر زندگی‌اش صحبت کند، آرام و تدریجی بیان می‌کند، می‌خندد، گریه می‌کند و در نهایت می‌گریزد. و چه خوب که بوسه آخر را فراموش نمی‌کند. این صحنه مرا به یاد فیلم «کازابلانکا» انداخت؛ جایی که ریک در پایانِ قصه، عشق را به آزادیِ معشوق گره می‌زند. نورا هم در دوراهی ماندن و رفتن، جاده را انتخاب می‌کند: همان انتخاب دشوار و همان رهاییِ تلخ را…