دهم دی، تولدِ زندهیاد ناصر چشمآذر موسیقیدان و آهنگسازِ برجستهای بود که مرگِ ناگهانیاش برای جامعهٔ موسیقی و سینمای ایران ضایعهای جبران ناپذیر بود، قطعاً موسیقی متن بسیاری از فیلم های ماندگار سینمای ایران مثل هامون، خواهران غریب، قصههای مجید و قارچ سمی بدون حضور او تا این حد ماندگار و تأثیر گذار نبود…
این چهرهٔ خاطرهساز، در خانوادهای هنرمند بزرگ شد، پدرش از همکلاسیهای رشید بهبودف، آهنگساز روسی/آذری بود که شهرتی عالمگیر دارد. زمانیکه خانواده چشمآذر از اردبیل بهتهران کوچ کردند، ناصر پنج ساله بود. او از همان دورانِ کودکی عاشق بازیگری تاتر بود اما هرگز فرصتی برای رفتن روی صحنه پیدا نکرد. شاید بههمین دلیل بود که اگر او را از نزدیک میشناختید متوجه میشدید بهلحاظ رفتاری دارای جاذبههایی است که شاید کمتر بازیگری دارای آن است. ناصر از شش سالگی یادگیری آکاردئون را زیر نظر پدرش شروع کرد. میگفت: «طی سهدهه از زندگیام روزی هفت تا هشت ساعت پشت پیانو بودهام و ساز زدهام…» البته من گاهی به شوخی بهش میگفتم ناصر با عشق بیپایانی که بهموسیقی داری، حتما شبها هم با پیانو میخوابی و صبح با پیانو بیدار میشوی!

او در خانوادهای بزرگ شده بود که موسیقی و تاتر در آن جریان داشت. پدرش تئاتر میخواند، ساز هم میزد. او از همکلاسیهای «رشید بهبودف» بود که شهرتش عالمگیر بود. ناصر هم از کودکی در این اوهام و خیالات غوطهور بود. تئاتر را خیلی دوست داشت. دلش میخواست نقشهای رمانهای معروف دنیا را بازی کند. اما در نهایت به آکاردئون، آهنگسازی و ارکستراسیون قناعت کرد. با همهٔ شور و اشتیاقی که داشت، قصه فیلمها اغلب تکراری بود و راضیاش نمیکرد چون نمونۀ آنچه بود که پدرش وقتی هم سن و سالِ او بود، بازی میکرد. دلمشغولیهای ناصر بیشتر اصوات طبیعی و برخوردِ این اصوات با هم بود.
ناصر همه چیز را زیر میکروسکوپ نگاه میکرد. در میان بچههای این خانواده، فقط ناصر و منوچهر به موسیقی به صورت جدی پرداختند. ناصر سه دهه از زندگیاش را روزی هفت تا هشت ساعت ساز میزد. او از شش سالگی با آموزشهای پدرش، یادگیریِ آکاردئون را با قواعد کلاسیک و آکادمیک شروع کرد. پدرش نوازندگی میکرد و ساز هم میساخت. مردی که بدعتگذارِ کمانچهْ باس در موسیقی سنتی بود که در زمان مرحوم مرتضی حنانه که ریاست شورای موسیقی ایرانی را در رادیو و تلویزیون داشت، با الهام از ویلنسل در سازهای اروپایی، ایدۀ اضافه کردن یک ساز سنتی باس را مطرح کرد و با سرمایۀ شخصی، کمانچهای با کاسه و دستۀ بزرگ و سیمهای ویلنسل ساخت که میتوان گفت هدیه و موهبتی از طرف پدرش به موسیقیِ اصیل بود که بعدها گسترش پیدا کرد و به طرق مختلف استفاده شد.
ناصر معتقد بود یکی از دلایلی که موسیقی ما نمیتواند در عرصههای جهانی عرض اندام کند، به خاطر نداشتن خط باس است. او در شانزده سالگی پیانویی خرید و در کلاس دکتر امانوئل ملیک اصلانیان تحت آموزش قرار گرفت. کمکم قطعات سنگینِ پیانو را تمرین میکرد اما وقتی که وارد حرفۀ موسیقی شد، زمانی که صرف ارکستراسیون میکرد و بیخوابیهای شبانهروزی، فرصت تمرین را از بین برد. اما هنوز هم آکاردئون برایش خدای سازهای دنیا باقی ماند. حتی از ویولن که از سازهای سخت دنیا است هم برایش بیشتر حرمت داشت. ناصر معتقد بود اگر یک آکاردئونیست بخواهد به معنای بینالمللی مطرح شود، کارش آسانتر از هیچ سازی نیست. آکاردئون سختترین سازِ دنیاست چون دو دست، دو کار مختلف میکند و به این میگویند مغزگشایی.

ناصر از ده سالگی دست در دست پدر، در عروسیهای بالا و پایین شهر، کاخ و باشگاههای مختلف ساز میزد. پدرش تار و کمانچه میزد و ا آکاردئون؛ یک نفر دف میزد و گهگاهی هم کلارینت اضافه میشد. آن روزها آنهادستمزدشان را هم خیلی دموکراتیک تقسیم میکردند اما چون ناصر با اختلاف زیاد از بقیه کوچکتر بود، نصف سهمش به پدرش میرسید. او همیشه با خانوادهاش زندگی میکرد چون آنها را خیلی دوست داشت و دلش نمیخواست آنها را در شرایطِ ناراحتی بببند. ناصر همیشه معتقد بود زندگی هنری و خانوادگی اگر دارای دیسیپلین نباشد، قطعا لطمه میخورد. میگفت در حرفهٔ بازیگری این که آنها یک ماه در یک شهرستان فیلمبرداری دارند، باعثِ دوری از خانواده میشود و نوع روابط و مسئولیتها را غیرعادی میکند. به خاطر همین است که زوجهای هنری همیشه چنین دغدغههایی دارند. در موسیقی هم برای یک کارِ یک دقیقهای ممکن است یک روز کامل لازم باشد وقت صرف کنید تا چیزی که میخواهید خلق کنید.
او خاطرهٔ جالبی، از اجراهایی که با پدرش انجام میداد را خیلی بانمک نقل میکرد: «یک بار پدرم گفت یک عروسی برای فردا شب گرفتهایم اما من نمیتوانم بیایم چون باید عروسی دیگری بروم. فقط یک آکاردئون و یک دایره میخواستند. وقتی به خانۀ عروس رسیدیم که او را به سمت خانۀ داماد بدرقه کنیم، همین که موسیقیِ مبارک باد را که مخصوص این مراسم است، شروع کردیم، ریزشِ باران شروع شد. گفتم برای هر دوی ما چتر بیاورند اما هر چه اصرار کردم فقط برای نوازندۀ دایره چتر آوردند و در همین گیر و دار بود که یک دفعه آکاردئون که ترکیبی از چوب و کاغذ است، در دستهایم، نصف شد. همان شد که همه ریختند سر من و تا میتوانستند کتکم زدند که چرا عروسی ما را خراب کردی!»
یک بار هم با اصرار من، این خاطره را نقل کرد: «شانزده سالم بود که رفتیم سفارت روسیه در تهران که با استاد سلیمی آهنگسازِ آیریلیق یک برنامه بگذاریم. همین که وارد سالن شدیم دیدیم یک پسر جوان به شکلی خیرهکننده پیانو میزند. وقتی او را دیدم، به پدرم گفتم من چطور میخواهم به این جاها برسم. گفت تو هم تمرین کنی میرسی. اینها روزی ده ساعت تمرین میکنند. بعدها فهمیدم او یک آبدارچی روس است که بهتر از خیلی از اساتید شناخته شده پیانو میزند. آنجا استاد سلیمی که به او عمو علی میگفتم، گفت امروز باید آیریلیق را با پیانو بزنی در حالی که من اصلاً پیانو نزده بودم. با تشویق ایشان، نشستم پشت پیانو و نمیدانم موقع اجرا دچار چه حالی شده بودم که رشید بهبودف و چنگیز چنگیزاف پیانیست هم آمدند روی صحنه و بغلم کردند. به اینها میشود گفت نیروهای امداد غیبی که در بشر وجود دارد. از قبل هم عاشق پیانو بودم اما پولش را نداشتیم که بخرم. بعد که خریدم، روزی چندین ساعت تحت آموزش استاد اصلانیان کار کردم. اما هیچوقت نمیخواستم به عنوان پیانیست مطرح شوم. فقط میخواستم برای موسیقی فیلم یا ترانه یا تبلیغات از آن استفاده کنم.»

ناصر چشمآذر
ناصر معتقد بود که موسیقی از پنج سالگی با دیدن فیلم آیوانهو برایش جدی شده، شکوه و عظمتی که در تام فیلم بوده، برایش مثلِ دعوتی به موسیقی کلاسیک بوده. ناصر بعد از دیدن این فیلم وقتی از سینما بیرون آمده، برف میباریده. او زبانش را بیرون آورده و گفته خدایا میشود یک روزی من آهنگساز فیلم شوم؟ چند دانۀ برف روی زبانش نشسته و فهمیده که میشود! بعد به مطالعه تمایل پیدا کرده تا شانزده سالگی که پارتیتورهای موسیقی فیلم را میگرفته و خصوصی مطالعه میکرده. او بواقع یک عشق سینما بوده. آن موقع که هنوز مدرسه نمیرفته، در کیهان بچهها طرز درست کردن آپارات ساده را یاد گرفته بوده، فریمهای فیلمها را از پشت شهرداری میخریده و با ضبط صوت کوچکی که داشته دوبله میکرده. موسیقیهای سمفونیک رادیو را هم ضبط میکرده و به عنوان موسیقی متن استفاده میکرده.
ورود چشمآذر به رادیو در شانزده سالگی بوده که در برنامۀ کودک، آکاردئون میزده، بعدها در ارکسترهای مختلف آذری و محلی هم فعالیت میکرده. برادرش منوچهر از آنجایی که زودتر وارد جریان حرفهای شده، سرش هم شلوغ بوده و کارهایی را به ناصر محول میکرده و ناصر هم این موقعیتها را از دست نمیداده و جایگزین خوبی برایش بوده.
کار سینمایی برای ناصر با فیلمهای کوتاه کیارستمی مثل رنگها و بهداشت شروع میشود. حدود سال ۵۱ که ناصر دستگاه سینتیسایزر را آورده بوده، کیارستمی او را در تلویزیون دیده بوده و دعوت به همکاری کرده. میگوید: «یادم هست آن روز شروع کردم به تست کردن صدا و چند خط از آهنگ را زدم که عباس گفت خیلی ممنون! عالی بود همین را میخواستم. و هنوز هم همان آهنگ ضبط شده در همان فیلم وجود دارد. بعد دو فیلم بود که نقش تنظیمکننده را داشتم؛ یکیشان ساختهٔ منصور تهرانی بود. بعد فیلم دیگری بود که حبیب کاووش کارگردانی کرده بود که آنجا هم تنظیمکننده و ناظر اجرا بودم. دیگر کار سینمایی نداشتم تا وقتی که با ساز جدید از امریکا برگشتم. آنجا بود که اولین کار حرفهایِ ثبتشده در فیلم را انجام دادم که «تاراج» ساختهٔ ایرج قادری بود. بعد از آن «گذرگاه» و به دنبالش «اجارهنشینها»، «سمندر» و کارهای دیگری که در ادامه انجام دادم. با مهرجویی هم بغیر از «اجارهنشینها»، در شیرک، هامون، بانو، میکس و دختردایی گمشده کار کردم. موسیقی هامون به مهرجویی خیلی کمک کرد چون فیلمنامه را خوانده بودم و میتوانستم تصویر دکوپاژ شده را تصور کنم و صداهایی که شنیده میشود را هم همینطور. بنابراین با کارگردان همفکری کردم و نتیجهاش بسیار خوب شد.» ناصر یکی از ماندگارترین کارهایش را موسیقی متن قصههای مجید میدانست. (کلیپ زیر بخش کوتاهی از موسیقی متن قصههای مجید است)
او بنا به دلایلی بازیگری جلوی دوربین را دوست ندارشت. اما با مهرجویی این کار را تجربه کرد. دلیل حضورش هم این بود که قرار بود هر کسی نقش خودش را بازی کند حتی خود مهرجویی.
ناصر همیشه به تمامی عوامل و اکیپی که باعث ساخته شدن یک فیلم میشوند توصیه میکرد، از عالم و دنیای موسیقی غافل نشوند. شناخت نسبی حتی در حد همین دانستن فرق دستگاههای موسیقی ایرانی، روی هر آدمی در هر شغلی میتواند تأثیر بگذارد و او را در حرفۀ خودش بهتر کند. این پیشنهادی است که سالها پیش به مدیرانِ سینمایی و بنیاد فارابی، داده بود که حاضر است به صورت رایگان همۀ اکیپِ فیلمبرداری را کمی با موسیقی آشنا کند. میگفت این که در سینمای هالیوود چنین شاهکارهایی ساخته میشود، به خاطر این است که نسبت به همۀ عوامل، شناخت دارند و عنصری مثل موسیقی جزو دروس مدرسهشان است. اما متأسفانه موسیقی جزو دروسِ عمومی ما نیست در حالی که میتواند به شناخت اجتماعیِ ذهن آدمها بسیار کمک کند.

