وقتی ایرانی باشی، فقط با شنیدنِ عبارتِ «سال تحویل» چیزی در قلبت روشن میشود. انگار طی قرنها، همین دو کلمه، با خودشان بوی بهار، خانهتکانی، لباسِ نو، سفره هفتسین و امید به روزهایی بهتر را آورده است. حالا اگر ایرانی باشی و در جایی زندگی کنی که هر لحظه سایهٔ تهدید و اضطراب بالای سرت باشد، طبیعی است که بخواهی برای همان لحظهٔ کوتاهِ تحویل سال، هر کاری انجام دهی تا شادی را کمی پررنگتر نگه داری.
در روزگاری که از هر طرف خبرهای تلخ و ناامیدکننده به گوش میرسد، همین که وارد سالن تئاتر میشویم و جمعیتی از جوانانِ ساده، شیکپوش و مشتاق را میبینیم که آمدهاند نمایشی تماشا کنند، احساس میکنیم حالمان خوب است. همین حضور و اشتیاق، خودش نشانهای از زنده بودن است.
میدانیم که بسیاری از فیلمهای برجستهٔ جهان، چه در ایران، چه جهان، مسیرشان از سنهای نمایش و تاتر، به پردهٔ نقرهای رسیده است. اکثرِ نمایشنامههای شکسپیر، ایبسن یا تنسی ویلیامز از سنهای نمایش راهی پرده شده است، حتی در ایران هم مهرجویی با آثاری نمایشی از دکتر ساعدی علی نصیریان، هنریک ایبسن فیلمهای ماندگاری ساخته است. زندهیاد حاتمی فیلم «حسن کچل» را براساس نمایشی که قبلاً داوود رشیدی کارگردانی کرده بود، ساخت. مهرجویی «آقای هالو» نوشتهٔ علی نصیریان را از فضای قهوه خانهای به دلِ جامعهٔ شهری برد، او «گاو» را براساسِ نمایشی از دکتر ساعدی و «سارا» را براساس نمایش «خانه عروسک» نوشتهٔ هنری ایبسنِ نروژی ساخت و واروژ کریم مسیحی فیلم «تردید» را براساس هملت شکسپیر ساخت.
از نمایش «سال تحویل» دور نشویم. نمایش را که میدیدم احساس میکردم دارم یک فیلمِ اپیزودیکِ پر از ایماژهای تصویریِ تکاندهنده را میبینم. نمایش از همان دقایق نخست، شخصیتهایش را در سه فضای جداگانه به تماشاگر معرفی میکند. آنها در فاصلهٔ دو صحنه، در تاریکیِ مطلق، بسرعت فضای تازهای را خلق کردهاند و کار را با خودشان به لوکیشنِ طبقهٔ دیگری از این ساختمانِ سه طبقه برده اند.
در بخش اول، با زوجِ جوانی روبهرو میشویم که زن باردار است و مرد زیر فشار زندگی و مشکلات اقتصادی به مرز درماندگی رسیده است. شرایط آنها تصویری آشنا از وضعیتِ دشوارِ زندگیِ امروز است. در همین حال، صدای انفجار و بمباران گهگاه به گوش میرسد و فضای نمایش را به روزهایی نزدیک میکند که خودمان امسال در حال و هوای آمدنِ بهار تجربه کردهایم؛ نوروزی که شادیاش با نگرانی و اضطراب درآمیخته بود. اما درست در دل همین تاریکی، زن در انتظارِ تولدِ کودکی است. کودکی که هنوز نیامده، اما حضورش مثل چراغی کوچک، امید را زنده نگه میدارد.
در بخش دوم، پدر و دختری را میبینیم که پدر به آلزایمر مبتلاست و دختر با صبر و عشق از او مراقبت میکند. خودش نیز گرفتار مشکلات زندگی است. کسبوکاری در فضای مجازی داشته که با محدودیتها و بسته شدن این فضا از دست رفته، اما همهٔ نگرانیاش هنوز پدر است. رفتار دختر با پدر، صمیمی و باورپذیر است. اشتباهات و فراموشیهای پدر گاهی باعث خنده تماشاگران میشود، اما پشت همین خندهها حقیقتِ تلخی پنهان است. کسی که از نزدیک با بیماری آلزایمر زندگی کرده باشد، میداند که پشت هر فراموشی، چه رنجی برای بیمار و خانوادهاش وجود دارد.
در بخش سوم، دو جوان را میبینیم که فقر، بیکاری و استیصال آنها را به جایی رسانده که برای دزدی وارد خانه یکی از بستگان شدهاند. اما حتی آنجا هم چیزی باارزش پیدا نمیکنند که بتوانند با خود ببرند. این موقعیت در عین تلخی، گاهی طنزی سیاه و دردناک به همراه دارد.
تا اینجا سه داستان جداگانه را دنبال کردهایم، اما صدای انفجار و بمباران مثل خطی نامرئی آنها را به یکدیگر متصل میکند. همه زیر یک آسمان زندگی میکنند و همه به شکلی با ترس، فقر، تنهایی و ناامیدی دست و پنجه نرم میکنند. در بخش پایانی نمایش، همه این شش نفر در حیاطِ همان مجموعه گرد هم میآیند. شیشهها شکسته، خانهها آسیب دیده و چهره آدمها خسته و جنگزده است. در همین فضای آشفته، زمان تولد کودک فرا میرسد.
زنِ باردار با کمک دخترِ و پدر مبتلا به آلزایمر، فرزندش را به دنیا میآورد. و ناگهان صدای گریه یک نوزاد در میان ویرانیِ روحی و روانی شنیده میشود. شاید زیباترین لحظه نمایش همین جا باشد. گریهای که معمولاً نشانهٔ درد و بیقراری است، اما اینبار تبدیل به صدای زندگی و تخلیهٔ روحیِ انها میشود. این صدای گوشنواز به همهٔ آدمهای روی صحنه و حتی به ما که در سالن نشستهایم، یادآوری میکند که هنوز چیزی برای ادامه دادن وجود دارد.

دکورهای ساده اما حسابشده، نورپردازی مناسب، بازیهای گرم و باورپذیر و متنی که به حال و هوای امروز جامعه نزدیک است، باعث میشود «سال تحویل» با تماشاگر ارتباطِ خوبی برقرار کند. نمایش تلاش نمیکند. حرفهایش را با شعار به مخاطب تحمیل کند. آدمهایش را نشان میدهد و اجازه میدهد خودمان درد، ترس و امید را حس کنیم. «سال تحویل» به نویسندگی وحید منتظری و کارگردانی میثم نوروزی، نمایشی است که در میان تلخیهای بسیار، هنوز جایی برای امید باقی میگذارد.
وقتی نمایش تمام شد، احساس کردم دوست ندارم آن فضا را ترک کنم. شاید چون برای مدتی کوتاه، در میان تمام آن ترسها و ویرانیها، صدای گریهٔ یک کودک به من و ما یادآوری کرده بود که زندگی هنوز ادامه دارد…

