در دنیای سینما، دو نوع کارگردان وجود دارد: آنها که هنگام ایدهپردازی و ساخت فیلمهایشان، مخاطب را در نظر دارند. و آنها که حضورِ مخاطب برایشان اهمیتِ چندانی ندارد. برای دسته اول، سینما هنرِ نمایش است. برای دستهی دوم، یک ماجراجویی فردی.
هیچ چیز ذاتاً برتری، بین این دو وجود ندارد؛ معتقدم این نگاه صرفاً به رویکردهای متفاوتِ سازندگانِ این فیلمها بستگی دارد. هیچکاک هم مانند رنوار و تقریباً همهی کارگردانان آمریکایی، فیلمسازی است که از لحظهی انتخاب موضوع تا پایان تولید، تلاشش جذبِ مخاطبِ بیشتر و تأثیرگذاری رویِ تماشاگر بوده است، در حالی که روبر برسون، ژاک تاتی، روبرتو روسلینی و نیکلاس ری فیلمهایشان را به آنچه میاندیشیدند میساختند و در زمانِ نمایش، از مخاطب دعوت میکردند به «بازی» آنها بپیوندند.

رنوار، کلوزو، هیچکاک و هاکس فیلمها را برای مخاطبِ عمومی میساختند و تمامِ سؤالاتی را که فکر میکردند برای مخاطبانشان جالب خواهد بود، ابتدا از خودشان میپرسیدند. هیچکاک، کارگردانی فوقالعاده باهوش بود که از همان ابتدایِ کار در انگلستان، عادت داشت تاثیرِ هر جنبه از فیلمی را که میسازد، ابتدا در خودش پیشبینی و پرورش دهد. او در تمامِ عمرش تلاش کرد تا سلیقهی خودش را با سلیقهی عمومِ مردم هماهنگ کند. در دورهای که او در انگلیس کار میکرد، تلاش میکرد بارِ طنز در فیلمهایش سنگینی کند و در دورهی آمریکاییاش، تاکیدش بر تعلیق بود. این میزان از طنز و تعلیق، هیچکاک را به یکی از تجاریترین کارگردانان جهان تبدیل کرده است (فیلمهای او اغلب چهار برابرِ هزینهی ساخت، فروش داشتهاند). این الزاماتِ سختگیرانه که او از خود و هنرش بروز داده، هیچکاک را به کارگردانی بزرگ تبدیل کرده است.
خلاصه کردنِ دسیسههای فیلمِ «پنجره عقبی» بظاهر نمیتواند خلاقیت آن را منتقل کند، چرا که خلاصه کردن آن بسیار پیچیده است. جفری (جیمز استوارت)، خبرنگار/عکاس، که به دلیل شکستگی پا روی صندلی راحتیاش نشسته، از پنجره عقبِ بالکنِ منزلش، روابطِ همسایهها را دید میزند. او متوجه میشود که یکی از همسایهها همسرِ بداخلاق، شاکی و بیمارش را کشته است. تحقیقاتِ او با پای گچ گرفته و بیحرکت، بخشی از طرح داستان فیلم است.
حالا باید یک زن جوان باهوش را هم اضافه کنیم که دوست دارد با جفری (گریس کلی) ازدواج کند، و بعد، یکی یکی، همسایههای آن طرف حیاط. خانوادهی بیفرزندی که با مرگ سگ کوچکی که معتقدند «مسموم» شده و آنها ویران شدهاند؛ یک خانمِ جوانِ کمی خودنما؛ یک زنِ تنها و یک آهنگسازِ شکستخورده که در نهایت در برابر وسوسههای مشترکشان برای خودکشی به هم میپیوندند و شاید زندگی مشترکی تشکیل دهند؛ تازه عروس و دامادهای جوانی که تمام روز عشقبازی میکنند؛ و در نهایت قاتل و قربانیاش.

وقتی قصهی فیلمی را با این پراکندگی، تعریف میکنم، میبینیم که طرح داستان بهنظر بسیار نچسب و بیمایه است، با این حال متقاعد شدهام که پنجره عقبی یکی از مهمترین هفده فیلمی است که هیچکاک در هالیوود ساخته است، یکی از فیلمهای نادری که بدون نقص یا ضعف است و تمام لحظههای آن برایمان جذابیت دارد مثلا قصهی اصلی، حولِ ایدهی ازدواج میچرخد. وقتی گریس کلی وارد آپارتمان مظنون میشود، مدرکی که او به دنبالش میگردد حلقه ازدواج زن مقتول است؛ کلی آن را روی انگشت خودش میگذارد در حالی که استوارت از آن طرف حیاط با دوربین چشمیاش حرکات او را دنبال کرده اما در پایان هیچ چیزی وجود ندارد که نشان دهد آنها با هم ازدواج خواهند کرد. فیلم فراتر از بدبینی ، اثری بسیار بیرحمانه است. استوارت عینکش را روی همسایههایش ثابت میکند، اما آنها را در لحظات شکست و در حالتهای مسخره، عجیب و غریب حتی نفرتانگیز، میبیند.
ساختار فیلم بسیار شبیه یک قطعهی موسیقی است: چندین مضمون در هم آمیخته شدهاند و در تضادِ کامل با هم قرار دارند: «ازدواج، خودکشی، انحطاط و مرگ و استادیِ هیچکاک این است که همه آنها در نوعی شهوانیتِ پالایششده غرق شدهاند، (ضبطِ صدایِ عشقبازی، فوقالعاده دقیق و واقعگرایانه است). بیتفاوتی و «عینیتگرایی» هیچکاک بیشتر از آنکه واقعی باشد، آشکار است. در پرداخت داستان، کارگردانی، صحنهآرایی، بازیگری، جزئیات و بهویژه لحن غیرمعمولی که شامل واقعگرایی، شاعرانگی، طنز هولناک و افسانههای ناب است، تصویری از جهان وجود دارد که به «انسانگریزی» نزدیک میشود.
«پنجره عقبی» فیلمی است درباره بیاحتیاطی، درباره حریمی که نقض میشود و در رقتانگیزترین لحظاتش غافلگیرمان میکند؛ فیلمی دربارهی ناممکن بودنِ خوشبختی، درباره ملحفههای کثیفی که در حیاط شسته میشوند؛ فیلمی درباره تنهایی اخلاقی، سمفونی خارقالعادهای از زندگی روزمره و رویاهای تباهشده.
ترجمه از سایت: The Hitchcock zone مترجم: امیررضا فخری

