تماشای چندباره فیلم ارزش عاطفی، (Sentimental Value) ساختهٔ «یواکیم ترییر» برای من تجربهای خطی و تکراری نیست؛ فیلم را برای چهارمین بار هم که میبینم احساس میکنم وارد لایههای تازه از جهانِ تاریکِ آن شدهام؛ انگار فیلم با هر بار دیدن، بخشی پنهانتر از وجودش را برایم آشکار میکند و وادارم میکند که دوباره برگردم و تماشایش کنم. برای لحظاتی مست شوم، چشمان را ببندم، این رمز و رازهای پنهان را در مغزم مرور کنم و دوباره بنویسم.

آنچه اینبار بیش از همیشه مرا درگیر میکند، بازیهاییست که بر چهره و خطوط ظریف صورت بنا شدهاند؛ بازیهایی که در دستانِ کارگردان به موتیفی تکرارشونده تبدیل میشوند، موتیفی از جنس سایه و نور، مکث و لرزش، نگاه و نیمرخ. نورا، یا همان رناتای دوستداشتنی، از همان لحظهای که صدایی بم و پرطنین از درون دالان چدنی را میشنود، قابل کشف است؛ چهرهاش لحظهای میلرزد، انگار چیزی در درونش فشرده میشود. همین توقف کوتاه، همین لغزش کوچک در کنارهٔ چشم، یک جهان معناست. کمی جلوتر دخترکی را در قطار میبینیم، یکی از تکاندهندهترین تصویرهای فیلم، صورت او بدون حتی یک کلمه دیالوگ است. این قاب، عمق اضطراب، ترس، خشم، پشیمانی و اشکِ فروخورده را در یک لانگتیکِ نفسگیر حمل میکند. در پلانی که دخترک با دستهایی که به شیشه پنجره قطار چسبیدهاند، چیزی از جنس پرسونای سینمای برگمان را برایمان زنده میکند؛ چهرهای که بهجای پنهانکردن، زخمش را بیواسطه پیش چشم ما میگذارد.
و دوباره نورا، اینبار «بازی در بازی».
رناتا در صحنه تمرین تئاتر، جایی که دری بسته میشود و تنها صورت او روشن میماند، لحظهای از جنس بازی در بازی را نمایش میدهد؛ گویی چهرهاش چندلایه میشود: از نقش به بازی، از بازی به درون، و در ادامه به تلنگری بسیار صادقتر. این همان لحظهای است که میفهمیم فیلم تنها روایتگرِ یک قصه نیست؛ درباره ماهیتِ خودِ بازیگر است، لحظهای که چهره تبدیل به سطرهای نانوشته فیلمنامه میشود. این موتیف در خودِ نمایشنامه نیز تکرار میشود؛ جایی که مرز بین فیلمنامه و نمایشنامه از بین میرود.

گوستاو، که هم پدر است و هم کارگردان، تلاشی آگاهانه برای کمتر حرفزدن دارد. او را بارها فقط با نگاهش میبینیم، میخوانیم و میشنویم. نگاههایی که به تنهایی برابر با چند صفحه دیالوگاند. در کنار موتیف نور، این نگاهها تبدیل به یکی از زبانهای اصلی فیلم میشوند؛ زبانی که با سکوت روایت میکند، نه با خلأ. و اشکهای بازیگرِ فیلم نیز که همزمان با رگباری غیرمنتظره پشت پنجره جاری میشود، همزمانیایست که نه تصادفی است و نه صرفاً احساسی. این درهم تنیدگی، حاصلِ ذهنِ کارگردانی است که دقیقاً میداند نور چگونه باید بر چهره بیفتد تا از سطح عبور کند و وارد تاریکترین لایههای شخصیت شود.
اینها فقط اجراهای بازیگران نبود؛ فقط نورپردازی، دوربین یا موسیقی نبود. همه اینها نتیجه کار کارگردانی است که سایه را همچون مادهی اولیه، و نور را چون ابزاری دقیق برای طراحی فضا به کار گرفته است. معماری و لوکیشن فیلم را میگذارم برای فرصتِ دیگری که بهانهای برای دوباره دیدن و دوباره نوشتن این فیلم، پیدا کنم.
عجیب است که چنین اثری در رقابتهای جوایز تنها «در کنارِ» دیگران قرار میگیرد. از میان تمام فیلمهای سال ۲۰۲۵ که تا امروز در سه جشنواره دیدهام، این فیلم زیبا، با فاصله بسیاری، میتوانم پنجستاره مطلق بدهم. یواخیم تریه بیتردید یک نابغه است؛ نابغهای در هدایت بازیگران، در فهم چهره بهعنوان منبع روایی، و در ساختن جهانهایی که تنها با یک لرزش ابرو میتوان واردشان شد. تماشای این فیلم برای من هر بار مثل باز کردن دری تازه است. و اکنون، در آستانهی بار پنجم دیدن آن، میدانم هنوز چیزی در آن هست که ندیدهام.
منتظر فیلم بعدی او هستم و راستش را بخواهید، روزشماری می کنم .

