Skip to main content

فیلم کمدی/تخیلیِ «در جستجوی یک دوست برای پایانِ دنیا» ( Seeking a Friend for the End of the World ) ساختهُ «لورین اسکافریا» یادآورِ روزگارِ تلخ کرونا یا حکایتِ کشورهایی است که گرفتارِ یک جنگِ موشکیِ ویرانگر و کور شده اند..

برای ما که آخرالزمان را بارها دیده‌ایم، فیلمی آشنا است و خارج از واقعیت نیست. داستانِ فیلم، دربارهُ برخوردِ شهاب سنگی به نامِ ماتیلداست که دانشمندان، ناتوان از مهار آن شده‌اند و گفته می‌شود هنگامِ برخوردِ آن با زمین، هستی و بشریت، به پایان می‌رسد. حالا بشرِ خاکیِ در انتظار مرگ، تنها سه هفته فرصت دارد تا آخرین روزهایِ زندگی‌‌اش را طی کند و تمام!

با ساخته شدنِ مجموعه‌ای از فیلم‌هایِ تخیلیِ آخرالزمانی با ایده‌های مختلف سینمای جهان، که بخشی از آن‌ها، تمرکزشان بر جلوه‌های ویژه و اسپشل‌افکت و خلقِ فضاهای آخرالزمانی است، این فیلم، تاکیدش را بر روابطِ انسانی و عاطفیِ آدم‌ها گذاشته است.
این‌که انسان در نا‌امیدیِ مطلق، تبدیل به چه موجودی می‌‌شود، وقتی نه اخلاق جایگاهی دارد و نه امیدی به آینده و بقا است. این موضوعِ بظاهر تلخ، با نگاهِ طنازِ فیلمساز، بستری مناسب شده برای ساختِ یک فیلمِ کمدی.

«لورین اسکافریا» در این فیلم؛ مرگ و زندگی و قوانین اجتماعی و اخلاقی را به سخره گرفته و از دلِ تلخ ترین اتفاقات، یک کمدی موقعیت خلق کرده؛ مثل شوخی با آخرین تولد، شوخی با قوانین راهنمایی و رانندگی و رفتن به زندان که دیگر قانون، در این شرایط، معنا و مفهومی ندارد.

شخصیت‌ها هنگامِ مواجه با مرگ، واکنش هایِ متفاوتی دارند، مثلا بعضی‌ها بخاطرِ ترس از مرگ، کسی را استخدام می‌کنند برای خودکشی که قبل از برخوردِ شهاب سنگ، کارشان را تمام کند. برخی هنوز امید به معجزه دارند و برخی هم، پناهگاهی ساخته‌اند و با جیره‌بندیِ مواد غذایی تا شش ماه، امید به ادامهُ نسل بشر دارند‌. برخی هم فقط به دنبالِ لذت هستند و بدونِ هیچ محدودیتی، فقط آزادی را تجربه می‌کنند، مثل مصرف مواد مخدر و…

در چنین شرایطی که ارزش‌ها بی‌ارزش شده؛ هنوز چیزهایی وجود دارد برای اشاره به حس و حالِ عاطفی و انسانی، مثلِ سرپرستی از سگی که صاحبش او را رها کرده، یا نجاتِ صفحه‌های موسیقیِ خاطره، از خانه‌ای که به دستِ شورشی‌ها افتاده و همچنین اهمیتِ کنارِ هم بودن و عشق به خانواده که فیلم، بیشتر روی آن تاکید دارد.

شخصیتِ اصلیِ فیلم داج (استیو کارل) کارمندِ بیمه است که همسرش به تازگی و به بهانهُ پایانِ دنیا او را ترک کرده و رفته، او برخلافِ اطرافیانش، واکنشِ چندان خاصی به پایانِ دنیا ندارد و از مهمانی‌های پایانِ دنیا و آخرین شادیِ زندگی، لذتی نمی‌برد، فقط نگران است که چرا هنگامِ مرگ، تنها شده و حتی دلیلِ او برای ازدواجش، تنها بده‌بستانِ عاطفی با شریکِ زندگیش، و فرار از تنهایی بوده است. داج به طور تصادفی با همسایه‌اش، پنی(کیرا نایتلی) آشنا می‌شود و آشنایی این دو، سفری جاده‌ای را رقم می‌زند. او دنبالِ آخرین فرصت برای تنها نمردن است، هرچند او در این سفر، دنبالِ عشقِ اولِ زندگیش می‌گردد. پنی هم آرزو دارد در شرایطی که تمامیِ پروازها لغو شده، بتواند کنارِ خانواده‌اش در انگلستان باشد.

دستِ تقدیر، حالا این دو از آرزوهای‌ قبلی‌شان جدا شده اند و در آخرین روزهایِ زندگی، احساس می‌کنند به هم، علاقه‌مند شده‌اند و در آخرین فرصت‌هایِ زندگی، عشق تنها دارایی‌ است که دارند. از آنجا که خانواده جایگاهِ مهمی در این فیلم دارد، داج؛ فرصتِ دیدار با پدرش را بعد از بیست و پنج سال جدایی، از دست نمی‌دهد و او را بخاطر آن که در دوره‌ای از زندگی خانواده‌اش را رها کرده و مادرش و او را ترک کرده، می‌بخشد. پدر و پسر، همراهِ پنی در سکانسی شاعرانه، کنار هم محفلی عاطفی برپا می‌کنند و دسته جمعی آوازِ زندگی می‌خوانند، گویی این یک شبِ خاطره‌انگیزِ خانوادگی‌است و نه شامِ آخر…

فیلمِ «در جستجوی یک دوست برایِ پایانِ دنیا»؛ جستجوگرِ کیفیتِ زندگی است نه کمیت آن، چالشِ اصلیِ شخصیت‌ها نه بقا، بلکه استفاده از زمانِ باقی مانده و اهمیت ارتباطات انسانی است. این فیلم یکی از بهترین و نفس گیرترین پایان‌ها را دارد، که مخاطب انتظارِ هر غافلگیری را می‌کشد و بعد از دیدن آن می‌توان دوباره ساده‌ترین‌هاِی زندگی را که عادی شده؛ دوست داشت.

دیدنِ این فیلم در شرایط سرشار از دلهره و غمبارِ امروز، قطعا جایی در ذهن مخاطب پیدا می‌کند و ماندگار می‌شود….