فیلم سینمایی «زییا صدایم کن» به کارگردانی رسول صدرعاملی در کارنامهٔ این کارگردان، قدمی رو به جلو است چرا که او در مسیرِ توجه به خانواده و نسل جوان، اثری ساخته که تاریخ مصرف ندارد و ماندگار است، آدمهایی مثل او که برایشان جامعه و بنیانهای خانواده مهم است، هرگز به سمت ساختِ فیلمهای صرفا تجاری و سطح پایین نرفته اند.
من و صدرعاملی قبل از انقلاب، سالها در مجلهٔ «اطلاعات هفتگی» در یک اتاق، همکار بودیم، هردو جوان، پرشور و عاشقِ خبر، گزارشهای اجتماعی و نوشتن دربارهٔ سینما بودیم. در آنجا این آشنایی به دوستی بدل شد، من دبیر بخش سینمایی مجله بودم و رسول هم گزارشهای اجتماعیِ جذابی برای صفحهٔ «دادگاههای خانواده» تهیه میکرد، از جمله این که او صفحاتِ ثابتی در این مجله داشت که به واسطه آن، به دادگاههای خانواده رفت و آمد میکرد و گزارشهایی تهیه میکرد که این اتفاقات و تنشها را به شکلِ قصه تنظیم میکرد که عمدتا داستانها مربوط به اختلافهای زن و شوهرها و زوجهای جوان بود، طراوت و تازگیِ این گزارشها همیشه دستمایهٔ او برای نوشتنِ قصه بود.

رسول صدرعاملی من ترانه پانزده ساله دارم
رسول هر هفته، دو و حتی گاهی سه ماجرا از این داستانها را مینوشت. او در این رفت و آمدها به دادگاهها، با چند قاضی هم آشنا شده بود که آنها سوژههای خوبی به رسول میدادند. مثلا میگفتند اگر میخواهی فلان داستان را بنویسی پروندهای مشابه آن، در یکی از شعبههای ما وجود دارد. صدرعاملی هم معمولاً به پروندههایی که به او نشانی میدادند سر میزد، گاهی با خودِ زن و شوهرهایی که کارشان به اختلاف و جدایی رسیده بود، صحبت میکرد؛ کنارشان مینشست و حتی تلاش میکرد راهی برای آشتی آنها پیداکند تا قصهاش هپیاند داشته باشد! گاهی اوقات هم یکی از بازیگوشیهایش این بود که اگر مثلاً با دوست یا آشنایی، حتی یک راننده تاکسی یا بقالِ محله صحبت میکرد، یکی از سوالهایش این بود که در فامیل، یا خانواده و آشنایان شما یا دوستانتان قهر و آشتی و طلاقی جریان داشته است یا خیر؟ بعد از آنها میخواست که با جزئیات، برایش از این اختلافات خانوادگی بگویند. در واقع از جریان زندگیِ همین افراد یک پرونده درست میکرد به شکلی که مورد اعتراض قاضیها هم نباشد یا به کسی بر نخورد. به نظرم این کارش جنبه آموزشی هم داشت، زیرا حواس افراد را به این جلب میکرد که چه چیزهایی میتواند به بنیانهای خانواده لطمه وارد کند.
معتقدم فیلمهایی که رسول صدرعاملی با موضوع نسل جوان، بویژه دخترها و مشکلاتی که برای آنها و خانوادههایشان پیش آمده در فیلمهایی مثل «من ترانه پانزده ساله دارم» یا «دختری با کفشهای کتانی» یا «دیشب باباتو دیدم آیدا» و «زیبا صدایم کن»ساخته است، به خاطر پس زمینهای است که او از قبل در ذهنش داشته است. از زمان مجله اطلاعات تا الان نزدیک به ۵۰ سال گذشته و طرحِ این قبیل مسائل همیشه دغدغه او بوده؛ متاسفانه الان ارتباط بین بچههای جوان، و خانواده، با پدرها یا مادرها دچار مشکلات بیشتری شده و ارتباط بین آنها گسستهتر شده، رسول اما این ناهنجاریها را به خوبی بر روی پرده سینما به نمایش در آورده و این شکاف را منتقل کرده است. او شبیه سربازی است که دورهای طولانی در جبهه بوده و حالا بازگشته و میخواهد صحنهای از میدان جنگ را به تصویر بکشد، قطعا این فرد با کسی که پشت میز بوده و از خانهاش تا دفتر کارش، با آسانسور و اتومبیلِ سواری رفت و آمد کرده متفاوت است، آدمی که از نزدیک حس و حال و نبض زندگی را درک نکرده، نمیتواند آن حس را در فضای فیلمش منتقل کند اما صدرعاملی مدیون همین داستانهایی است که راجع به آن توضیح دادم.

فیلمِ «میخواهم زنده بمانم» ساختهٔ زندهیاد ایرج قادری، حاصلِ پژوهش، تحقیق و نویسندگیِ رسول صدرعاملی است که اتفاقا فیلم موفقی هم بود و مشکلات دختران جوان را نشان میداد. البته بازنویسی فیلمنامه را آقای سعید مطلبی انجام داد که او هم حقوقدان است. اگر برخلاف شیوههای حکومتداریمان افراد در پست و مقامی که اشغال میکنند، تخصص داشته باشند و حداقل آن فضا را بشناسند خیلی اتفاقاتِ بهتری خواهد افتاد نه اینکه یک فرد از اداره دخانیات به اداره آموزش پرورش برود و از آنجا به وزارت صنایع! در سینما هم به نظرم این موضوع خیلی مهم است چه در مورد کارگردان و چه در مورد فیلمنامهنویس یا حتی تهیهکننده. اگر موفقیتی به لحاظ ساختار یا به لحاظ حس و حال در کارهای صدرعاملی میبینیم به خاطر همان زحماتی است که در دوران روزنامهنگاری کشیده است.
در واقع او موفقیت خودش را مدیون شناختی است که در آن دوران به دست آورده؛ شاید در آن زمان حتی خودش هم فکر نمیکرد که یک روزی فیلمساز شود ولی خوب، همین که گاهی هم ایشان به خاطر اینکه باید گزارشی جذاب و خواندنی به مجله میرساند بالاخره ایدهای را پیدا میکرد و به آن پر و بال میداد، این نکته بیانگر داشتن همان قدرت تخیلی است که او داشت و این تخیل میتواند به فیلمساز کمک کند تا به سمتی برود که بتواند احساسات شخصیتهای فیلمش را به خوبی منتقل کند
متاسفانه چند سالی است که سینمای ایران به سمتِ تخریب ذائقههای تماشاگران حرکت کرده، مثلا تصور کنید که مادرِ یک خانواده با چه زحمتی غذایی را آماده میکند، این مادر باید سبزی، گوشت و سایر مواد اولیه را تهیه کند و ساعتها وقت بگذارد تا خورشی خوشمزه آماده کند، در این شرایط فرزند خانواده به راحتی میگوید: «من این غذا را دوست ندارم» و یک تکه سوسیس با کالباس را داخل ماهیتابه میاندازد و از خوردنِ آن لذت هم میبرد و آن را به هر خورشی ترجیح میدهد. این اتفاق به این معناست که به مرور زمان، ذائقهٔ افراد تغییر میکند، به قول زندهیاد میرلوحی از کارگردانان قدیمیِ سینمای ایران: «انسان به بد خوردن، بد شنیدن، بد دیدن، بد گفتن و بد زندگی کردن، عادت میکند»، کما اینکه ممکن است در شرایط یک جامعهٔ فرهنگی، برعکسِ این اتفاق هم بیافتد.

زیبا صدایم کن
بنابراین وقتی پارهای از تهیهکنندهها یا برخی دفترهای پخش فیلم با نمایش یک فیلم بیارزش، پز میدهند که فیلمشان چقدر فروش کرده، دیگر نمیتوان به تولید فیلم خوب امیدوار بود. زمانی فیلم «اجارهنشینها» یا «مارمولک» و… به عنوان کمدی، معیارهایی داشت و به لحاظ ساختار، از استاندارهای یک فیلم خوب برخوردار بود، تماشاگر هم راضی از سالن خارج میشد، آثاری که نبض زندگی در آنها جریان داشت، ولی این مسیر متاسفانه ادامه پیدا نکرد. در دورهای، پارهای از سینماها در سانسهای آخر، جای خود را به نمایشهای مبتذل اختصاص میدادند که به دلیل استقبال مردم، حتی صندلی به سالن اضافه میکردند و نمایشهای به قول خودشان سرگرم کننده اجرا میکردند که خیلی دیالوگهای جنسی و شوخیهای بیربط در کنار رقص و آوازهای بشکن و بالا بنداز! هم در آن میگنجاندند. شاید آن زمان مردم به این اجراها میخندیدند اما کمکم به این محتواها عادت کردند و این نمایشها وارد فیلمها شد.
یک زمانی تورهای مسافرتیِ یکی دو روزه شروع شد، در این میان میدیدید راهنمای تور برای اینکه مسافران را سرگرم کند در طول سفر تا مقصد، جوکهایی را تعریف میکرد یا مثلاً پردهها را میکشیدند و آهنگ میگذاشتند و میرقصیدند. خودم یک بار که با همسرم و بچههای کوچکم در یکی از این تورها راهی قزوین بودیم، در بینِ راه، راهنمای تور شروع به تعریف جوکهای جنسیِ مهوعی کرد و آنها را به مردم این خطه از کشورمان نسبت داد. من با اعتراص میکروفون را از این آقا گرفتم و از مسافران پرسیدم آیا درست است راهنمای تور ما برای سرگرمی مسافران که خانوادهها با بچههایشان هستند، چنین جوکهایی بگوید که بچهها از پدر یا مادرشان بپرسند، معنی جملهای که این آقا گفت، چیست!؟ ما در حال مسافرت به شهر قزوین هستیم و به جای اینکه به دانش مسافران در مورد این شهر افزوده شود و با جاذبههای تاریخی و فرهنگیِ این شهر آشنا شویم و بدانیم مردمش چه خلق و خویی و پیشینهٔ تاریخی دارند، داریم وقت خودمان را با شوخیهای مزخرف پر میکنیم. یعنی شما فکر نمیکنید خوش گذشتن به هر قیمتی نباید باشد؟ در واقع آن راهنما نباید با خودش فکر میکرد که مسافر در سفر نیازمند این هست که چیزی بیاموزد؟
این مثال را زدم تا اشاره کنم که در مورد سینما هم باید خانواده یا مدرسه به کودکان بگوید چه فیلمی ببینند و چگونه از اوقات فراغتشان استفاده کنند. منظورم این است که یک دغدغهای باید ایجاد شود. بهرحال تلاش رسول صدرعاملی برای موشکافی مشکلات خانوادهها و دختران جوان و ناهنجاریهای جامعه در دلِ ساختار جذاب فیلمهایش تحسین برانگیز است. متاسفانه چند سالی است که مدیریتِ نمایش فیلمها به سینماداران محول شده، و در این شرایط با یک محصول فرهنگی شبیه چیپس و پفک برخورد میشود در واقع سینما شبیه سوپرمارکتی شده که مغازهدار میگوید فلان کالا را زیاد میآورم چون مخاطب میخرد، ولی یکسری کالا هم دارم که مخاطبِ کمی دارد و برایم اسباب دردسر است، فقط جایم را تنگ میکند! از طرف دیگر، در مورد تبلیغاتِ فیلمها هم ضعیف عمل کردهایم. سینما و تلویزیون میتوانستند برنامههای جذابی را برای تبلیغات فیلمها تدارک ببینند که این کار را هم نکردهاند.

فیلم تازهٔ صدرعاملی در راستای سه گانهٔ او یعنی «من ترانه ۱۵ سال دارم»، «دختری با کفشهای کتانی» و «دیشب بابا تو دیدم آیدا» و در ادامهْ همان مسیری است که کارگردانهایی مثلِ زندهیاد مهرجویی و رسول صدرعاملی طی کرده اند، با این تفاوت که با گذشت زمان، متاسفانه شکاف خانوادهها در جامعه بیشتر هم شده است. در این فیلم پدر در آسایشگاه و مادر هم در وضعیتی ناهنجار است، خود دختر هم در جامعهای بزرگ شده که نهتنها ارکان خانواده و فامیل، بلکه جامعه متزلزل است. ضمنا عشق دخترها به پدرها زبانزد است و خیلی از دخترها با پدرانشان رابطهٔ عاطفیِ نزدیک دارند مگر اینکه پدر اعتیاد یا مشکلات روانی شدید داشته باشد.
در این فیلم، دختر در نگاه اول پدرش را تحویل نمیگیرد و با او مثل یک مزاحم رفتار میکند. در حقیقت این دخترِ زمانه امروز ماست که بخاطر تحملِ فشارهایی، عصبی است و نسبت به اطرافیانش مثل پدر، مادر و حتی عمو و معلمهایش معترض است. اما کمکم که قصه جلو میرود، به ویژه در صحنهای که بالای آن جرثقیل میروند و باران لطیفی هم میزند انگار تمام سیاهیها، پلیدیها و زخمها را پاک میکند و پدر و دختر به هم نزدیک میشوند. معتقدم فیلم «زیبا صدایم کن» در کارنامهٔ صدرعاملی، به لحاظ احساسی سختتر از فیلمهای قبلی اوست، البته فیلم «دیشب باباتو دیدم آیدا» هم تا حدی فیلمی خیابانی بود اما این فیلم نبض اصلیِ حوادثاش در خیابان اتفاق میافتد و این شرایط را برای فیلمساز سختتر میکند. من با دیدن فیلم، یاد فیلم «کندو» اثر زندهیاد فریدون گله افتادم که رابطهها و تنش درخیابانِ پهلویِ آن زمان جریان داشت. این فیلم هم در ژانر سینمای خیابانی است.

ممکن است پارهای از تماشاگران به واکنشهای دختر ایراد بگیرند که چنین دختری که پدر و مادری بالای سرش نبوده باید خیلی پرخاشگر و بیادب باشد اما در این فیلم، دختر حق خودش را میگیرد و بسیار منطقی و فهمیده است، لزوماً همه بچههایی که با پدر و مادرها بزرگ شدهاند شاید به لحاظ اخلاقی، خیلی درجه یک و اخلاقی تربیت نشده باشند. در مقابل دخترهایی هم هستند که ممکن است پدر و مادری بالای سرشان نبوده باشد یا حتی در محلههای بدنام هم بزرگ شده باشند اما از نظر اخلاقی منطقی و بااخلاق باشند.
نمیتوانیم رای صادر کنیم که مثلا هر کسی که از خیابان ولیعصر به بالا زندگی میکند با ادب و باتربیت است و هرکسی به سمت پایین زندگی میکند بیتربیت است. گاهی اوقات در یک خانوادهٔ مرفه، بچههایشان شبها برای خوابیدن، باید یک مشت قرص آرامبخش بخورند و در مقابل خانوادههایی که در فقر هم زندگی میکنند در کنار هم حالِ دلشان خوب باشد و با یکدیگر عاشقانه زندگی کنند. در فیلم «زیبا صدایم کن» دختر در ابتدا حالتی افسرده همراه با غمی پنهان در چهره دارد.
برخی معتقدند این فیلم رگههایی از امیدواری دارد که شاید واقعی نیست، معتقدم چنین ناهنجاری در این فیلم هم هست و رابطهٔ دختر با پدرش کمکم تلطیف میشود، نقطه عطف داستان هم دقیقا بالای آن جرثقیل است که صحنه با یک باران زیبا تلطیف میشود در شرایطی که زیر پای هر دوی آنها خالی است. در این صحنه دلهره و ترس مخاطب را درگیر میکند و دلش نمیخواهد اتفاق هولناکی برای آنها بیفتد. همان اطمینان و کنار هم نشستن کمکم امید و اعتماد را ایجاد میکند و اتفاقا شاهد صحنهای کلیشهای نیستیم که مثلا باران ببارد، بعد پدر به دختر بگوید دوستت دارم، بلکه آن باران، فضایی لطیف ایجاد میکند. انگار روح و روانِ پدر و دختر شسته میشود و حالشان خوب میشود…

