فیلمِ کوتاه و تحسین شدهُ «خاموشی» CURFEW محصولِ ۲۰۱۲ آمریکا، به کارگردانی Shawn Christensen که جوایز متعددی از جمله اسکارِ بهترین فیلم کوتاه سال ۲۰۱۳ و جایزهُ بهترین فیلمِ جشنوارهُ فیلم کوتاه لس آنجلس را برده است، یادآورِ دیالوگی معروف در فیلمِ «طعمِ گیلاس» ساختهی زنده یاد عباس کیارستمی است آنجا که آقای بدیعی شخصیت اصلیِ قصه (با بازیِ همایون ارشادی)، که قصد خودکشی دارد، از مسافری را که بین راه سوارِ ماشینش کرده، این پیام را میشنود: «آقا یه توت ما را نجات داد»

میدانید که آن فیلم قصهی مردی بود که قصد خودکشی داشت، او قبرش را در کنار درختی کنده بود و میخواست شب، با خوردنِ مقداری قرص خواب، در آن قبر بخوابد و روز بعد کسی در اِزایِ گرفتنِ پول، روی جسدش خاک بریزد، اما مسافرانی که او در بین راه سوار میکرد، به پیشنهادش جوابِ رد میدادند و حاضر به این کار نمیشدند. در فیلم «خاموشی» هم زندگیِ ریچارد، شبیه آقای بدیعی، خالی از معنا است، او که گرفتار اعتیاد است و از این زندگیِ نکبتبارِ خسته شده، به سراغِ خودکشی میرود. در همین شرایطِ برزخی، تلفنش زنگ میخورد، خواهرش پشت خط است که از او خواهش میکند برای نگهداری از دخترش «سوفی»، به او کمک کند. این تماس، ریچارد را در آن لحظهی حساس، برای مدتی از خودکشی منصرف میکند.
ویکتور فرانکل، روانپزشک و عصبشناس اتریشی و پدیدآورندهٔ معنادرمانی (لوگوتِراپی)، در کتابِ «انسان در جستجوی معنا»، معتقد است حتی رنج، عاملی برای نداومِ زندگی است و مانعی برای خودکشی، اما زندگی ریچارد چنان سوت و کور و بیهیجان است که او همین رنج را هم تجربه نکردهاست. او علاوه بر نداشتن معنا در زندگی، از مهارِ وجودِ متزلزل و بیقرارش رنج میبرد و قادر به کنترل آن نیست. وضعیتِ آشفتهای که انسانهایی مثلِ او را به سوی خودکشی و اعتیاد سوق میدهد. حالا یک حادثهی سادهی پیشبینی نشده، و یا شانس و تقدیر، مانعی سرِ راهِ ریچارد ایجاد کرده تا او را، در آن لحظهی بحرانی، از آسیب غیرقابل برگشت به خودش، دور کند.

حضور چند ساعتهُ «سوفی» با بازیِ درخشانِ Fatima Ptace، زندگیِ او را زیر و رو میکند. دختر که همان کودکِ درونِ ریچارد است که او را سالهاست نادیده گرفته؛ ابتدا نسبت به ریچارد گارد دارد اما کمکم روی او تأثیرهایی معجزهآسا میگذارد. سوفی با پخشِ موسیقی در دنیایی کودکانه و رها، میرقصد و بی پروا سوالهایی دربارهُ زندگیِ ریچارد میپرسد طوری که فضای فیلم از غبار و دلمرگی خارج میشود و آرام آرام پیوندی عاطفی میان آنها شکل میگیرد.
ارتباط عاطفی میان دایی و خواهرزاده، دو غریبهی آشنا، شباهت به فیلم C’mon C’mon (زود باش، زود باش) به کارگردانی مایک مایلز و ارتباط عمو و برادرزاده دارد. ارتباطِ دو نسل از دو دنیای مختلف که فضایی امیدبخش و مشترک پیدا میکنند. ریچارد که در کودکی نقاشی میکشیده و با استعداد بوده، شخصیتی به نام سوفی خلق کرده، دختری که کشته میشده اما نمیمرده. دخترکِ نقاشیها، همان خود اوست که تا پایِ مرگ رفته و با یک تلفن برگشته است.
خواهرِ ریچارد با بازی «کیم آلن» که یکبار در کودکی او را از قلدرهای مدرسه نجات داده اما بعداز گذرِ سالها قطعِ ارتباط، از برادرش درخواست کمک کرده اما خودش ناجیِ زندگی برادرش شده. زنجیرهی قربانی و ناجی میان خواهر و برادر میچرخد و هر یک به نوبت، قربانیِ روزگار و نجاتدهندهی یکدیگر میشوند. مهم نیست چند سال از قهرشان میگذرد، مهم ارتباطی فراتر از اختلافاتهایی است که بینشان ایجادِ شکاف کرده است.
عوامل فنی فیلم ازجمله قاببندی در تصویر برداری، کارگردانی، طراحی صحنه و موسیقی، همگی در خلقِ این اثرِ تاثیرگذار مایه گذاشته اند و به جان مایهی فیلم، نسیمی از زندگی بخشیده اند، موقع دیدنِ فیلم احساس نمیکنید یک شاهکارِ سینماییِ با زمانی کمتر از بیست دقیقهای را شاهد بوده اید. پایانِ این فیلمِ چنان غافلگیر کننده است؛ که در جانِ ذهنی شما باقی میماند و اثرِ آن تا مدتها با شما همراه است.

