Skip to main content

«جنگ پشت جنگ»، نامِ دهمین فیلمِ «پل توماس اندرسن» کارگردانِ برجسته‌ی امریکایی/انگلیسی است که در سال ۲۰۲۵ ساخته، فیلمی با موضوعی پر چالش، در حاشیه‌ی ماجراجویی‌های گروهی، و آنارشیستی در آمریکا است. انتخابِ این فیلم و نوشتن درباره‌ آن، در شرایطی که کشورمان درگیرِ جنگی فراگیر با آمریکا و اسرائیل شده و طیِ دوره‌ی کوتاهی آتش‌بس، همچنان زیر آتشِ بمب و موشک آمریکا است و دوره‌ای ملتهب را طی می‌کند، محلِ تأمل و درنگ درموردِ این یورشِ ویرانگر و ماهیت آن است، جنگی که گویی پایانی نامشخص دارد.

توماس اندرسن کارگردانی است که سه جایزهٔ اسکار، چهار جایزهٔ بفتا و سه جایزهٔ گلدن گلوب را در کارنامه‌اش دارد و توانسته جایزهٔ بهترین کارگردانی در جشنواره کن، شیر نقره‌ای در جشنواره فیلم ونیز و خرس نقره‌ای و طلایی را در جشنواره بین‌المللی فیلم برلین را دریافت کند. عنوانِ آخرین فیلمش نیز به مخاطب یادآور می‌شود: «جنگ پشت جنگ»! حکایتی است پایان‌ناپذیر، که از آغازِ زندگی، بشر با آن همراه بوده و با ورودش به عصر تمدن، شکل متفاوتی به خود گرفته است.

تفسیرِ فرامتنیِ من هم از عنوانِ فیلم این است که این عنوان، بیش از این‌که دلالت بر ماجراهای فیلم داشته باشد، بر ازلی- ابدی بودنِ آن و پایان‌ناپذیری‌اش تأکید می‌کند. ماجرایی که تمامی ندارد و باید منتظر باشیم که هر روز شعله‌هایش از گوشه‌ای از این جهان زبانه بکشند. ماجرای فیلم، جدای از مثلث عاشقانه‌ای که به داستان کشش داده و روند دراماتیک آن را به مسیری پر فراز و فرود می‌کشاند؛ دلالت بر انگیزه‌هایی دارد که نطفه‌ی جنگ در دل آن‌ها بسته می‌شود. توماس اندرسن، این فیلم را با اقتباسی از رمان «واینلند» نوشته‌ی «توماس پینچن» ساخته است. فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان، در روندِ تبدیلِ داستان به فیلم‌نامه و پر رنگ کردنِ جنبه‌های سینماتیک آن، موفق شده فیلمی سراسر انتقادی بسازد.

بسیاری از انتقادهای مطرح شده در این فیلم، متوجه سیاست‌هایی است که شرایط روز آمریکا را ایجاد کرده و فیلم‌ساز، آمریکای امروز را نتیجه‌ی افراطِ تندروهای راست‌گرای نژادپرست و تفریطِ چپ‌های رادیکال (یا به بیان خودشان چپ‌های به اصطلاح «ترقی‌خواه»!) معرفی می‌کند. این اثر، در نود و هشتمین دوره‌ی جشن اسکار، نامزد سیزده جایزه شد که شش مورد، از جمله بهترین بازیگر مکمل مرد برای «شان پن» را از آن خود کرد. بازی خیره‌کننده‌ی پن، آن‌قدر وسوسه‌انگیز است، که شاید به خاطرش بخواهید دوباره فیلم را ببینید. از من می‌شنوید، اگر مایل‌اید به تماشای این فیلم بنشینید، نه در پی داستانی به یاد ماندنی (از نوع داستان‌های دوره‌ی طلایی سینمای هالیوود) باشید، و نه به دنبال ابتکاری در کارگردانی و زیبایی‌شناسی سینما. هرچند فیلم، با وجود اقتباسی بودنش، داستانی معمولی اما پر کشش دارد؛ اما راستش را بخواهید، برای من، بخش‌های عمیق و پر کششِ متن آن، بیش از آن‌که به ماجراهای عاشقانه‌، یا چالشِ مرتبط با هویت شخصیت‌ها باشد؛ کنکاشی در ریشه‌های بنیادی و زیرساخت‌های درام است.

چالشی پایان‌ناپذیر
قصه از همان آغاز، بیان‌گرِ بخشی از واقعیتِ آمریکا است، واقعیتی که جامعه و زمامدارانِِ سیاسیِ دوره‌های مختلف در این کشور با آن دست به گریبان بوده‌اند. واقعیتی به نامِ مرزهای مشترکِ این کشور با مکزیک. این واقعیتِ چالش‌برانگیز، به ویژه طی سال‌های گذشته، دردسرهای زیادی برای جامعه‌ی آمریکا به همراه داشته است. بزهکاری‌های ریز و درشتی که مرزهای مشترک این دو کشور را دستخوش نا امنی‌های بسیار قرار داده است. از قاچاق انسان و مواد مخدر گرفته، تا جرائم وحشیانه‌ی دیگر. همه‌ی این‌ها، سال‌ها ذهن جامعه‌ی آمریکا را به خود مشغول کرده و توجه‌ را به سمتِ این بخش از مرزها و آن‌چه در آن رخ می‌دهد جلب کرده است. فیلم‌سازانِ مختلف نیز طی این سال‌ها، در آثارشان گاه نگاهی به این چالش‌ها پرداخته‌اند؛ از جمله فیلم‌هایی مانند «سیکاریو»، ساخته‌ی «دنیس ویلنو»، «مکزیکی» به کارگردانی «گور وربینسکی»، «به خاطر یک مشت دلار» اثر «سرجیو لئونه»و… .

از آن سو، دولتمردانِ دموکرات و جمهوری‌خواه، در ادوارِ مختلف، هنوز نتوانسته‌اند راه‌ حلِ مناسبی برای آن پیدا کنند. مثلا «دونالد ترامپ» با خیالِ بنا کردنِ دیواری میانِ دو کشور، می‌خواست این بحران را برای همیشه حل کند! ایده‌ای که از همان ابتدا مشخص بود چندان امکان‌پذیر نیست. به جز این، اعمالِ فشارها، تهدیدها و تحدیدهای گوناگون، هنوز که هنوز است نتوانسته معضل این بخش از ولعِ آمریکا را حل کند.

در نتیجه این سمت از آب، قدرتِ جهان هم‌چنان بحران‌خیز است. کارگردان با طرح این مسائل، سیاست‌های آمریکا را مورد نقد قرار داده و گاه حتی آن‌ها را به تمسخر کشیده. بخشی از جذابیت‌های فیلم، همین مایه‌های طنزآمیز است. مثلا نگاه به آمریکا، به عنوان جامعه‌ای که ادعای لیبرالیسم دارد و در سراسر این فیلم هم بر آن تأکید می‌شود، اما به جای اجتناب از رفتارهای قهرآمیز و پرتنش، برخوردی رادیکال و خشن دارد، آنارشیست‌ها را وا می‌دارد تا مقابله به مثل کنند و با تحرکاتِ مسلحانه و انفجارِ مراکز نظامی و دولتی، رفتاری خشونت‌آمیز داشته باشند. قرار دادنِ ساختارِ فیلم روی این بسترِ پر آشوب و پیش‌بردِ داستان با رخدادهای خشنِ پلیس در مرز مکزیک، که کارکردِ همان مک‌گافینِ هیچکاکی را دارد، همان موقعیتِ بیرحمانه و پر تنشی را در اختیار داستان‌پرداز می‌گذارد تا درامِ قصه را روی این مبنای ملتهب و درامِ پر افت و خیز بنا کند.

زنده باد آنارشیسم!

از سمت دیگر، تمرکز داستان در ابتدا، بر آنارشیست‌هایی است که با رفتارهای هرج و مرج خواهانه‌شان، ادعای دنبال کردنِ افکاری با گرایش‌های چپ و آزادی‌خواهانه دارند. آنارشیست‌هایی که مانیفستِ فکری و مبارزاتی‌شان را این‌گونه توصیف می‌کنند: «مرز آزاد، بدن آزاد، انتخاب آزاد، آزاد و رها از هر جور ترسِ کوفتی!». طنزِ ظریف دیگرِ این ماجرا درست همین‌جا است! این‌که آنارشیست‌های هرج و مرج طلب، می‌خواهند با رفتارهای رادیکال‌شان مفهومی گسترده و پر چون و چرا همانند «آزادی» را به جامعه‌ی آمریکا برگردانند. اما در واقع آن‌چه آن‌ها به دنبالش هستند نه آزادی، بلکه همان هرج و مرج است. یکی از آن‌ها در عملیاتی که در شروعِ فیلم، از او می‌بینیم، می‌گوید: «ما یک گروه سیاسی هستیم که از چشم‌ها، گوش‌ها و از همه مهم‌تر، از سلاح‌های دولت امپریالیستی آزاد هستیم!»

گروهی که به قول خودشان «خشونت انقلابی» را مؤثرتر از رأی دادن و پیروی از جامعه‌ی دموکرات می‌دانند. آنارشیسم، از اساس، زاییده‌ی همین مسیر است. آنارشیست‌ها، از دل دموکراسی و از شکاف و خلل اکثریت‌محوری در تفکرِ آن به وجود می‌آیند. اقلیتی که صدایشان به جایی نرسد، سر به طغیان علیه ساز و کار دموکراسی برداشته و در صورتی که برخورد دولت با آن‌ها قهرآمیز شود، رویکرد و نگاهِ جزم‌اندیشانه و دگم‌شان، به خشونت‌هایی رادیکال در دلِ جامعه می‌انجامد. مراکز مختلف را منفجر می‌کنند، دکل برق را از کار می‌اندازند، برق شهر را قطع می‌کنند، به زیرساخت‌ها آسیب می‌رسانند، در دادگاه بمب‌گذاری می‌کنند و… .

آن‌ها در دلِ جامعه‌ی آزادی‌خواهانه‌ی آمریکا، به دنبال برقراری مناسبات آزاد هستند؛ اما به شیوه‌ی خودشان! این خود طنزی دیگر در دل وقایع فیلم است. آن‌ها به لیبرالیسم آمریکایی پشت پا می‌زنند تا آزادی را به جامعه برگردانند. اما در حقیقت، با سوءاستفاده از مفهوم آزادی، به دنبال بی‌بند و باری در مرزها و توجیه بازیگوشی‌های مجرمانه‌ی خودشان هستند. آن‌چه در این کشمکش نقض و قربانی می‌شود، موجودیت و معنای «آزادی» است. هر دو طرف، آزادی را وابسته به اندیشه‌ها و انگیزه‌های دلخواه‌شان مصادره به مطلوب کرده و در گروی ایدئولوژی خودشان تفسیر می‌کنند. دگم بودن هر دو طرف، منتج به رفتاری می‌شود که به آزادی ضربه می‌زند. مدعیانِ جامعه‌ی لیبرالیِ آمریکا، با خط فکری و رفتارِ نژادپرستانه‌ی خود، عرصه را بر تنوعِ نژادی تنگ کرده و آزادیِ آن‌ها را محدود می‌کنند. لابیِ زیرزمینی آن‌ها در این فیلم که با نام «باشگاه ماجراجویان کریسمس» از آن یاد می‌شود، هرگونه آمیزش جنسی میان‌نژادی را برنتابیده و از خود می‌داند. رفتارهایی که شکلی سمبولیک از نگرش و رویه‌ی ترامپ را در هر دو دوره‌ی ریاست جمهوری‌اش یادآور می‌شود. از یاد نبریم که نژادپرستی، به خودی خود (چه در ساحتِ اندیشه و چه در شکلِ رفتاری) متضاد و متناقض با اصل جامعه‌ی لیبرال است. اگر به پایان فیلم توجه کنیم، فرمانده آن‌ها در نهایت توسط همین لابیِ نژادپرست آمریکایی، در اتاق گاز و کوره‌های آدم‌سوزیِ اردوگاه‌های کارِ اجباریِ آلمان نازی، در آتش می‌سوزد. درست همان‌گونه که نازی‌ها با نژادپرستی‌شان، یهودی‌های بسیاری را به کام مرگ فرستادند. با این تفاوت که نازی‌ها، بر خلاف آمریکایی‌ها، مدعی آزادی نبودند! «جنگ پشت جنگ»، با بیانی طنزآلود، نقدی بر همین ادعا وارد می‌کند و نه فقط به آزاداندیشی پوشالیِ جامعه‌ی آمریکایی، بلکه در آن سمت ماجرا، نسبت به شعارهای آزادی‌خواهانه‌ی آنارشیست‌های «گروه فرنچ ۷۵» نیز با نگاهی تمسخرآلود روبرو می‌شود.

جنس ضعیف!
لئوناردو دی‌کاپریو، شان پن، بنیسیو دل تورو، رجینا هال، تیانا تیلور و چیس اینفینیتی در این فیلم ایفای نقش کرده‌اند. داستان دربارهٔ یک انقلابی است که می‌خواهد دخترش را از دست یک مقامِ نظامیِ فاسد نجات دهد.

پس از جدی شدن رابطه‌ی «باب» با بازی دی‌کاپریو، و «پرفیدیا» که نقشِ او را تیانا تیلور بازی می‌کند و باردار است، قصه‌ی فیلم، بخشی از تمرکزش را از حرکت‌های آنارشیستی، به سمتِ «فمنیسم» می‌برد و بر اهمیت خانواده و حرکت به سمتِ ثبات در زندگیِ آنارشیست‌های دیروز تأکید می‌کند و پس از آن، فیلم در مداری دراماتیک قرار می‌گیرد. «پرفیدیا»ی آنارشسیت، پس از گذراندن دوره‌ی بارداری‌، حالا با نگاهی برآمده از نگرش‌های فمنیستی رایج (به ویژه در میان دموکرات‌های آمریکا و چپ‌گرایان در سینمای آن کشور)، باز سر به شورش برمی‌دارد؛ اما این بار در برابر سنت‌گرایی همسرش و تفکر خانواده‌مدار آمریکایی! طغیان او، دومرتبه به دل جریان‌های آنارشیستی پرتاب می‌شود. کاراکترِ او، در تمام فیلم، به دنبال دیده شدن و (مهم‌تر از آن شاید) جدی گرفته شدن از سمت جامعه‌ی مردانه‌ی آمریکا است. برای همین دست به حرکاتِ مردانه می‌زند و ظرافت‌های زنانه و مادرانه‌اش را فدای اثباتِ توانمندی‌هایش می‌کند. از یاد نبریم که موج اولِ جنبش‌های فمنیستی، به دنبال دیده شدن زن‌ها و پذیرفته شدنِ آن‌ها به عنوانِ هویت و وجودی مستقل شکل گرفت. مبارزاتِ زنان برای تعریف و تثبیتِ حقوقِشان در دل جوامعِ مردسالارِ آمریکا و اروپا در قرنِ بیستمِ میلادی، توانست برای زن، شأن و جایگاه روشنی تعریف کند. هرچند این تلاش‌ها، بعدها در موج دومِ این جریان، شکلی افراطی به خود گرفت و رنگ و بوی مرد ستیزانه‌ای پیدا کرد؛ اما نکته‌ی بنیادیِ حرکتِ این جریان از همان ابتدا، برای دیده شدن زنان در اجتماع و پذیرشِ حضورِ کنش‌گرانه‌ی آن‌ها بود. همان‌گونه که «پرفیدیا» در فیلم، این مسئله را بر زبان می‌آورد.

او پس از زایمان، برعکسِ بسیاری از زنان، غریزه و حس مادرانه و تعلق خاطرش به فرزندِ تازه به دنیا آمده‌اش حسِ مادرانه‌ی چندانی ندارد و در دو راهی انتخاب میان فرزند و افکار آنارشیستی‌، دومی را انتخاب می‌کند. او غرق در نگاه فمنیستی (البته از نوع افراطی‌) است. او شخصیتی است با رفتارهای رادیکال که عضوِ گروهی انقلابی نیز هست. همین انقلابی‌گری‌ها و تندروی‌های او، حتی در طرحِ حقوقِ مدنی و در میان افراد خانواده‌اش نیز او را به افراط کشانده و در موج دوم فمنیسم گیر می‌اندازد. او در این کشاکشِ ذهنی‌، نسبت به این که نُه ماه تمام بار آن فرزند را تحمل کرده، معترض است در حالی که همسرش، حالا که «پرفیدیا» فرزندشان را به دنیا آورده، همه‌ی حواس و محبتش را متوجه‌ی نوزاد کرده است. «پرفیدیا» این حسادت را پایِ انقلابی بودنِ خودش می‌گذارد. آخر سر هم در کشاکش این وضعیت، عشق، زندگی و فرزندش را رها می‌کند و به دنبالِ انقلابی‌گری‌ می‌رود.

بر خلاف او، «باب»، با قرار گرفتن در کانون خانواده، احساس تعلق خاطر در وجودش شکل گرفته، تقویت شده و در آخر به ثباتی مدنی می‌رسد. چیزی که از سمتِ همسرش، پای‌بند شدن در سنت‌های اجتماعی و کلیشه‌های فرهنگی تعبیر می‌شود! نگاهِ فمنیستیِ جزم‌اندیشانه و افراطی این زنِ انقلابی و رفتار رادیکالش، او را وادار می‌کند تا درکی از تعلق خاطر نسبت به مفهومِ خانواده نداشته باشد.
او، پای‌بند شدن در خانواده را تشبیه به «گاو شیرده‌ی شوهر» می‌داند و با انتخابش، می‌خواهد این «کلیشه» را بشکند. شوهرش تلاش می‌کند همسرش را برای ماندن راضی کند، در حالی که در نگاهِ زن، این ماندن، معنایی جز میل و «غرورِ مردانه‌ی در حال فروپاشی»، برای تسلط بر زن‌بودگی‌او ندارد. او با ترکِ خانه و بریدن از عشق و فرزندِ تازه به دنیا آمده‌، به این نگاه‌ها و هنجارهای اجتماعیِ رایج پشت‌پا می‌زند و علیه همه‌ی مردانگیِ موجود در جزء جزء ساختارِ اجتماعی طغیان می‌کند.

(نقد و بررسیِ این فیلمِ مهم ادامه دارد)