ژانر جنگی همواره یکی از محبوب ترین ژانر های تاریخ سینما بوده و هست. سینمای پرخرجی که پر از سکانس های عظیم و جلوه های ویژه میدانی و بصری است. البته از لحاظ محتوایی طیف زیادی از آثار ، از فیلم های وطن پرستانه گرفته تا ضد جنگ رو شامل میشه. به لطف سیاستمداران و جنگافروزان در همین قرن گذشته تعداد زیادی جنگ رخ داده، از جمله دو جنگ جهانی. به جرئت میشه گفت درباره هیچ جنگی اندازه جنگ جهانی دوم فیلم ساخته نشده. شاید به دلیل ابعاد بزرگ و فاجعهآمیز آن باشد، شاید هم به دلیل ایدئولوژیک بودن ماهیت آن. به هرحال هر کشوری که چیزی شبیه به صنعت سینما داشته باشد، سالانه حداقل یکی دو فیلم جنگی میسازد تا هم ابعاد سینمایش را بزرگتر کند و هم سود زیادی به دست بیاورد.

چند وقت پیش به فیلم نسبتا مهجوری برخوردم از سینمای روسیه. فیلمی که به جرئت میتونم بگم یکی از ترسناکترین فیلم های تاریخ سینماست که ژانرش ترسناک نیست! فرقی نداره چند فیلم در باب جنگ دیدید، این فیلم همچنان تکان دهنده و تلخ محسوب میشه. بیا و بنگر، در سال ۱۹۴۳ در بلاروس میگذرد و روایت زندگی مردم روستا های آن اطراف است. شخصیت محوری فیلم پسربچهایست که حالا خود و روستایشان را در میان آشوب و جنگ میبیند.
عنوان این فیلم برگرفته از کتاب مقدس، فصل ۶ از آخرالزمان جان، که در آیات اول، سوم، پنجم و هفتم نوشته شده است: و هنگامی که او مهر چهارم را باز کرد، شنیدم که چهارمین جانور گفت: بیا و بنگر! و من نگریستم، متوجه یک اسب رنگ پریده شدم، آنکس که روی آن نشسته بود؛ مرگ بود و جهنم را با خود آورده بود و قدرتی که به آنها داده شده بود؛ بیشتر از ربع زمین بود برای کشتن به وسیلهٔ شمشیر ٬گرسنگی، مرگ و جانوران زمین.

این فیلم به عقیده من، تحت تاثیر سینمای تارکوفسکی و برگمان است. البته منظور از تاثیر پذیری، تکینک است و نه چیز دیگر. آرامش سینمای تارکوفسکی و سکوت سینمای برگمان با فضای هراسناک این فیلم در تضاد شدیدی هستند. نمونهی این تاثیر پذیری در استفاده زیاد فیلمساز از کلوزآپ (برگمان) و یا حرکت آرام دوربین (تارکوفسکی) دیده میشود. در واقع اِلم کلیموف، کارگردان فیلم، از کلوزآپ برای انعکاس جنگ در چهره انسان استفاده کرده است. به قدری استفاده از این نما در فیلم زیاد و درست است که اگر فقط آن نماها را جدا کنیم و پشت سرهم تدوین کنیم، باز هم با شاهد تاثیرات تدریجی و مخرب جنگ بر چهره انسان خواهیم شد. استفاده نور در این فیلم به صورت طبیعی است و کارکرد آن بیانگر احساسات شخصیت اصلی آن است. به طوری که ممکن است در هر نمای POV او که به صورت متوالی تدوین شده، نور تغییر کند، همچون احساسات آن فرد. در واقع این تغییر نور باعث بیشتر منتقل شدن احساسات پسربچه به مخاطب است.
راجر ایبرت، منتقد فقید سینما، دربارهٔ این فیلم نوشت «یکی از ویرانگرترین فیلمها دربارهٔ هرچیزی و در آن بازماندگان باید به مردگان حسادت کنند.»
![]()
خشونت غالبا پنهان و زیرپوستی این فیلم به شدت تکاندهنده بوده و تماشای آن مناسب هر مخاطبی نیست، چه برسه به تماشای دوباره اون! منظور از خشونت پاشیدن خون و یا دست و پای قطع شده در اینجا و آنجا نیست. بلکه خشونت شومیست که در زیر هر فریم فیلم پنهان شده، طوری که مخاطب در هرلحظه آمادهی ضربهی دیگری از فیلمساز است. این تعلیق حتی در میزانسن و دکوپاژ هم محسوس است. میزانسن در این فیلم تا حد امکان ساده شده است به طوری که انگار همه چیز همان لحظه در حال رخدادن است. و حرکت آهسته دوربین نیز این حس را تقویت میکند. مخاطب هم اندازه کارکترهای فیلم گیج است؛ گویی تازه جنگ شده و تازه با سربازان نازی آشنا شدهایم. انگار نه انگار که بارها این کشت و کشتار هارا بر پرده سینما دیدیم، از فهرست شیندلر گرفته تا نجات سرباز رایان و…
تا حد امکان سعی کردم که چیزی از فیلم را اسپویل نکنم و شما را با این کابوس تقریبا دو ساعت و نیمه تنها بذارم.

