Skip to main content

روایتی از فضاهای تجملی و دروغینِ مجازی
می‌خواهم از سریالی برایتان بگویم که خالقِ قصه و شخصیت آن مایکل شور بر اساس فیلم مستند مأمور مخفی The Mole Agent-۲۰۲۰ ساخته است. ایدهٔ جسورانهٔ مایکل شور که بر اساسِ مستندِ «مأمورِ مخفی» ۲۰۲۰ محصولِ کشورِ شیلی شکل گرفته بود، با قصه‌ای ظریف و احساسی و در عینِ حال محکم و پُرتعلیق‌ و بازیِ سرحال و گیرای تد دنسن، عالی به ثمر نشست. ایدهٔ او از این جهت جسورانه بود که نفوذی می‌توانست در تقابل با سریال‌های موفقِ کارآگاهِ خصوصی چون فقط قتل‌های داخلِ ساختمان، شکست بخورد؛ اما چنین نشد و نفوذی جای خودش را در دلِ بیننده باز کرد، او را خنداند، به فکر فروبرد، احساساتی کرد و منتظرِ فصلِ بعد نگه داشت.

برای فصلِ دوم نفوذی A Man on the Inside مایکل شور باز هم دستِ پر بازگشت و جدا از حفظِ کلیتی که در فصلِ اول مطرح کرده بود، برخی از مسائلِ داغِ روز را هم در سریالش گنجاند و مأموریتِ جدیدی برای استادِ بازنشسته، چارلز نیووِندیک، در کالجِ ویلر تعریف کرد؛ کالجی که لپ‌تاپِ رئیسش جک برینگر (مکس گرینفیلد) دزدیده شده و این اتفاق ممکن است باعثِ لغوِ کمکِ بزرگِ مالیِ دانشجوی سابقِ ویلر که اکنون یک میلیاردرِ موفق به نام برد وینیک (گری کول) ـ فردی شبیه به ایلون ماسک ـ است شود. پرونده پیچیده و جذاب است و وقتی رئیسِ چارلز، جولی (لیا ریچ‌کریک استرادا) آن را می‌پذیرد، بلیتِ چارلز هم می‌برد. او که مدتی‌ست از پرونده‌های ساده و دم‌دستی و بی‌هیجان کلافه شده، تحتِ پوششِ استادِ مهمان، واردِ کالجِ ویلر می‌شود.

آن‌چه شور برای فصلِ دوم در نظر گرفته هوشمندانه است و می‌توانست حسابی جذاب باشد چرا که ورود به کالج و احاطه‌شدن میانِ جوانان، نویدِ تزریقِ انرژی و چالشِ بیشتر را به داستان می‌داد؛ یک ترکیبِ جدید و برنده در کنارِ تد دنسنِ خوش‌تیپ، شیک و سرحال، به‌خصوص که او در این فصل همسرش مری استینبرگن را در نقش مونا مارگادوف، استادِ سر به هوای تئوریِ موسیقی به همراه داشت و فضای کافی برای خلق صحنه‌های خنده‌دار و هیجان‌انگیز در کنارِ نقدِ مسائل روز مهیا بود. قدرت‌گرفتِن الیگارش‌هایی که به واسطهٔ پول بی‌حد و حساب‌شان به خود اجازهٔ فضولی در هرعرصه‌ای را می‌دهند حتی به قیمتِ نابودیِ دیگران و دستآوردهای آن‌ها، فضای تجملاتی و دروغینِ مجازی، دانشجویانِ جویای علمی که به‌خاطر شهریه‌های سنگین و بدهی‌های ابدی از تحصیل کنار می‌کشند و آرزوهایشان را در جعبه می‌گذارند و در آن را می‌بندند. مسائلِ داغی که پیش کشیده شده و بعد به راحتی حل و فصل می‌شوند. میلیاردرِ مغروری که شکست می‌خورد، دانشجویی که مشکلِ شهریه‌اش حل می‌شود و رابطهٔ مادر دختری که با دو کلمه حرف و اشک بهبود می‌یابد که خب، در زندگیِ واقعی همه چیز به این راحتی‌ها هم نیست! شور، آنچه دغدغه‌اش بوده و می‌خواسته در موردشان صحبت کند و توجه مخاطب را به آن‌ها جلب کند پیش کشیده؛ اما بعد ترجیح داده  بی‌دردسر و بدون برخورد با آن‌ها، کمی گاز بدهد، فرمان را اندکی بپرخاند و یواش از کنارشان بگذرد. جدا از پیرنگ‌های فرعی، از پتانسیل‌های اصلی چون تمرکز بر روی جوانان و کلاس‌های درس هم استفادهٔ ویژه‌ای نشده؛ بلکه برعکس گرفتارِ گروهی استادِ پا به سن گذاشته می‌شویم تا دوباره برگردیم به خاطراتِ پسفیک ویو و تمرکز بر میانسالان و سالمندان. گروهی که درصددِ انجام کارِ مهمی هستند و درست برخلافِ فصل اول که نمی‌شد حدس زد دزدِ جواهر کیست، این‌بار خیلی زود و بدونِ زحمت می‌فهمیم یک کارِ گروهی از سرِ عشق به خانوادهٔ کالجِ ویلر و در جریان است.از آن نوع کارهای گروهی که کم ندیده‌ایم و شاید مطرح‌ترینِ آن قتل در قطارِ سریع‌السیرِ شرق نوشتهٔ آگاتاکریستی (و فیلم درخشانِ سیدنی لومت ۱۹۷۴) باشد. با تمام این‌ها، حتی با اینکه در فصلِ پیش بیینده بد عادت شد و حالا جای خالیِ شهرِ زیبایِ سانفرانسیسکو حس می‌شود، نفوذی هنوز جذاب است، هنوز می‌خنداند و موجب می‌شود از سرِ همذات‌پنداری سر تکان دهیم و حس کنیم چقدر بعضی لحظات را می‌فهمیم.

نفوذی هنوز همان تلخیِ مطبوعِ قهوه را دارد و می‌تواند درگیریِ احساسیِ کاراکترها را به تصویر بکشد و معنویتِ خانواده را ـ چه خانوادهٔ خودِ فرد و چه خانواده‌ای چون اعضایِ کالج ویلر ـ را ارج نهد و کاری کند که در هر دو فصل حضورِ قویِ همسرِ درگذشتهٔ چارلز را در عین نبودِ فیزیکی او حس کنیم. و چارلز نیووِندیک؛ او که همچنان با ژست‌های جیمز باندی نمکین است و دلبری می‌کند و ما هم دوستش داریم و از لحظاتِ شیرینی که دنسن در این فصل در کنارِ همسرش رقم می‌زند لذت می‌بریم. بله، نفوذی هنوز جذاب است؛ البته نه خیلی.