Skip to main content

نگاهی به سریال مدیسون
تیلور شریدان را می‌توان در زمینه‌ی سریال‌سازی در ژانر وسترن و نئو/وسترن یک نابغه دانست. او با ساخت سریال تحسین‌برانگیز «یلواستون» در پنج فصل نشان داد که در میانِ انبوهِ سریال‌های هالیوودی با مضامین جاسوسی، درام، عاشقانه و معمایی، ژانر وسترن هنوز هم حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد. در حین پخش «یلواستون»، شریدان به دلیل استقبال بی‌نظیرِ مخاطبان، دو سریال «۱۸۸۳» و «۱۹۲۳» را به عنوانِ اسپین‌آفِ این مجموعه از شبکه‌ی پارامونت منتشر کرد.

امسال نیز سریالِ «مدیسون» (The Madison) در ژانر نئو/وسترن و درام، در ۶ اپیزود، در ماه مارس از شبکه‌ی پارامونت‌پلاس پخش شد. این اثر که ابتدا با نام «۲۰۲۴» شناخته می‌شد، در آخرین لحظات به دلیل موقعیت مکانیِ داستان در «دره‌ی مدیسون»، به این نام تغییر یافت. هرچند «مدیسون» اسپین‌آفی بر «یلواستون» است، اما آتمسفرِ آن نسبت به جهانِ سریال‌های قبلی کاملاً مستقل است و نحوه‌ی پیوند آن به قصه‌ی اصلی در فصل‌های آتی مشخص خواهد شد. پارامونت به قدری به کیفیت این اثر اطمینان داشت که پیش از پخشِ فصل اول، آن را برای فصلِ دوم تمدید کرد چرا که می‌دانست خروجیِ فیلمنامه، عالی خواهد بود. فصل اول «مدیسون» با کسب امتیاز ۷.۹ از سایت IMDb و ثبت بیش از ۸ میلیون بازدید در ده روز نخست، به بزرگ‌ترین شروعِ تلویزیونیِ تیلور شریدان تبدیل شد. داستان حول محور خانواده‌ای می‌چرخد که پس از تراژدی کشته شدن پدر خانواده، از نیویورک به دره‌ی مدیسون در ایالت مونتانا نقل مکان می‌کنند. تمرکز اصلی مجموعه بر شخصیت «استیسی» با بازی تحسین‌برانگیز «میشل فایفر» است؛ زنی که نمی‌تواند زندگی‌اش را بدون همسرش تصور کند. فایفر که ستاره‌ی دهه‌های ۸۰ و ۹۰ میلادی است، با حضوری شگفت‌انگیز در این سریال، رنگ و بویی تازه به مجموعه بخشیده است. شخصیت او دارای چنان عمقی است که بارِ اصلی درام را به دوش می‌کشد، بی‌آنکه از قامتِ یک زنِ آسیب‌دیده خارج شود.

راجر ایبرت سال‌ها پیش درباره‌ی بازی او گفته بود: «این که چگونه فایفر صدا و چهره‌ی خود را کنترل می‌کند، شگفت‌انگیز است.» تقابلِ فرهنگ شهری و روستایی، سنت‌ها و پذیرشِ سوگواری، موتیف‌های اصلیِ «مدیسون» هستند. شریدان به خوبی توانسته چرخه‌ی سوگ را در قاب تصویر به نمایش درآورد. استیسی برای بهبودی عاطفی و در مرحله‌ی «انکار»، به مونتانا پناه می‌برد. سریال به زیبایی نشان می‌دهد که سوگواری یکی از پیچیده‌ترین تجربه‌های انسانی است و شناختِ مراحل آن (انکار، خشم، چانه‌زنی، افسردگی و پذیرش) کمک می‌کند تا بدانیم این احساساتِ سخت، بخشی از فرایند طبیعی بهبود هستند. در این درام جدید، ما با شکلی عریان و بی‌رحمانه از «سوگ ناتمام» استیسی و دو دخترش روبه‌رو هستیم. او در میان دشت‌های وسیع مونتانا به دنبال آرامش می‌گردد، اما علمِ روان‌شناسی به ما می‌گوید درمان جراحت روح، تغییر جغرافیا نیست. استیسی پس از سقوط هواپیما و از دست دادنُ همسرش نه در شهر و خانه‌‌ی هزار متریِ نیویورک، بلکه در میان دشت‌های وسیع و کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی مونتانا به دنبال آرامش می‌گردد.

فرار استیسی از نیویورک به مدیسون، در واقع تلاشی فیزیکی برای تمدید مرحله‌ی «انکار» است. او می‌خواهد با تغییر محیط، از روبه‌رو شدن با صندلی خالی همسرش در خانه اجتناب کند. اما مشکل اینجاست که در محیط جدید، او با «سوگ پیچیده» (Complicated Grief) دست‌ و‌ پنجه نرم می‌کند؛ وضعیتی که در آن فرد به دلیل سنگینی تروما (سقوط ناگهانی) و مسئولیتِ بقا در یک محیط خشن، نمی‌تواند مراحل طبیعی سوگ را طی کند.

استیسی در میانه‌ی «خشم» از تقدیر و «چانه‌زنی» با خاطراتش گیر کرده است. او فرصتِ «افسردگیِ شفابخش» را از خود می‌گیرد، چون محیط مونتانا از او یک جنگجو می‌سازد، نه یک سوگوار. اما حقیقت علمی این است: تا زمانی که اشک‌ها در مدیسون جاری نشوند، هیچ طلوعی در این دره بوی زندگی نخواهد داد. شریدان به زیبایی نشان می‌دهد که سوگواری، نه یک ضعف، بلکه تنها پلِ رسیدن به «پذیرش» است؛ پلی که استیسی هنوز جرئت قدم گذاشتن روی آن را پیدا نکرده است. نقطه‌ی عطفِ داستان، مراجعه‌ی استیسی به درمانگر است؛ جایی که درمانگر به او که با خشمی کنترل‌ناپذیر روبه‌رویش نشسته، می‌گوید: «چیزی که لازم داری صحبت کردن، فریاد زدن و گریه کردن است. تنها در این صورت است که با گذر زمان، خاطرات برایت دلنشین می‌شوند و دیگر یادآوری آن‌ها دردناک نخواهد بود. هرچند دیگر هرگز آن احساسِ پیش از مرگ همسرت را نخواهی داشت، اما اگر به خودت اجازه بدهی، روحت ترمیم می‌شود و به اندازه زندگی خواهی کرد؛ در غیر این صورت، هیچ زندگی‌ای در کار نخواهد بود. سوگواری یعنی پذیرفتنِ یک فقدانِ غیرقابل‌ اندازه‌گیری و زیر و رو کردنِ ذهن برای پیدا کردنِ راهی که از میان آن عبور کنی.»

«مدیسون» به خوبی با زبانِ تصویر، سنگینیِ این سوگ را بر شانه‌های استیسی به نمایش می‌گذارد. او از یک سو در نبرد با خویشتن است و از سوی دیگر، تلاش می‌کند وظیفه‌ی پدری و مادری را در حق دو دخترِ بالغش به کمال ادا کند. همین مسئولیتِ سنگین و فرار از واقعیت، باعث شده او زمانی را برای سوگواریِ شخصیِ خود باقی نگذارد. مفهومِ «فقدان» و خاطره‌بازی با عشقی کهن، از موضوعات لطیفی است که سال‌ها در سریال‌سازیِ هالیوود غایب بوده است. قهرمانِ داستان زنی است که در عین پریشانیِ خاطر، با چنگ و دندان برای سر و سامان دادن به زندگی می‌جنگد؛ اما مخاطب به خوبی درک می‌کند که او ابتدا باید به دادِ خودش برسد تا بتواند پناهِ دیگران باشد. همین لایه‌ی انسانی باعث می‌شود مخاطب با استیسی هم‌ذات‌پنداری کند و شاید بیش از گذشته، قدرِ لحظات زندگی‌اش را بداند. از دیگر نکات برجسته‌ی اثر، فیلم‌برداری و قاب‌بندی‌های چشم‌نواز از طبیعت وحشیِ مدیسون است؛ داستانی که با ماهی‌گیری در رودخانه مدیسون آغاز می‌شود و در نهایت، با درخشش طلوع خورشید در چشمانِ استیسی در همان محل به پایان می‌رسد.