در بینِ انبوهِ سریالهای ترسناک و معماییِ سالهای اخیر، کمتر مجموعهای توانسته مانندِ سریال (From)، مخاطب را نه فقط با ترس، که با پرسشهای بیپایان، درگیر کند. در دو فصل نخست، این سریال مخاطب را با شهری آشنا کرد که در آن راه خروجی وجود ندارد و ترس، تنها با فرارسیدن شب آغاز نمیشود؛ بلکه آرامآرام به ذهن و روح آدمها نفوذ میکند. از هیولاهای شبانه و طلسمهای مرموز تا تونلهای زیرزمینی، جعبهی موسیقی، پسرِ سفیدپوش و فانوسِ دریایی، هر پاسخ تنها معمای تازهای را پیش روی ساکنان شهر گذاشت.
حالا فصل سوم و چهارم قرار است قدمی فراتر بگذارد؛ جایی که پرسش اصلی دیگر فقط «چگونه از این شهر فرار کنیم؟» نیست، بلکه این است: چه چیزی این آدمها را به این کابوس کشانده و چرا؟ شاید بزرگترین افشاگریِ فصل سوم، ارتباطِ واقعیِ «جید و تابیتا» با گذشتهی شهر باشد. در قسمت پایانی مشخص میشود که این دو شخصیت، تنها افراد معمولیِ گرفتار در شهر نیستند. آنها در واقع بخشی از یک چرخهی تکرارشونده هستند؛ انسانهایی که در زندگیهای مختلف، دوباره متولد شدهاند تا کاری را که در گذشته نتوانستند انجام دهند، به پایان برسانند. در گذشته، آنها با کودکانی ارتباط داشتند که قربانیِ یک آیینِ مرموز شدند. آنها تلاش کردند جلویِ این اتفاق را بگیرند، اما شکست خوردند. اکنون پس از گذشتِ نسلها، دوباره به این مکان بازگشتهاند تا شاید بتوانند چرخه را بشکنند.
در زمینی که اجسادِ کودکان در آن نهفته است و نفرین بر آن حکفرماست. این اتفاق، یکی از مهمترین تغییراتِ داستانی سریال است؛ زیرا از اینجا به بعد هدف شخصیتها دیگر فقط فرار نیست، پایان دادن به چرخهای است که قرنها ادامه داشته است.
کودکانِ Anghkooey؛ قربانیانِ اصلیِ شهر: در فصلِ سوم، کودکانِ مرموزی که بارها با گفتن واژه «Anghkooey» ظاهر شده بودند، اهمیت واقعی خود را نشان میدهند.
تا پیش از این، مشخص نبود آنها دشمنِ هستند یا قربانی. اما حالا روشن میشود که این کودکان احتمالاً قربانیان اصلی یک اتفاقِ باستانی بودهاند. آنها کسانی هستند که برای رسیدنِ گروهی از انسانها بهجاودانگی قربانی شدهاند.
مرد زردپوش؛ ظهور نیروی اصلی است. در پایان فصل سوم، یکی از مهمترین شخصیتهای ناشناختهی سریال، معرفی میشود: مرد زردپوش: (The Man in Yellow) او برخلافِ هیولاهای معمولی، قدرت و جایگاهِ متفاوتی دارد. او در روشنایی روز ظاهر میشود، از قوانینِ معمول شهر پیروی نمیکند و به نظر میرسد اطلاعاتِ بسیار بیشتری دربارهٔ گذشته و حقیقتِ شهر دارد. پساز نزدیک شدنِ جیم و دیگران به حقیقت، مردِ زردپوش، ظاهر میشود و جیم را میکشد.این اتفاق یک پیام روشن دارد: «هر کسی که بیش از حد به حقیقت نزدیک شود، با واکنش نیروی پشت پرده روبهرو خواهد شد…»

فصل سوم مهمترین فصل این سریال از نظر داستانی است، زیرا برای اولین بار به جای اضافه کردنِ سؤالهای جدید، بخشی از پاسخها را ارائه میدهد. اما همچنان این سوالات را بی پاسخ میگذارد؛
مرد زردپوش دقیقاً کیست؟
چه نیرویی پشت این چرخه قرار دارد؟
چرا این افراد انتخاب میشوند؟
چرا درخت و کلاغها آغازِ ورود به شهر هستند؟
فصل سوم نشان داد که سریالِ From در نهایت، دربارهٔ هیولاها نیست؛ دربارهٔ انسانهایی است که در برابرِ یک نیروی ناشناخته تلاش میکنند معنای امید، فداکاری و رستگاری را پیدا کنند. این فصل، مسیرِ داستان را تغییر داد؛ دیگر هدف فقط فرار از شهر نیست. اکنون نبرد اصلی آغاز شده است: «شکستن چرخهای که قرنها ادامه داشته است.»
فصل چهارم؛ در میانهی پاسخهای بزرگ و انتظارهای طولانی…
در این فصل بیش از آنکه به پاسخها برسیم، فصلِ رویارویی با پیامدها و افشاگریهای گذشته است. پس از پایان شوکهکنندهٔ فصل سوم و آشکار شدنِ ارتباطِ «جید و تابیتا» با گذشتهی شهر، انتظارِ مخاطبان این بود که سریال با سرعت بیشتری به سمت حل معماهای اصلی حرکت کند؛ اما فصل چهارم مسیری متفاوت را انتخاب میکند. این فصل تلاش میکند نشان دهد که کشف حقیقت، به معنای پایان خطر نیست؛ بلکه گاهی دانستنِ حقیقت، انسان را بیشتر در معرض تهدید قرار میدهد. این فصل با یکی از تلخترین اتفاقاتِ سریال آغاز میشود؛ مرگ جیم.
جیم یکی از شخصیتهایی که از ابتدا نمایندهٔ ذهنِ منطقی و پرسشگر داستان بود و برخلاف بسیاری از ساکنان شهر، نمیخواست فقط زنده بماند؛ بلکه میخواست بفهمد چه نیرویی پشتِ این اتفاقات قرار دارد.

فصل چهارم
مرگِ او به دست مرد زردپوش، یک پیامِ واضح دارد: «نزدیک شدن به حقیقت، هزینه دارد…» (این جمله، در کنار جسد جیم نوشته شده بود) مرد زردپوش دیگر مانند هیولاهای شبانه نیست که فقط قربانیانِ خود را شکار کند؛ او بیشتر شبیه نگهبانِ یک راز بزرگ است، نیرویی که اجازه نمیدهد چرخه شکسته شود. گویی او فراتر از یک دشمن معمولی است. یکی از مهمترین عناصر فصل چهارم، گسترشِ نقشِ مردِ زردپوش است او به راحتی تغییر چهره میدهد و تبدیل به یک دختر جوان عینکی میشود که وارد این شهر نفرین شده میشود. تا پیش از این، هیولاها بزرگترین تهدید شهر به نظر میرسیدند، اما ورود این شخصیت نشان داد که آن موجودات شاید تنها سربازان یک قدرت بزرگتر باشند.
یکی از مهمترین پیامهای فصل چهارم این است که تمام اتفاقات شهر به کودکان قربانیشده بازمیگردد. زمینهایی که رازهای شهر در آن دفن شدهاند، تنها مکانهای فیزیکی نیستند؛ بلکه یادآور گذشتهای هستند که هنوز زنده اند. کودکان Anghkooey دیگر صرفاً شخصیتهای ترسناک و مرموز نیستند؛ آنها تبدیل به نمادی از قربانیانی شدهاند که به دلیلِ طمع انسانها، از زندگی محروم شدهاند.
آنها در واقع شاید تنها کسانی باشند که حقیقتِ کامل را میدانند. در فصل اول، سؤال اصلی این بود:چگونه از این شهر خارج شویم؟ اما در فصل چهارم سؤال تغییر کرده است: «چگونه این چرخه را متوقف کنیم؟»
شخصیتها دیگر فقط زندانیانی نیستند که دنبال درِ خروجی میگردند؛ آنها تبدیل به کسانی شدهاند که باید علت وجود زندان را کشف کنند. ریتم کندِ روایت، با وجودِ اهمیتِ اتفاقاتِ فصل چهارم، یکی از بزرگترین انتقادهای مخاطبان و منتقدان است. در سه فصل نخست، هر قسمت معمولاً یک راز تازه معرفی میکرد و اتفاقات با سرعت بیشتری پیش میرفتند. اما در فصل چهارم بسیاری از معماها همچنان بدون پاسخ باقی میمانند. بخش زیادی از زمان صرف گفتوگوها و آمادهسازی میشود.برخی شخصیتها در مسیرِ داستانی خود پیشرفت چندانی ندارند. این موضوع باعث شده بخشی از مخاطبان احساس کنند سریال بیش از اندازه راز تولید میکند، اما پاسخ کافی ارائه نمیدهد.

فصل پنجم
مشکلی که پیش از این در مورد برخی سریالهای معمایی بزرگ، بهخصوص Lost، نیز مطرح شده بود. با وجود انتقادها، قسمت پایانی فصل چهارم دوباره انرژی ازدسترفته سریال را بازمیگرداند و چند نکته مهم را تثبیت میکند: شهر گذشتهای مشخص دارد، اتفاقات آن مربوط به یک دوره کوتاه نیست و نسلهای مختلف را درگیر کرده است، کودکان واقعاً قربانی شدهاند، هیولاها منشأ مشخصی دارند و مبارزه اصلی با نیرویی بزرگتر از موجودات شبانه است. اگرچه پاسخ نهایی ارائه نمیشود، اما مسیر فصل پنجم روشنتر میشود.
نظریههای مهم درباره From: با توجه به ساختار پیچیدهٔ سریال، نظریههای زیادی درباره ماهیت واقعی شهر شکل گرفته است: برخی معتقدند شخصیتها در یک فضای میان مرگ و زندگی گرفتار شدهاند؛ جایی شبیه برزخ که باید در آن با گذشته خود روبهرو شوند. این نظریه به دلیل فضای نمادین سریال طرفداران زیادی دارد. گروهی دیگر تصور میکنند این شهر نوعی آزمایش است؛ محیطی طراحیشده برای بررسی رفتار انسانها در شرایط فشار شدید.
وجود قوانین عجیب، برقِ بدونِ منبعِ مشخص و رفتار غیرطبیعی طبیعت، باعث شده این نظریه مطرح شود. اما یکی از قویترین نظریهها پس از فصلهای اخیر، نظریهی تناسخ است. ارتباط «جید و تابیتا» با گذشته، تکرار اتفاقات و حضور کودکان قربانیشده، این احتمال را تقویت میکند که شخصیتها در یک چرخهی تاریخی گرفتار شدهاند. فصل چهارم نیز این دیدگاه را تقویت میکند که شاید تنها راهِ نجات، خروجِ فیزیکی از شهر نیست؛ بلکه شکستن چرخهای است که بارها تکرار شده است.
آیندهٔ این سریال چه خواهد شد؟
سازندگان سریال، در چهار فصل، محصولی ساخته اند که امروزه کمتر دیده میشود. جهانی که مخاطب بعد از پایان هر قسمت همچنان دربارهٔ آن فکر میکند. قدرت اصلی سریال فقط در هیولاها نیست؛ بلکه در پرسشهایی است که مطرح میکند: «اگر امید از انسان گرفته شود، چه چیزی باقی میماند؟ انسان برای زنده ماندن حاضر است چه چیزهایی را قربانی کند؟ آیا دانستن حقیقت همیشه نجاتبخش است؟»
سازندگان باید نشان دهند که تمام این رازها از ابتدا نقشهای مشخص داشتهاند و قرار نیست مخاطب پس از سالها انتظار، با مجموعهای از سؤالهای بیپاسخ باقی بماند. اگر فصل پنجم بتواند این پازل بزرگ را به شکلی منطقی و رضایتبخش کامل کند، From میتواند در کنار بهترین سریالهای معمایی سالهای اخیر قرار بگیرد. اما اگر پاسخها نتوانند وزنِ پرسشها را تحمل کنند، ممکن است این شهرِ مرموز نه فقط شخصیتها، بلکه خود مخاطبان را نیز برای همیشه در یک چرخه بیپایان گرفتار کند.
به نظر می رسد ابهامِ این ۴۰ قسمت، غیرقابل پیش بینی شده است. با همهی این پیچیدگیها، باید به عوامل این سریال تبریک گفت چرا که From از معدود سریالهایی است که در یک فضاسازی فوق العاده ساخته شده که گویی منِ مخاطب هم در این شهر حضور دارم. بعد از پایان هر اپیزود اکثر مخاطبان در حال و هوای آن سیر می کنند.در واقع از تماشایِ این مجموعهی تلویزیونی هم میتوان لذت برد، هم ترسید، هم ذهن درگیر شود و هم وارد بازی آنها شد. تدوین، تصویربرداری و جلوههای ویژه در سریال، عملکرد موفقی داشته است. موسیقیِ جذاب آن ساختهی «کریس تیلتون» نیز بیش از خودِ هیولاها، ترس را به بیننده القاء میکند و خود یک هویت مستقل دارد.

