«تهران کنارت» برای من بیش از آنکه یک فیلم سینمایی کامل باشد، شبیه اتودی دانشجویی و ناتمام به نظر میرسد؛ اثری که در سطح باقی میماند و هرگز موفق نمیشود به لایههای عمیقترِ شخصیتهای قصه نفوذ کند. رابطهی عاشقانهی فیلم نه پیچیدگی روانی دارد، نه تعارض درونی و نه آن کششی که بتواند مخاطب را درگیرِ سرنوشتِ شخصیتها کند. آدمهای داستان بیشتر به سایههایی گذرا شبیهاند تا انسانهایی با گذشته، انگیزه و جهانبینی مشخص. بزرگترین مشکل فیلم، فقدان یک روایت منسجم و دراماتیک است. داستان عملاً پیش نمیرود و بسیاری از صحنهها صرفاً کنار هم چیده شدهاند، بیآنکه تنش، اوج یا تحول معناداری ایجاد کنند. در نتیجه، فیلم بیش از آنکه حسِ یک اثرِ داستانگو را داشته باشد، یادآور مجموعهای از لحظاتِ پراکنده است که به سختی میتوان میان آنها پیوندی ارگانیک پیدا کرد.
بسیاری از صحنهها فاقد ضرورتِ روایی هستند و حذفشان نیز تغییری در کلیتِ اثر ایجاد نمیکند. این مسئله باعث شده فیلم درجا بزند و هرگز به نقطهای نرسد که مخاطب احساس کند در حال تجربهی یک سفرِ خاطرهانگیز یا دراماتیک است.
در بسیاری از لحظات، این احساس به وجود میآید که فیلم نه بر اساسِ فیلمنامه، که بر اساسِ لیستِ آهنگهایی که کارگردان به آنها علاقمند بوده، ساخته شده است؛ گویی ابتدا مجموعهای از آهنگهای محبوبِ او انتخاب شده، بعد تصاویری برای همراهی با آنها شکل گرفتهاند، درست شبیه کلاژهای تصویریِ کلیپسازانِ جشنها و عروسیها، موسیقی به جای آنکه در خدمت روایت باشد، خود به ستون اصلی فیلم تبدیل شده و داستان را به حاشیه رانده است.
در بهترین آثارِ سینمایی، موسیقی ابزاری برای تقویتِ احساسات و مفاهیمِ نهفته در داستان فضای صحنه را جان میبخشد و کامل میکند، اما در «تهران کنارت» گاه این تصور شکل میگیرد که روایت، فقط بهانهای برای پخشِ فلان موسیقی است.
از نظر احساسی نیز فیلم تأثیر ماندگاری بر جای نمیگذارد. رابطهی عاشقانهای که قرار است قلبِ اثر باشد، فاقد عمق و ضرورت دراماتیک است و به همین دلیل پایان فیلم نیز حسِ خاصی در مخاطب ایجاد نمیکند. نه اندوهی شکل میگیرد، نه دلبستگی و نه حتی کنجکاوی نسبت به سرنوشتِ شخصیتها.

عشق در فیلم، بیشتر یک وضعیتِ اعلامشده است تا احساسی که در طول روایت، ساخته و باورپذیر شود. اما ضعف فیلم تنها به فیلمنامه محدود نمیشود. «تهران کنارت» حتی از منظرِ زیباییشناسیِ بصری هم دستاورد قابل توجهی ندارد. فیلم نه قاببندیهای بهیادماندنی دارد، نه ترکیببندیهایی که بتوانند معنایی فراتر از آنچه در دیالوگها گفته میشود خلق کنند. دوربین اغلب در حالِ ثبتِ لحظاتی پراکنده است، بیآنکه نگاه مشخصی پشت انتخابِ زاویهها، میزانسن یا حرکتِ آن احساس شود. در نتیجه، تصویرها به جای آنکه به روایت عمق ببخشند، حالتی خنثی و گاه کاملاً بیاثر پیدا میکنند. بسیاری از صحنههای فیلم فاقد کششِ دراماتیک هستند و بیشتر شبیه ثبت تصادفیِ لحظاتِ روزمرهاند تا اجزای یک روایت هدفمند.
سینما صرفاً کنار هم گذاشتن چند تصویر و قطعه موسیقی نیست. سینما نیازمندِ ساختار، ریتم، شخصیت و نگاهی است که بتواند از دل جزئیات، معنا خلق کند. چیزی که در این فیلم تقریبا غایب است. مشکل دیگرِ «تهران کنارت» این است که فیلم حتی در استفاده از این شهر بزرگ نیز موفق عمل نمیکند. بسیاری از فیلمهای عاشقانه، شهر را به بخشی از هویت اثر تبدیل میکنند؛ خیابانها، کافهها و فضاهای شهری در آن آثار، صرفاً لوکیشن نیستند، بلکه به شخصیتهایی زنده در دلِ روایتِ قصه اند. اما تهران در این فیلم حضوری خنثی و تزئینی دارد. اگر نام شهر از عنوان فیلم حذف شود و داستان به هر شهر دیگری منتقل شود، اتفاق چندانی در ماهیتِ اثر نمیافتد. فیلم نه تصویری تازه از تهران ارائه میدهد و نه رابطهای معنادار میان شهر و شخصیتهایش برقرار میکند. ریتم فیلم نیز یکی از نقاط ضعفِ اصلیِ آن است. کند بودن لزوماً ایراد نیست؛ تاریخ سینما پر است از فیلمهای آرام و تأملبرانگیزی که بعداز گذشتِ سالها، همچنان در ذهن و روحِ مخاطب جا خوش کرده آمد مثل آثارِ زندهیاد سهراب شهید ثالث که مخاطبِ ایرانی و فرنگی، هنوز فراموششان نکرده و مجذوبِ آن شده اند. اما کندی زمانی ارزشمند است که پشت آن مشاهده، کشف یا تأملی وجود داشته باشد.
در «تهران کنارت» بسیاری از لحظات فیلم بیدلیل کش پیدا میکنند، بیآنکه لایهای تازه به شخصیتها یا روایت اضافه شود. فیلم زمان زیادی از مخاطب میگیرد، اما در مقابل چیز چندانی به او نمیدهد. شاید مهمترین مسئله این باشد که این فیلم فاقد نگاه مؤلفانه است. پس از پایان اثر، به سختی میتوان فهمید فیلمساز دقیقاً چه چیزی درباره عشق، تنهایی، زندگی شهری یا روابط انسانی میخواسته بگوید. گویی فیلم بیش از آنکه حاصل یک جهانبینی مشخص باشد، مجموعهای از حسوحالها و سلیقههای شخصی است که در کنار هم قرار گرفتهاند.

فراموش نکنیم که سینما یک شویِ تلویزیونی نیست که بعداز تغییرِ کانال از یادمان برود. فیلمهای خوب زمانی ماندگار میشوند که پشتِ قابها و شخصیتها، نگاهی وجود داشته باشد؛ نگاهی که جهان را به شیوهای تازه برای مخاطب آشکار کند. در نهایت، «تهران کنارت» اثری است بیداستان، بیکشش و بیهویت بصری؛ فیلمی که نه در روایت موفق است، نه در شخصیتپردازی، و نه حتی در خلق قابهایی که بتوانند مستقل از داستان، ارزش سینمایی داشته باشند. آنچه باقی میماند مجموعهای پراکنده از تصاویر و موسیقی است که بیشتر به یک تمرین خام و ناپخته شبیه است تا اثری کامل و تأثیرگذار. «تهران کنارت» فیلمی است که آنقدر آرام و بیاثر از کنار مخاطب عبور میکند که وقتی تمام میشود، بیشتر از خودِ فیلم، فقط آهنگهایش را به خاطر میآوری!
امیدوارم علی بهراد، کارگردانِ این فیلم که از کمپین توقیفِ فیلمش توسط خبرگزاری فارس و حاشیههای ایجاد شدهی آن، اعلام کرده بود: چنان دچار دلسردی شده که دیگر برای جوانان فیلم نمیسازد و «تهران کنارت» به عنوانِ یادگاریِ او برای بچههای این روزگار خواهد ماند، از این نقد دچار دلسردی بیشتر نشود؛ چون این قلم هرگز با توقیفِ هیچ فیلمی موافق نبوده و نیست و آنچه نوشته شده، برای ارتقأ سینمای ایران، احترام به مخاطب، و وسواسِ بیشترِ این فیلمسازِ تارهنفس به آثاری است که بعداز این خواهد ساخت.

