میگفتند صادق محلاتیفرد، در وقت تولد، خودش بند ناف اش را بریده! صادق از همان روز اولی که پا به دنیا گذاشت اخموبود. با چشمانی بسته و بیاستفاده؛ از دستهایش شیر مادرش را میخورد و زنها که بغلش میکردند آنقدر جیغ میزد و گریه میکرد تا رهایش کنند!
صادق علاقه غریبی به پاره کردن بند قنداقش داشت و بزرگ تر هم که شد نه به جغجغه علاقه ای نشان داد و نه به فرفره ونه به یویو. اسباب بازیش قیچی بود و هر چه را که بنظرش زائد میامد می برید، از سبیل های پدرش در خواب گرفته تا دم گربه نگون بخت خانگی شان کلثوم. صادق بزرگتر که شد همه لباس های زیر آویزان شده بر روی بند های رخت محله را پنهانی بر می داشت و تکه تکه میکرد. اهل محله که همگی بی زیرشلواری مانده بودند در بدر دنبال دزد می گشتند.
یکی از دو روزنامه فوق العاده ای که هر روز عصر با اخبار قتل و جنایت منتشر می شدند نام این دزد ناشناس را «هیولای زیرشلواری» گذاشته بود و آن بکی روزنامه به او لقب «سلطان تنبان» داده و مدعی شده بود که لباس زیر های دزدیده شده را با ده ها قایق کوچک بادی که بادبانشان از لباس زیر است به کشور های حاشیه خلیج فارس می فرستد و می فروشد .
سر انجام شبی پاسبانی غافل گیرش کرد و او را همراه با دوازده زیر لباسی مردانه و چهارده زیرپوش زنانه به کلانتری محل تحویل داد ، عکس پاسبان و سلطان تنبان در دو روزنامه فوق العاده آن روز تاریخی چاپ شد و سر تیتر هایشان این بود«هیولای زیر شلواری بدام افتاد» و «سلطان تنبان در زندان».
پدر صادق پس از دادن جریمه ای سنگین بابت سیصد و بیست و دو قطعه لباس زیر مفقودی و سپردن ضمانت برای عدم تکرار چنین فاجعه ای، صادق را به خانه آورد و کتک مفصلی زد، اما بالاترین مجازات برای صادق این بود که قیچی را برای همیشه از دستش گرفتند.
صادق کم کمیاد گرفت که عشق اش به بریدن را از همه پنهان کند و بجای یک قیچی معمولی دنیوی، هیولا قیچی مرگ ناپذیری را در ذهنش بیافریند و وقتی دبیرستان را تمام کرد, در محل کار رویایی اش، مطب دکتر ختنه بدون درد تضمینی به عنوان آبدارچی مشغول به کار شد. صادق چنان شیفته ختنه گری شد که همه فوت و فن هایش را به سرعت آموخت. اما دردسر از آنجا شروع شد که یک روز در غیاب دکتر دوازده نوزاد را با سخاوتی فراوان چنان ختنه کرد که که برایشان هیچ باقی نماند و کارش باز به کلانتری و دادسرا کشید. هم آنجا بود که قاضی ای که خود قیچی بازی بود او را برای گذراندن دوران مجازات به اداره ای معرفی کرد که کارش کمک به پرورش کودکان و نوجوانان بود و جناب قاضی نگران بود که این مرکز مورد تاخت و تاز دشمنان اخلاق قرار بگیرد.
صادق قیچی ذهنی اش را به سرعت به کار انداخت و در اولین روز کارش از پسربچه ای که در یک قصه کودکان از روی نرده خانه شان می پرید و این عمل اش می توانست کودکان دیگر را عصیانگر بار بیاورد ، خواست که مثل بچه آدم پس از کسب اذن خروج از والدین ،در خانه را به آرامی باز کرده و بیرون برود.
یکی از افتخارات صادق گرفتن مچ نویسنده کتاب کودکی بود که حیاط قصه اش را پر از گل سرخ کرده بود و کودک قهرمان قصه در پایان میگفت : چه گل سرخی ! – نویسنده را به توصیه صادق در آن تابستان گرم به نوشیدن آب خنک فرستادند و همه گل سرخ ها را از حیاط خانه کندند و جایش گل «شاه پسند» کاشتند و کودک قهرمان قصه را با یک پس گردنی وادار کردند که بگوید : عجب گل شاه پسندی! شاهکار دیگر صادق آنجا بود که از منفی بافی و سیاه نمایی نویسنده ای که قهرمان قصه اش بیکار بود جلو گیری کرد و قهرمان قصه را با حقوق مکفی و مزایا و اضافه کار بر سر کار گذاشت.
صادق محلاتی فرد بعلت خدمات فراوان بسیارش به اداره کل نظارت و نمایش منتقل شد تا عالم سینما را از شر اشرار سینمایی در امان نگه دارد. اولین شکار صادق فیلمی بود که در انتهای آن شاه آرتور در بستر مرگ، همسرش را به شوالیه ای که عاشق اوس واگذار میکند و در آخرین لحظات به همسرش میگوید که اورا تا ابد دوست خواهد داشت. صادق برای حفظ نوامیس و جلوگیری از روابطی نامشروع، دستور میداد که دوبله فیلم را عوض کنند. چنین شد که آرتور شاه مرحوم به هنگام وداع همسرش و سپردنش به مردی دیگر میگوید : بهشون نگو که من سه طلاقه ت کردم!
صادق آخر همه فیلم هایی را که دزد ها موفق به فرار از دست قانون می شدند عوض می کرد ، آن هم با گذاشتن صدای آژیر ماشین پلیس روی تیتراژ آخر فیلم و یا گفتاری که در آن گفته میشد : تنها چند روز بعد این تبهکاران توسط ماموران قانون دستگیر شده و به پشت میله های زندان منتقل شدند. صادق فیلم «شب یک روز سخت» بیتل ها را پس از یک روز نمایش به بهانه نارضایتی یکی از سناتور ها در مورد بد آموزی فیلم برای جوانان ، توقیف کرد و پیامی برای بیتل ها فرستاد که پس از کوتاه کردن سرشان با نمره ۲ ، فیلم را دوباره بسازند و برای ممیزی به نزد او بفرستند.

