میگویند آدمها را باید در روزهای سخت و لحظههای تلخ شناخت؛ چه دوست باشند، چه فامیل، چه هنرمند، نویسنده، شاعر، فیلمساز، یا هر حرفهی دیگری…
در عرصهٔ سینما، من «پرویز پرستویی» را بیش از چهل سال است که میشناسم. هرگز با او همسفر نبودهام و در هیچ محفل خصوصیای کنارش ننشستهام؛ نه او میداند من کجای این شهر زندگی میکنم، نه من از زندگیِ شخصیاش خبر دارم. در تمام سالهایی که بهعنوانِ یکی از بنیانگذارنِ مجلهٔ «فیلم» و بعد «فیلم امروز»، که زمانی یکهتازِ نشریات سینمایی بودند، حتی یکبار هم تماس نگرفت که بگوید از فلان فیلمم مطلبی بنویسید یا گلایه کند که چرا نقدی تند بر کارش نوشتهایم. در عوض، همیشه از گوشه و کنار میشنیدم که اگر مشکلی برای چهرهای تئاتری، یا سینمایی پیش بیاید، او تا حد توان برای حل آن پیشقدم میشود.
در این سالها، بارها فیلمهایی گزارشی از او در کنارِ پهلوان «رسول خادم» دیدهام؛ در کوی و برزنهای دورافتادهی کشور مثلِ سیستان و بلوچستان، گونی بر دوش، مشغول کمکرسانی. جاهای دورافتادهای که حتی نامشان را هم نشنیدهایم و تصور زندگی در آن شرایط، دل آدم را به درد میآورد. یا زمانی که کشورمان دچار یک بلای طبیعی، مثلِ سیل یا زلزله شده او در کمکرسانی پیشقدم بوده. خیلی وقتها در شرایطِ بحرانیِ کسبوکار، «پرستویی» صفحهاش در اینستاگرام را با چند میلیون مخاطب، بدون دریافتِ هیچ وجهی، در اختیارِ کارآفرینان قرار داده تا به رونقِ کار آنها کمکی کرده باشد. من در برابر چنین صحنههایی، جز تحسین چه میتوانم در دل داشته باشم درمورد هنرمندی که با تمامی این ویژگیها، بازیگری است توانا با صدایی خوش و دلنشین؟

کمکهای مردمی پرویز پرستویی در کوره پزخانهای در زاهدان
آنچه را مینویسم یک جور وفاداری به تجربهٔ زیستیِ خودم در تمامیِ این سالهایی است که او را میشناسم. حرفم را از روی مُد و فضای مجازی(که تاحدی زیادی همهی ما را تبدیل به رباط کرده) نمیزنم؛ میخواهم چهل سال شناختم را از این انسان نازنین بگذارم کنار یک تجربهی شخصی، در یکی از سختترین لحظههای زندگیِ خودم، و بعد قضاوت کنم. این یعنی محک زدنِ آدمها زمانِ «رفتار در بحران» معیار است، نه شهرت. من همیشه به زندگی، این شکلی نگاه کردهام که وقتی خوبی را دیدهام، همان را گفتهام و نه بیشتر. چون خیلیها یا فراموش میکنند یا چنان از عالم و آدم طلبکارند که وظیفهی طرفِ مقابل میدانند، یا سکوت میکنند، پارهای هم بیدلیل بزرگنمایی…
قصدم اینجا قدردانی عمیق و بدون چاپلوسی است. لحنم شاید ستایشگرانه باشد، اما اخلاقا تلاش کردهام اغراقآمیز و توخالی نباشد. این روزها، در میان غوغایِ آتش و خون، که خاک وطنمان «ایران» مورد تهاجم قرار گرفته، همدلی و امیدی که پرستویی برای آینده میآفریند، مثالزدنی است. من مناعت طبعِ او را در برابر ناسزاها و لیچارهایی که از لشکریانِ سایبری میشنود و با سکوت از کنارشان میگذرد، ستایش میکنم.
در روزهای یکهتازی ویروس مرگبار کرونا، زمانی که مردم دنیا، از جمله هموطنانمان، چون برگهای خشک پاییزی بر زمین میریختند، این ویروس چند بار به خانهٔ ما هم وارد شد. یک بار در اوجِ تهاجم، من و همسرم، سخت درگیر شدیم. او در بیمارستانِ عرفان بستری بود، من هم در قرنطینهٔ خانگی بودم، داغدارِ از دست دادنِ خواهرم (اشرف)؛ که تنها دو روز پس از بستری شدن در بیمارستان، کرونا او را از ما گرفته بود. حالِ همسرم روزبهروز وخیمتر میشد. در آن شرایط، یکی از کسانی که مرتب تماس میگرفت و جویای احوال ما میشد، پرویز پرستویی بود که با نگرانی، تلاش میکرد برای بستری کردنِ اهالی فرهنگ و هنر، در مراکز درمانی، پیشقدم شود.

عباس یاری و کیانوش عیاری
آن روزها او وقتی در جریانِ وضعِ وخیمِ همسرم قرار گرفت، با زحمتِ بسیار تلاش کرد تا همسرم را در بیمارستانِ نیکانِ غرب، که بخش ویژهی بیماران کرونایی داشت، منتقل کند. شبی که ما با هماهنگی قبلی، به این بیمارستان رفتیم، پزشکِ اورژانس هردویِ ما را برای اسکن به بخش گامااسکنِ بیمارستان فرستاد. وقتی نتیجهی عکسها را روی مانیتورِ اتاقش دید، گفت: «ریهٔ همسرتان شصت درصد، و ریهٔ شما هفتاد درصد درگیر شده… کاملاً سفید است! وضعیت شما از همسرتان بهمراتب بدتر است، اما ما فقط یک تخت خالی داریم!» همسرم گفت: «من به خانه برمیگردم و درمانم را ادامه میدهم، تو بستری شو…» به شوخی گفتم: «پس زحمت بکش ساکم را برای سفر ببند، اگر ویزای آن دنیا آمد، معطل نشویم!»
در نهایت بستری شدم. در اتاقِ کناریِ من، آقای عیاری بستری بود و چند اتاق آنطرفتر، باران کوثری و سعید روستایی. خدا را شکر، همهمان از این سفر جان سالم به در بردیم و ویزای هیچکدام صادر نشد! کمکهای پرویز پرستویی و مصطفی کیایی را برای دغدغههایش، هرگز فراموش نمیکنم؛ هرچند نه من نه همسرم نمیدانستیم، آن شب، قرعهی مرگ به نام کداممان میافتد.

