Skip to main content

برای محمد صالح‌علاء

فیلمِ “روزهای کاملِ ” ساخته‌ی ویم وندرس، تصویر‌گرِ مردی میان‌سال و تنهاست که در توکیو، توالت‌های شهری را نظافت می‌کند. هیرایاما هر روز صبح از خواب بیدار می‌شود و به سرِ کار می‌رود. دل‌خوشی‌های او کوچک و معمولی است. هنوز نوارِ کاست دارد و عاشق موسیقی است. شب‌ها کتاب می‌خواند و به نور، درخت، عشق و هر آنچه به ذات طبیعت مربوط می‌شود، علاقمند است. ولی انگار هیچ تلاشی برای برآورده کردنِ رؤیا‌هایش نمی‌کند. تسلیم است و بی‌اعتنا به قضاوتِ دیگران. چیزی شبیه عرفایِ خودمان شاید. هیرایاما دل‌خوش است به روزمرگی‌های معمولی و علائق خیلی ساده.

همیشه آدم‌های تنها برایم پر هستند از راز و رؤیا. انگاری راز و تنهایی، ارتباط معناداری با هم دارند. نسل ما بنا به دلایل متعدد از ارتباط به مفهوم عام آن ترس دارد‌. گمان می‌کند باید به دور خودش دیواری بکشد تا در امن و امان باشد. آنچه فیلم وندرس را متمایز می‌کند عدم توجه کاراکتر به قضاوت دیگران است و یک جوری به رسمیت شناختنِ تنهایی.

سال‌ها پیش با محمد صالح‌‌ علاء در استودیوی باران فیلم قرارِ دیداری گذاشتم. وقتی از پله‌ها پائین رفتم ناگهان احساس کردم وارد فضایی شبیه یک تونل شده‌ام. همه جا تاریک بود و میز‌ها، چرخ خیاطی بود! پدال را که با پا  فشار می‌دادی احساس می‌کردی داری لباسی برای شاهزادگان و پری‌ها می‌دوزی.‌ میز و اشیاء سیاه بود. نور، کم بود. سقاخانه‌ی کوچکی هم آنجا بود که شمعی آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. ماه آخر سال است. چند روزی است در اراک برف می‌بارد و زمستان همیشه تداعی کننده‌ی تنهایی و سر در گریبان فرو بردن و سلام‌های بی پاسخ است. “روزهای کامل” مرا به یاد میم انداخت. سال‌ها پیش دوستی داشتم که ترجیح می‌دهم در این روایت‌، حرف اولِ نام‌ش را بنویسم.‌

روز سوم یا چهارم عید یکی از  سال‌های دهه‌ی شصت، با همکلاسی‌ام، میم، به میدانِ باغ ملی اراک رفتیم. آسمان آبی بود. حوض وسط باغ ملی آب داشت. کنارِ گاراژِ مسافربریِ ایران‌پیما، سینما دنیا بود که بعد نامش شد فرهنگ و صلاح دیدند تعطیل شود و شد! آن طرفِ میدان، کنار قهوه‌خانه، سینما کاپری بود که گاهی دو فیلم با یک بلیط نمایش می‌داد. از دور پرده‌ی نقاشی شده‌ی بالای سَردَرِ سینما معلوم بود. اسم فیلم، «تیغ‌و ابریشم» اثر مسعود کیمیایی بود.

مرحوم حسن فرجی سال‌ها تخته‌ی چوبی‌اش را کنار سینما می‌گذاشت، تفنگ بادی‌اش را به بچه‌ها می‌داد تا  به سمت تخته، تیر شلیک کنند. آن روز حسن فرجی پوستر هنرپیشه‌ی زنی را روی تخته چسبانده بود و ما می‌بایست به سمت چشمان هنرپیشه شلیک کنیم. جیب‌های میم پر از آجیل بود. دو سه تا پنج ریالی خرج تیر انداختن کردیم. هیچکدام به هدف نخورد.  به جز  پول بلیط سینما دیگر پولی برای‌مان نمانده بود. بلیط خریدیم. سینما کاپری بوی موسیقی می‌داد. انگار دیوارهایش نمور بود. پوستر فیلم‌های آینده را می‌دیدیم.

میم به عکس جمشید آریا در تابلو اشاره کرد و گفت: “این آقاهه چقدر شبیه آقامه!”
به او خندیدم. گفتم: “بدبخت! آقات  فقط یه کارگر ساده‌ی کارخونه است! این آقا جمشید آریاست. یه هنرپیشه‌ی بزرگ!”
میم خندید. من هم خندیدم. بعدش میم گفت: “باید بره دستشویی.”

درها را باز کردند. قبلا «گوزن‌ها» را در همین سینما دیده بودم و از همان موقع یک‌جورایی عاشق سینمای مسعود کیمیایی شده بودم. منتظر میم ماندم. دیر کرد. به تنهایی رفتم سالن. نشستم. دست کشیدم به موکت روی صندلی. آنونس‌ها شروع شد. میم نیامد. اصلا نصف جذابیت سینما به همین آنونس‌ها بود. نفر بغل دستی‌ام سیگار می‌کشید. آن موقع‌ها سیگار کشیدن در سینما آزاد بود. پسر بچه‌ای  هم از راهروی کناری سینما مدام رد می‌شد و با صدای آهسته می‌گفت: “ساندویچ! ساندویچ!”

میم نیامد. آخرین آنونس هم پخش شد. یک نفر آمد جای میم نشست. سینما شلوغ بود. به طرف سالن انتظار رفتم. به دستشویی‌ها رفتم. کسی نبود. برگشتم. میم انگار غیبش زده بود. بوفه‌چی رو کرد به من و گفت: “فیلم داره شروع میشه!” مردد بودم. مطمئن شدم میم از سینما بیرون رفته. به خودم گفتم حتما  میم از حرف من درباره‌ی باباش ناراحت شده. در یک موقعیت عجیبی گرفتار شده بودم. بروم یا بمانم؟ دیدن فیلمی از کیمیایی برایم  مهم بود.  توجیه می‌کردم رفیق باید ظرفیت شوخی داشته باشد. آن موقع نمی‌دانستم موقعیت دراماتیک یعنی چه. اما جدال درونی عجیبی را تجربه می‌کردم. میم خیلی اهل سینما نبود، اما صمیمی‌ترین دوستم بود.  به خودم گفتم من که فقط شوخی کردم. ماندم. به بهایی گزاف. تیتراژ را دیدم. تصاویری از ماهی‌های قزل‌آلا  بود. بعدها دو سه بار دیگر که تیتراژ این فیلم را دیدم، یاد داستان ماهی و جفتش ابراهیم گلستان می‌افتادم. در آن داستان، مردی در آبگیری متوجه می‌شود دو ماهی خیلی شبیه هم می‌چرخند و می‌رقصند. یک جورهایی انگار غبطه می‌خورد که تا به حال در این جهان هیچ دو موجودی را ندیده که شبیه به هم باشند. حتی در پائیز برگِ درختان وقتی به زمین سقوط می‌کنند مثل هم به پائین نمی‌افتند.

فیلم شروع شد.‌ موسیقیِ گیتی پاشایی را که شنیدم دیگر انگار چسبیده بودم به صندلیِ موکت شده. سینما باعث شده بود میم را فراموش کنم. سینما مثل تونل کندوانِ تاریک است. آدم دلش می‌خواهد جیغ بکشد و خودش را بسپارد به حسِ تونل. بعدها که فیلم را دوباره دیدم فهمیدم چرا همیشه از فیلم‌های کیمیایی خوشم می‌آید. به دلیل ساختار تکه‌تکه و شلختگی! اتفاقا دلیل جذابیت فیلم‌هایش برای من این است که فاقد منطق و رها از هر قید‌وبندی است. مثلا در فیلم‌، یکی از زندانی‌ها قبلا ورزشکار بوده و مدام چشمش به سیم‌های خاردار زندان است، به خودش می‌گوید: “من می‌پرم! باید بپرم!” این زندانی ظاهرا فرار کرده ولی ما نمی‌دانیم چگونه و به چه شکلی این کار را کرده. کارگردان، بسترِ عمل را به ما نشان  نمی‌دهد. فقط خود عمل را نشان می‌دهد. ظاهرا طبق قاعده‌ی اصولِ پلات، این مساله می‌تواند اشکال داشته باشد. اما فیلمساز رندتر از این حرف‌هاست. خودش قاعده تنظیم می‌کند.

فیلم را دیدم. هر نمایی که از جمشید آریا می‌دیدم یاد میم و پدرش می‌افتادم. یک‌جای فیلم جمشید آریا مشغول خواندن کتاب آرواره‌هاست. خنده‌ام گرفت. بابای میم گمان کنم بلد نبود حتی اسم خودش را بنویسد. جای دیگری از فیلم، بازجو( فرامرز صدیقی) با محمد صالح‌علا که نقش زندانی را بازی می‌کند حرف می‌زند. بازجو می‌گوید: «عمر مثل ساختمان است، توالت داره، پذیرایی داره. غذاخوری داره، سرما داره و گرما داره، پنجره‌ی رو به باغ داره، پِرت هم داره.»

محمد صالح‌علا و مسعود کیمیایی بر سر صحنه فیلمبرداری تیغ و ابریشم

حالتِ چهره‌‌ی بازجو و محمد صالح‌علا میخکوبم کرد. آن موقع نمی‌دانستم قرار است حدود بیست سال بعد بروم استودیو باران فیلم و در آن جای تاریک با او به قول خودش زلف گره بزنم. رفاقت‌ها در جای کم‌نور اتفاق می‌افتد. آدم در تاریکی بیشتر شبیه خود واقعی‌‌‌‌اش است. برویم تونل کندوان، بچه می‌شویم و جیغ می‌کشیم. آدمی در سالن‌ پر از نئون، نقاب می‌زند به صورتش. فیلم تمام شد. انگار پتک کوبیده باشند به سَرم. به روشنایی که بیایی خطایِ تو را همه می‌بینند. دوست داشتم در همان‌جای تاریک می‌ماندم. از خیابان خجالت می‌کشیدم. فکر می‌کردم حالا همه می‌دانند نامردی کردم و دل میم را شکستم.
از سینما بیرون آمدم. حسن فرجی روی صندلی‌اش چُرت می‌زد. اسلحه‌اش را در بغل گرفته بود. دویدم. پول تاکسی نداشتم. خانه‌ی میم انتهای کشتارگاه بود. رسیدم. با خجالت در زدم. بابای میم آمد بیرون. زیرشلواری پوشیده بود و زیر پیراهنی رکابی. همیشه از سبیل‌های بابای میم می‌ترسیدم. با خودم گفتم نکنه میم حرف من را به باباش گفته باشه. گفت: «میم یکی دو ساعت پیش به خانه آمده و خوابیده.»

به خانه برگشتم. بابا می‌گفت قراره شب به خانه دایی برویم. هیچ وعده‌ای خوشحالم نمی‌کرد. غروب به درِ خانه‌ی میم رفتم. در زدم. میم در را باز کرد. تا من را دید در را بست. چند لحظه‌‌ بعد، در را باز کرد. سکوت کرده بود. دوتایی رفتیم کنار دیوار آجریِ خانه‌ی‌شان. هیچکدام حرفی نزدیم. اتوبوس سرویس کارخانه‌ سر کوچه ایستاد. بابای میم از خانه بیرون آمد. متوجه‌ی ما نشد. به سمت اتوبوس رفت. به میم نگاه کردم که داشت زیر چشمی به باباش نگاه می‌کرد. با غرور نگاه می‌کرد. یهویی گفت: “چرا بابام رو مسخره کردی؟” رفاقت‌مان انگار به ته خط رسیده بود. معذرت خواستم. گاهی یک عمل، یک حرف ساده، مسیر ارتباطی دو نفر را تغییر می‌دهد.

حالا سالهاست که میم  را ندیده‌ام. چند روز پیش به باغ ملی رفتم. به سینما کاپری  که حالا تبدیل به پردیس سینمایی شده بود نگاه کردم. تازگی‌ها سینما مجددا بازگشایی شده.‌ مدیر جدید سینما از دوستان است. به داخل رفتم. به در و دیوار سینما نگاه کردم. سعی کردم نشانی از آن روزگاران پیدا کنم. یادم آمد دقیقا با میم در کجای سالن انتظار، عکس جمشید آریا را دیدیم. آخرین تابلو، کنار در راهرو بود. نشستم.

آن روزِ عید را تجسم کردم: «صدای تخمه شکستن را شنیدم. سالن جای سوزن انداختن نبود. مدام باید مواظب بودی که آتشِ سیگار، لباس‌ات را نسوزاند. انگار سینما غرق باران و نم بود.» به دیوارِ سالنِ انتظار نگاه کردم. به بوفه نگاه کردم. همان‌جایی که با حسرت به نوشابه‌های مشکی‌اش نگاه می‌کردم. در سینما به خیلی چیزها فکر کردم.  به بابای میم که چند سال بعد از آن واقعه سکته کرد.‌ به میم که غرور داشت و درس و مشقش را رها کرد و بعدها رفت سربازی. به اینکه رفاقت‌ها چه‌جور آرام آرام کم‌رنگ می‌شود. به صدای آهسته‌ی پسربچه‌ای که در سینما می‌گفت: «ساندویچ! ساندویچ!» به دیالوگِ بازجو که می‌گفت: “عمر مثل ساختمان، پِرت داره.” به پِرت‌های زندگی‌ام فکر کردم. بازجو می‌گفت: “عمر مفید، بیست سی سال است…”

همیشه وقتی در خیابان راه می‌روم و دوستانِ هم‌سن و سال را می‌بینم تازه می‌فهمم چقدر پیر شده‌ام. از دیدنِ آن‌‌ها، انگار خودم را کامل‌تر می‌بینم. فیلم «روزهای کامل» انگار برای نسل ما ساخته شده که بفهمیم حتی در پیری هم می‌شود به چیزهای کوچک دل‌خوش کرد و در نهایت پیروزی از زندگی است. به اتوبوس‌های آبیِ آن کارخانه که نمی‌خواهم اسمش را ببرم فکر کردم، به نمِ دیوارِ آجریِ خانه‌ی میم. به صبح عید‌های شهرم اراک که هوا آبی بود. خداحافظی می‌کنم، از در سینما بیرون می‌آیم.‌

حسن فرجی سال‌هاست مُرده. در میدانِ باغ ملی راه می‌روم. هی از این سو به آن سو می‌روم. گمشده‌ای دارم؟ قدیم‌ها کنار سینما دنیا، گاراژ ایران پیما بود. در خیال به گاراژِ ایران پیما می‌روم. راننده‌ی اتوبوس می‌شوم. سرِ راه، بابایِ میم را سوار می‌کنم. میم را هم سوار می‌کنم. تمام رفیق‌های عالم را سوار می‌کنم. آیا همه‌ی غم‌های دنیا را می‌شود با تخیل تحمل کرد؟ به فرض که میم و باباش را سوار کنم. حالا مقصد کجاست؟ خوشبختی چیست؟

روزهای کامل

در خانه، سکانس آخرِ “روزهای کامل” را یک‌بار دیگر می‌بینم. انگار تراژدی جهان معاصر، تنهایی است و هر آدم تنهایی باید در جست‌وجوی معنا باشد. بی‌معنایی؛ تو را به خودکشی سوق می‌دهد.
نیمه‌شب است. به محمد صالح‌علاء زنگ می‌زنم‌. یکی از ترانه‌هایش را می‌خواند. برایش می‌گویم: «مشغول نوشتنِ بهاریه‌‌ای باموضوعِ رفاقت هستم.»
می‌گوید: «چه خوب!»
و با طنازیِ همیشگی اضافه می‌کند: «کارِ ما همین رفاقت است، ما مدیر‌کلِ ماچ و بوسه‌‌ایم. ما در این دنیا فقط به رفاقت نیاز داریم…»
می‌خواستم برایش بگویم که می‌خواهم از “تیغ‌ و ابریشم” بنویسم. ولی ترجیح می‌دهم چیزی نگویم. دلم می‌خواهد او حرف بزند. می‌گوید: «از احمدرضا احمدی بنویس. مظهر رفاقت بود.» می‌گوید: «امروز عکسی از عباس کیارستمی دیدم، چقدر دلم حسابی تنگ شده…» می‌گوید: «از کیارستمی بنویس.» احساس می‌کنم صالح علاء دارد شعر می‌‌گوید، حالا دیگر واقعی احساس تنهایی می‌کند. رفقایش یا در عالم ناز هستند یا مهاجرت کرده‌اند.  آدمی که غرق کلمات‌ باشد، تنها‌تر هم می‌شود انگار. ولی همین صالح‌علاء، معنای زندگی را فهمیده است.‌

یک‌بار یکی از متن‌های عاشقانه‌ای که او در تلگرام برایم خوانده بود را برای یکی از دوستان نویسنده‌ام خانم «شکوفه کمانی» که معلم عربی است فرستاده بودم. حالا از بد حادثه یکی از شاگردان خانم معلم که دانش‌آموز دبیرستان است رفته روی پل عابر پیاده و قصد خودکشی داشته. شکوفه می‌دانسته آن دختر دانش‌آموز، شیفته‌ی صدای صالح‌علاء است.‌ دختر زنگ می‌زند به خانم معلم و می‌گوید می‌خواهد خودش را وسط خیابان پرت کند. شکوفه به او می‌گوید قبلش تلگرامت رو باز کن و صدای محبوبت را بشنو. دختر نوجوان صدا را که می‌شنود، یکی‌یکی از پله‌ها پائین می‌آید. معجزه‌ی این روزگار، شعر و صداست.

مدت‌ها پیش دوستی قدیمی را در خیابان دیدم، گفت: «شماره‌ی میم را دارد‌، آدم مهمی شده است. شماره‌اش را سیو کردم. ولی تا الان به او زنگ نزده‌ام. می‌ترسم از اینکه هنوز نبخشیده باشد؟
رفاقت هم انگار انواعی دارد. بعضی رفاقت‌ها پایدار است. بعضی دیگر به مرور زمان کم‌رنگ‌تر می‌شود. بعضی دیگر طوفانی شروع می‌شود و به مرور زمان کم‌رنگ می‌شود. انگار که اصلا چیزی نبوده از اول.
پایان داستانِ ماهی و جفتش ابراهیم گلستان خیلی تکان‌دهنده است: زنی با بچه‌اش برای دیدن آبگیر می‌آیند و مرد ذوق دارد کشفِ خودش را به بچه نشان دهد. بچه را بلند می‌کند تا دو ماهی را بهتر ببیند.
اما بچه می‌گوید: ” آن دو تا ماهی  دو تا نیستن. یکیش عکسه که تو شیشه‌ی اونوری افتاده.”

شاید من هم از اینکه نمی‌خواهم به میم زنگ بزنم همین عدم تمایل به مواجه شدن با حقیقت باشد. آدم‌ها منتظر نمی‌مانند. جهان زیباست، اما در خیال خودت. میم، هیرایاما بود. عجله نداشت روز به شب برسد و عجله نداشت پیش از موعد بمیرد. یک‌جور رسیدن به مرحله‌ی درک شهودی را بارها تمرین کرده بود. بابای میم سواد نداشت.‌ آرواره‌ها را هیچ‌وقت نخواند. الان در بهشت زهرای اراک مدت‌هاست خوابیده.

محمد صالح‌‌‌علاء در تیغ و ابریشم

آن ورزشکار زندانی در تیغ و‌ ابریشم بالاخره پرید. منتها از این جهان پرید به جهانِ دیگری. مردِ داستانِ ماهی و جفتش، دچار وارونگی اندیشه می‌شود. بالاخره می‌فهمد هیچ دو موجودی شبیه هم نیستند. در نهایت همه تنهائیم.

و محمد صالح‌‌‌علاء گفت: «قبل از رسیدن به عالم باشکوه تنهایی، لذت ببر از رفاقت…»
و از احمدرضا احمدی گفت. صالح‌‌‌علاء گفت اسم یکی از پنجره‌های خانه‌اش را گذاشته عباس کیارستمی. و آخرین جمله‌اش را  اینگونه گفت: “بدونِ اینا بازی نمی‌شه…”