Skip to main content

بهار از راه رسیده، فصلی که همیشه نوید دهنده است که زمستان همیشه سرد و تاریک کوله‌بارش را بسته و رفته است. آدم ها امیدشان به این است که سختی ها تمام می‌شود. هیچ چیزی دوام ندارد و جوهره‌ی هر چیزی ناپایداری است.  چند شب پیش فیلم “سفر سنگ”  ساخته‌ی مسعود کیمیایی را برای بار دوم دیدم. فیلم درباره‌ی ارباب یک روستاست که به نوعی مردم را استثمار می‌کند و اجازه نمی‌دهد روستاییان برای خودشان آسیاب داشته باشند. انحصارگرایی، ابزار دیکتاتورها و ارباب هاست. غریبه‌ای به صورتِ تصادفی از مساله با خبر می‌شود و به کمکِ اقلیتی سنگِ آسیاب را از دلِ کوه به سمت روستا می‌برد. ولی مردم که با وعده و پول توسط ارباب خریداری شده‌اند، مانع این حرکت می‌شوند و البته در نهایت، سنگِ آسیاب، خانه‌ی ارباب ( خانه‌ی ظلم و جور ) را خراب می‌کند.  فیلم یک سال قبل از انقلاب ساخته شده است. تقریبا درهمان دورانی که در خانه‌ها صحبت از تغییرِ حکومت است.

سالها پیش در محافلِ ادبی و هنری  صحبت از این بود که وظیفه‌ی هنر چیست؟ آیا هنرمند در قبال جامعه مسوولیتی دارد و یا صرفا باید سخنگوی خویشتنِ خویش باشد؟ ژان پل سارتر در کتاب “ادبیات چیست” به بررسیِ همین مساله پرداخته است.  اوژن یونسکوهم در کنگره‌ی نویسندگان  گفته بود: «ادبیات را مثلا اگرساختمانی تجسم کنیم، ممکن است “کارکرد” آن ساختمان در حکومت‌های مختلف تغییر پیدا کند. لذا ادبیات کارکرد نیست. ادبیات خودِ بنا است. خودِ آجرهاست. ادبیات استقلال ذاتی دارد. جهان تجربه رئالیسم سوسیالیستی را هم پشت سر خودش دارد. آثار برتر در نهایت با کدام معیار جاودانه می مانند؟»

در مورد این فیلم حاشیه‌هایی هم پیش آمد. که مثلا انقلاب اسلامیِ ایران را پیش‌بینی کرده است. قصه‌ی این فیلم هم البته بر اساسِ نمایشنامه‌ی سنگ و سرنایِ بهزاد فراهانی نوشته شده است.  به این فکر می‌کنم که اگر این فیلم را در حال و هوای سینمای حماسی قلمداد کنیم آیا جامعه‌ی ما، هم اکنون هم در حال طی کردن این دوره از ابرقلدرِ جهان است؟

می دانیم که ادبیات بعد از اسلام با حماسه شروع شد و سردمدار آن حکیم ابوالقاسم فردوسی بود. حماسه را نمی‌شود به صورت تزریقی به یک جامعه تحمیل کرد. باید ابتدا حال و هوایِ حماسه در جامعه وجود داشته باشد. در فیلم های بعدیِ کیمیایی نشانی از  روحِ حماسی نمی‌بینیم.  و مگر هنرمند آینه‌ی روزگارش نیست؟  کیمیایی دست از ساختن و پرداختن قهرمان بر نداشته است اما فرجام قهرمان در فضای حماسی تلخ و اندوه بار نیست. در صورتی که فرجام بسیاری از قهرمان‌های آثار کیمیایی سیاه و تلخ است. نمونه‌ی آن همین فیلم سفر سنگ است. عاقبت، کاخِ ظلم نابود می‌شود و قهرمان زنده می‌ماند.

به یاد بیاوریم که در متونِ ادبی/حماسی هیچ گاه قهرمان در انظار نمی‌میرد. مرگ و بیماری برای  قهرمان انگار وجود عینی ندارد. در تاریخ ادبیات ایران می‌خوانیم که وقتی جمعِ کثیر و نخبه‌ای برای رسیدن به هدف ملی و بزرگی اجماع کنند، خود به خود همین نگرش منجر به ” حرکت ” و پویایی می‌شود، و این حرکت در ادبیات و هنر هم بازتاب پیدا می‌کند. نقاط عطف تاریخی را می شود مثال زد: دورانِ مشروطه. دورانِ بعد از کودتایِ ۲۸ مرداد. ادبیات و هنر، بعد از انقلاب.

تاریخ ادبیاتِ کهن ما بعد از حمله‌ی مغول رو به سوی ادبیات عرفانی می‌رود. وقتی از خرد و زور بازوی رستم کاری دیگر بر نمی‌آید، آدمی پناه می‌برد به شنیدنِ نوای نی و مرور تاریخِ جدایی‌ها و گلایه و اشک و آه. “بشنو از نی چون حکایت می‌کند / از جدایی‌ها شکایت می‌کند.”

آدم وقتی می‌بیند بیرون را نمی‌تواند درست کند به درون پناه می‌برد. استدلال را کنار می‌گذارد و عزلت نشینی را انتخاب می‌کند. وقتی جامعه در لایه‌های عمیقِ خود چنین رو به انزوا بیاورد شعر و حکایت هم مبتنی بر همین رویکرد خلق می‌شود. اگر این دیدگاه عمقی نداشته باشد می‌شود  ادبیاتِ مقطع قرن نهم. یعنی عرفان سطحی و کاذب. بازی با کلمات. کشکول و تبرزین مهم‌تر ازاندیشه‌های عرفانی می‌شود. جامعه در سطح حرکت می‌کند ادبیات هم تبعیت می‌کند. حالا در این مقطع زمانی باید پرسید: آیا ما آدم حماسی هستیم؟ آیا جامعه‌ی ما حماسی است؟ آیا مخاطب امروزی با دیدن سفر سنگ تهییج می‌شود که با ظلم و ارباب مبارزه کند؟ آیا “دانایی” نسبت به ظلم کافی است برای حرکت؟ یا چیزهای دیگری هم لازم است.

دوستی قدیمی همیشه اوایل بهار تماس می‌گیرد و از حس بهار حرف می‌زند. حرف‌های مشترکِ زیادی داریم. از بوی چوبِ زیرِ نمِ باران می‌گوییم. از خانه‌ای در یک روستای خیالی. از آرزوهای دور و درازی که داریم. مثلا برویم در ماسوله خانه‌ای اجاره کنیم. صبح از خواب بیدار شویم و برویم نانوایی توی بازار ماسوله و بعد برویم دوتایی در قهوه‌خانه‌ی داخل بازار. آنجا که پاتوق مردهای مسن ماسوله‌ای است. چای بنوشیم و از پنجره به هوای مه آلود نگاه کنیم و بخوانیم:

” چقد جنگلا خوسی؛ ملت واسی
خستا نبوسی؟
می جان جانانا
ترا گوما؛ میرزا کوچیک خانا…”
و به پایانِ تلخِ میرزای قهرمان فکر کنیم. در محفل ما همیشه حجم زیبایی از حجمِ تلخیِ مرگِ قهرمان (میرزا کوچک خان ) بیشتر است. البته ما ملاک مطمئنی برای تسریِ این نگرش به عموم نیستیم. اما به گمانم این روزها ما بیشتر در کلمات، حماسی عمل می‌کنیم. در عمل و واقعیت همان نگرشِ فردی و پناه بردن به درون و وابسته بودن به زیبایی جهان را نشان می‌دهیم. اگر زیبایی و عشق را از ما بگیرند انگار چیزی را گم کرده‌ایم. ما بنده‌ی ایماژها شده ایم. از بس در پس زمینه‌ی عکس های‌مان تصاویری از دریا و جنگل و آبشار و زلف پریشان دیده‌ایم، جهان را بدون این زیبایی‌ها نمی‌توانیم تحمل کنیم.

«آخرین برگ

رفیقم حالا بیمار است. ناامید است.  یاد داستانِ «آخرین برگ» ویلیام سیدنی پورتر، ” او. هنری ” می‌افتم. داستانِ همان دخترِ بیماری که رو به پنجره‌ی اتاق خوابیده و گمان می‌کند اگرصبح،  آخرین برگِ شاخه‌ی پیچک بیفتد، حتما می‌میرد و اگربرگ، روی شاخه بماند زنده می‌ماند. نقاشِ پیری که مساله را فهمیده شباهنگام می‌آید و همان برگ را نقاشی می‌کند تا دختر وقتی صبح از خواب بیدار شد ببیند که برگ هنوز هست. هر چند خود نقاش می‌میرد. نقاش پیر همیشه می‌خواسته شاهکارش را خلق کند و نتوانسته است. انگیزه‌ی خلقِ اثر، رخ زیبای دختر است؟

به‌گمانم جهان اگر هنوز نفس می‌کشد به حرمت زیبایی است. راستش دوست صمیمی من نگاهش به جهان حماسی نیست. نگاه کسی است که انگار تسلیم شده است. وقتی آدم‌ها ببینند سازوکار جهان با عقل و اندیشه نیست و با کلک و پروپاگانداست دیگر چه امیدی می‌ماند؟ گاهی همین ناامیدیِ محض، البته می‌تواند منجر به تغییراتِ اساسی در زندگیِ آدم شود. مواجه شدن با واقعیت، تلخ و سهمگین است. ولی بهتر از توهم پیروزی است. این روزها انگار همه فهمیده‌ایم که شادی از نوع عمیقش، به شرطی به وقوع می پیوندد که همگانی باشد. تا غم و اندوه گریبانگیرمان است رجوع به شادی ابلهانه است. بخاطر همین انگار دلمان می‌خواهد همدیگر را هل بدهیم که زیر سایه‌ی قشنگی‌های عالم قرار بگیرند. هل می‌دهیم که خودمان آرام و قرار بگیریم.

با دوستم درباره‌ی سفر سنگ حرف زدیم. نقل قولی از کیمیایی خوانده بودیم که گفته بود: «سفر سنگ “قلب من است…» به گمانم این جور نباشد. به قول منتقدی، این چه قلبی است که هیچ گاه در آثار بعدیِ کیمیایی تکرار نشده است. هر دو اتفاقا عاشق فیلم های کیمیایی هستیم. از قیصر گفتیم و از گوزن‌ها و سلطان و دندان مار. ازابتدای “ضیافت” که معرکه است واز آن سکانس “سلطان” وقتی عرب نیا در دل شب سوار بر موتور است. و از پریشان بازی دندان مار. کیمیایی استادِ قهرمان‌سازی است اما سیرِ تحولی فیلم‌های او نشان می‌دهد فرجامِ قهرمان، چیزی نیست جز شکست و تلخی. و این با روح حاکم بر حماسه سازگار نیست.

دکتر سیروس شمیسا در مورد یکی از ویژگی های ادبیات حماسی می‌نویسد: ” ایزد بانویی یا زنی، عاشق قهرمان حماسه می‌شود، اما قهرمان به عشق او وقعی نمی نهد.” مثل عاشق شدنِ ایشتر به گیل گمش و بی اعتنایی گیل گمش به او که باعث خشم ایشتر می‌شود و گاوی آسمانی را برای ویران کردنِ سرزمینِ گیل گمش به زمین می‌فرستد. داستان عشق تهمینه، دختر شاه سمنگان، به رستم و عدم شیفتگی رستم به اونیز از نظر ژرفِ ساخت، از چنین الگویی متابعت می‌کند. تهمینه شباهنگام به نزد رستم می‌آید و می‌گوید:
“ترایم کنون گر بخواهی مرا
نبیند جزین مرغ و ماهی مرا”

در “سفر سنگ” عشق وجود ندارد. مرد غریبه ( سعید راد ) یک آرمانگراست. تنومند و قوی است. چشمانِ نافذی دارد. اما انگار تنهاست. کسرِ شان خود می‌داند عاشق شود؟ به این فکر می‌کنم همنسلان من هم چنین رویکردی داشتند. زن انگار تابو بود. عشق تابو بود. بدون آنکه شاهنامه خوانده باشیم انگار منتظر بودیم تهمینه‌ی نوعی بیاید و بگوید دوست‌مان دارد. جسارتِ بیانِ عشق نداشتیم. شاید خودمان را قهرمان می‌دانستیم. قهرمانی که باید سرش را بالا بگیرد و به چشمانِ زنان نگاه نکند و مدام در پیِ خلقِ حماسه باشد. ما آن موقع از ” هرم مازلو” چیزی نمی‌دانستیم. از نظر ما ترکیب عشق و عقل انگار منطقی نبود. یا عشق. یا عقل. این دوقطبی بودن انگار تازگی ندارد. چه از لحاظ سیاسی و چه فرهنگی.

به این فکر می‌کنم که سینمای جهان هم چنین دوره‌های تاریخی را داشته است. فیلم‌ها از روزگارِ خود حکایت می‌کنند. مثلا “سینما پارادیزو” از وضعیتِ انسانِ معاصر سخن می‌گوید. رویکرد به گذشته معیار می‌شود. یعنی متفاوت از روحِ حماسی که آینده‌نگر است. برعکس در چنین فیلم‌هایی پناه بردن به گذشته، ارجحیت دارد.