«داش آکل یه آدم دیگه شده بود از وقتی به مرجان فکر کرد.
مرجان حالا سالهاست در قبرستونِ شیراز دنبالِ قبرِ داشاکل میگرده…»
شبی در گردنهی حیران، به فیلمِ «طعم گیلاس» عباس کیارستمی فکر کردم و به مزهی توتهای جنگلی و به «کازابلانکا». آرام شدم آن شب و نترسیدم، از تصادف و مه غلیظ نترسیدم.
و نترسیدم از متلاشی شدنِ تکهتکههای خودم.
و نترسیدم از اینکه فروغ در یک روزِ زمستانی، تصادف کرد و خلاص شد از تهرانِ مخوف.
از خودم میپرسم عشق چیست؟
مولانا گفته بود: “آدمی را خیالِ هر چیز، با آن چیز میبرد.”
هر آدمی تکه تکه است. تکهای از او در بندرعباسِ داغ است.
تکهای از او ماسولهی بارونیه.
تکهای از او در چهارباغ اصفهان جا مانده. تکهای از او ترانهای از آدمی باستانی در اطراف مرودشت شیراز است.
حالا در خانهی پدری به عکس جوانیهای او نگاه میکنم.
بابا مدام میگوید: مرا به خانهام ببرید. آخه بابا آلزایمر دارد. بچه که بودیم در دبستان میخواندیم: “بابا آب داد. بابا نان داد.”
و در آن کتابهای فارسی ننوشته بودند روزی میرسد که همان بابا در سنِ ۹۲ سالگی، خانهاش را گم میکند.
عاقبتِ زیستن در جهان چیست؟
امروز به دوستی گفتم امیدت را از دست نده. باید خودم هم باور کنم.
مولانا گفته بود: “یار خوش چیزی است، زیرا که یار از خیالِ یار، قوت میگیرد و میبالد.”
حالا در این شبِ اوایل خرداد، به تکهتکههای خودم فکر میکنم.
روزی همهی تکهها به هم میرسند؟
رضا یزدانی میگه: “وقتی تو گریه میکنی، شونهی من رو گسله.”
ناگهان یادم آمد که همین ترانه را در دل ابر گیلان، با صدای بلند در ماشین همخوانی کرده بودم.
سقفِ ویلایِ نشتارود قرمز بود و هیچ خبری از جنگ و ترامپ و تنگهی هرمز نبود و هر چه بود خیالِ یار بود.
در نهایت هیچ چیز نمیماند، جز همون شونهای که روی یه گسلِ لذتبخشه.
“صبر کنم یا عجله؟”
باید یکبار دیگر طعم گیلاس را ببینم. و روزی فرا میرسد که همهی ما دربدر میشویم که خانهمان را پیدا کنیم و آرام بگیریم…

