هر آدمی فقط دنبال یه چیزیه، سینماها تعطیلاند. تاترها تعطیل اند. گالریها تعطیل اند، عشقها، خندهها و یک خوابِ بیهراس و دلهره، همه تعطیل شده اند.
قطار داره میره. یه تکه ابر تو آسمون داره میرقصه. نه این حرکتِ ابر نیست که زندگیسازه، حرکتِ موشکیه که ویرانگره. یه سرو تو شیراز خسته شده از سرو بودن. مهربانی تعطیلاست.
طبل، چاقه. سنج، زنِ جنوبیه. دمام، دلش حمام میخواد.
الان یه نفر داره روی بامِ بازارِ شهر ما اراک، راه میره. یه نفر همین الان تو بیمارستانِ ولیعصر چشماشو بست و مُرد. دلش چایی میخواست با قند فریمان.
یه نفر نوشت: کاش الان، اولِ فروردین بود و بجای رختِ سیاه، لباس نو میپوشیدم و میرفتم عیدی.
ساعت هشتِ صبحه، اما آسمانِ ابریِ تهران مثلِ شب، تاریکِ تاریکه، آخرالزمان شده و بجای باران، اسید به زمین میباره، خوزستان زیرِ آتشِ دشمنه و هوا گرمتر از همیشه است. شمال مرطوبه. اسمِ کِرمِ دستِ یه زن بارونه، بارونی که زندگیسازه، اسیدی نیست.
تو زایشگاه بیمارستانِ گاندی، چند تا نوزاد بدنیا آمدن که بجای لالاییِ مادر با صدایِ موشک و ریزش آوار از خواب پریدهاند؟ یه نفر الان تو زندان داره به لامپِ روشنِ بالایِ سرش نگاه میکنه.
یه زنِ تنها داره تو اتوبان همت رانندگی میکنه، اتوبان اما بجای ماشین، انگار خاک مرده روش پاشیده اند، دخترش بهش زنگ میزنه. حرف دخترش رو نمیتونه باور کنه، دوستاش همه با هزاران آرزو بجای پوشیدنِ لباس سفید عروسی، کفن تنشونه. صدایِ سوگ مییاد از پیرهن سیاهِ آدمها، پیرهنها گاهی مسجد میشن، گاهی چایخونه، گاهی پاریس، گاهی غسالخونه.
یه کوه داره صدا میزنه منو. یه رود داره منو با خودش میبره.
چند روز دیگه یواشکی یه بمب تو مراسم صبحونهی یه بچه، کنار پنیرِ سفیدِ تبریز، مییاد میگه منم من. منم همون کسی که همه چیز رو ریز ریز میکنم. بچههه میگه میتونم باهات دوست بشم؟ از تنهایی دربیام، خوشحال بشم؟
شب درازه. روز بیقوارهاس. عصر باباها میزنن به جاده و کوه. شب مامانا پتو روی سرشون میکشن که کسی اشکهاشون رو نبینه. صبح زود دوباره خدا مییاد میگه سلام سلام سلام….
فقط یه چیز تو رو آروم میکنه. به همون چیز دلت رو خوش کن. طبل چاقه/ سنج، زنِ جنوبیه/ دمام وقتشه بره حمام…
“رضا مهدوی هزاوه – عباس یاری“

