Skip to main content

نمایشِ «عشق‌های زودگذرِ ماندگار» به نویسندگی و کارگردانی وحید منتظری، با نگاهی به نمایشنامهٔ «مرغ دریایی» اثرِ آنتوان چخوف، روی صحنه رفته است. نمایشی که گفته می‌شود شخصی‌ترین و مشهورترین اثرِ این نویسندهٔ روس و نقطه عطفی در زندگی او بوده است. این قصه با اجرایی ساده اما پرکشش، بازی‌های طبیعی و استفاده هوشمندانه از لوکیشنی که ارتباطِ شخصیت‌ها را بسیار طبیعی پیش می‌برد، توانست تا پایان توجهم را به زوایای تاریک و روشنِ این زندگی در یک مهمانیِ به ظاهر ساده حفظ کند. مهم‌ترین موفقیت آن نیز در همین است که روابطِ پیچیدهٔ شخصیت‌ها را بدون زیاده‌گویی و با زبانی نزدیک به زندگی واقعی به تصویر می‌کشد. حکایتی از رنج‌ها بیهودگی ها، افسردگی و پوچی‌ آدم‌هایی که به‌نظر و در ظاهر موفق آمد اما از یکنواختی و روزمرگی زندگی چنان خسته اند که بی بهانه رفتارهایی پرخاش‌جویانه دارند.

قصه حولِ محورِ رابطهٔ دو برادر با بازی وحید رهبانی و سعید زارعی است که هر دو کارگردانِ سینما هستند، اما چندان سازگاری با هم ندارند. به نظر می‌رسد آن‌ها برای گذر از این روزمرگی و رخوت، به سادگی عاشق می‌شوند، اتهام می‌زنند و سرشار از بغض‌های فر‌خفته هستند. در کنار این دو برادر، خواهرشان حضور دارد که مهناز اکبری نقش او را بازی می‌کند و در قالبِ شخصیتی فرو رفته که همراهِ همسرش (وحید آقاپور)، به نظر، زندگی آرام و آسوده‌ای دارد. نبض تپندهٔ قصه زنی بازیگر با نقش‌آفرینیِ سحر لطفی است که با نرمشی مثال زدنی، در مرکزِ بخشی از اختلاف‌ها و حسادت‌های دو برادر قرار گرفته است.

ماجرا در خانهٔ خواهر اتفاق می‌افتد؛ خانه‌ای که در ظاهر محیطی آرام و خانوادگی است، اما حضور دو برادر و اختلاف‌هایشان، آرامش آن را به هم می‌ریزد. انتخاب این مکانِ واحد به تمرکز داستان کمک کرده و باعث شده روابط شخصیت‌ها بدون نیاز به تغییرِ مداومِ دکورِ نمایش شکلی طبیعی بخود بگیرد و گسترش پیدا کند. در مسیر این قصه، شخصیت‌ها وقتی با مقابلِ واقعیت‌های زندگی قرار می‌گیرند، تماشاگر به بهانه‌ها، تحلیل‌های پوچ، توخالی و حقارت‌هایشان بیشتر پی می‌برد. یکی از مهم‌ترین امتیازهای نمایش، داستانی به ظاهر ساده است که بسیار روانکاوانه و پرکشش پیش می‌رود و از زیاده‌گویی پرهیز می‌کند.

تماشاگر از همان ابتدای این ضیافتِ خانوادگی، جذبِ لایه‌های پنهانِ ماجرا می‌شود و گفت‌وگوها و برخوردهای شخصیت‌ها بدونِ زیاده گویی و کِش‌دادن‌های اضافی، داستان را پیش می‌برد. ریتم اجرا و تعلیقِ قصه باعث شده تماشاگر در طولِ اجرا، ارتباطش را با صحنه از دست ندهد. نقطهٔ مرکزیِ نمایش روانکاویِ زندگیِ این دو برادرِ کارگردان است. رقابت حرفه‌ای آن‌ها با حسادت‌های عاطفی در هم آمیخته است و حضور زن بازیگر، تنش میانِ آن‌ها را بیشتر می‌کند. جذابیت این رابطه در آن است که اختلاف‌های کاری و شخصی چنان به هم گره خورده‌اند که گاهی نمی‌توان تشخیص داد کدام رفتار ناشی از رقابت هنری است و کدام از حسادت و دلخوری‌های قدیمی. همین موضوع به شخصیت‌ها عمق می‌دهد و اختلافشان را از یک دعوای ساده خانوادگی فراتر می‌برد.

بازی‌های روان و باورپذیر از نقاط قوت این اجراست. بازیگران بدون اغراق در حرکات، و غلو در بیان و اگزجره کردنِ واکنش‌های عاطفی، شخصیت‌هایی را شکل می‌دهند که رفتارشان به زندگیِ روزمره شباهت دارد. حتی در لحظاتِ تنش و درگیری، رفتارها طبیعی باقی می‌مانند و خبری از فریادها و حرکات نمایشی غیرضروری نیست. گویی ما داریم از پنجرهٔ آپارتمان‌مان، رفتارهای یک همسایه را می‌بینیم که در آپارتمان‌شان گروهی به مهمانی آمده اند. گریم‌ها نیز ساده و متناسب با شخصیت‌ها است و به باورپذیریِ بازی‌ها کمک کرده است. در رابطهٔ دو برادر، حسِ رقابت حتی در گفت‌وگوهای معمولی نیز وجود دارد. اختلاف‌هایشان تنها در مشاجره‌ها آشکار نمی‌شود، بلکه در نوع برخورد و واکنش‌شان به یکدیگر هم دیده می‌شود. در مقابل، زندگی آرام خواهر و همسرش، تضادی با تنش‌های میان دو برادر ایجاد می‌کند که به فضای داستان تنوع بخشیده است.

طراحی دکور نیز از بخش‌های جالب نمایش است. با وجود اینکه تمام ماجرا در یک خانه می‌گذرد، صحنه یکنواخت نمی‌شود. وجود یک بالکن در طراحی صحنه، امکانِ جدا کردنِ بخشی از اتفاق‌ها را از فضای اصلی طبیعی‌تر کرده است. در لحظاتی که ماجرا به بالکن منتقل می‌شود، نگاه تماشاگر نیز به آن سمت کشیده می‌شود و بدون تغییر دکور، فضای تازه‌ای برای ادامه داستان شکل می‌گیرد. این استفاده از بالکن، تنها یک عنصرِ تزئینی نیست و نقش مؤثری در چگونگیِ اجرای صحنه‌ها دارد. جدا شدن برخی شخصیت‌ها از فضای اصلیِ خانه، امکان شکل‌گیری برخوردها و گفت‌وگوهای متفاوتی را فراهم می‌کند. درعین‌حال، ارتباط میان بخش‌های مختلف صحنه حفظ می‌شود و تماشاگر همچنان احساس می‌کند همه اتفاقات در محیطی واحد جریان دارند. کارگردانی نیز تا پایانِ نمایش، بر همین سادگی و هماهنگی استوار است. نمایش به جای استفاده از جلوه‌های اضافی، توجه اصلی را بر روابط شخصیت‌ها، بازی‌ها و پیشرفت داستان متمرکز کرده است. این انتخاب به‌ویژه برای نمایشی که بخش مهمی از جذابیتش به گفت‌وگوها و برخوردهای خانوادگی وابسته است، نتیجه خوبی داشته است.

آنچه در «عشق‌های زودگذرِ ماندگار» برایم ارزشمند بود، هماهنگی میان داستان، بازیگری و طراحی صحنه است. نمایش تلاش نمی‌کند با پیچیده کردن بی‌دلیل ماجرا یا اغراق در احساسات، تماشاگر را تحت تأثیر قرار دهد. در عوض، داستانی جذاب را با شخصیت‌هایی قابل باور روایت می‌کند و در کنار روابط عاطفی، نگاهی زیرپوستی به رقابت و حسادت در زندگیِ دو هنرمند، که هردو در حرفه‌ای فرهنگی/هنری فعالیت دارند، روانکاوی کند. نمایش با این اجرای ساده اما پرکشش، بازی‌های طبیعی و استفاده هوشمندانه از لوکیشنی که ارتباطِ شخصیت‌ها را بسیار طبیعی پیش می‌برد، توانست تا پایان توجهم را به زوایای تاریک و روشنِ این زندگی در یک مهمانیِ به ظاهر ساده حفظ کند. مهم‌ترین موفقیت آن نیز در همین است که روابطِ پیچیدهٔ شخصیت‌ها را بدون زیاده‌گویی و با زبانی نزدیک به زندگی واقعی به تصویر می‌کشد.