نمایشِ «شوری»، به نویسندگی و کارگردانی علی صفری و با بازی فوقالعاده و غافلگیرکنندهٔ امیر محمدی، مرا به یاد فیلم «آب، باد، خاک» ساختهٔ امیر نادری انداخت؛ فیلمی که در آن، نوجوانی در پی یافتن پدر، مادر و خویشاوندانش به زادگاهش بازمیگردد؛ سرزمینی بیابانی، خشک و بیآبوعلف. اما وقتی به آنجا میرسد، درمییابد که اغلب مردم، از جمله پدر و مادرش، برای رهایی از شرایطِ طاقتفرسای زندگی، وزش بیامان باد، ریزگردها و بیآبی، در حال کوچ و فرارند. پدر و مادر او نیز خانه و کاشانه را رها کرده و رفتهاند. پسرک، خسته از جستوجوی پدر و مادر و مواجهه با کوچ اهالی زادگاهش، کلنگی به دست میگیرد و شروع به کندن زمین میکند؛ آنقدر که در رؤیایش، دریایی از آب از دل خاک فوران میکند.
در نمایش «شوری»، امیر محمدی در هیئت انسانی ناکجاآبادی ظاهر میشود که معلوم نیست خانوادهاش کیست و از کجا آمده است. او به موجودی فرازمینی، شبیه شخصیتِ «ای.تی ET» ساختهْ استیون اسپیلبرگ میماند که گویی از سفینهای به گوشهای از زمینِ تشنه و سوختهٔ این ناکجاآباد پرتاب شده تا از نبودِ نشانههای حیات ناله سر دهد؛ موجودی که بخشی از وضعیت زمین را به نمادی از جهانِ امروز بدل میکند و از ما میپرسد: «با این همه بلایی که بر سر خاک و طبیعت میآوریم، امیدوار به کدام فردا هستیم؟» نخستین دیالوگهای او هنگام ورود به صحنه، با تکرار واژهٔ «آب… آب… آب…» آغاز میشود. روی صحنه، آکواریومی نیمهخالی قرار دارد که ماهیهای شیشهای در آن ریخته شدهاند؛ تصویری نمادین از فقدانِ حیات، آلودگی و خشکسالی؛ وضعیتی که در آن، حتی آبزیان کوچک نیز گویی از بیآبی جان دادهاند.
نمایش «شوری»، فراتر از نمایشی سرگرمکننده و یک اجراست؛ نوعی سوگواری برای زمین، آب، انسان و آیندهای است که انگار آرامآرام از دسترس ما دور میشود. بازیگر از تنهاییِ انسانِ معاصر میگوید و دغدغههای امروز و فردای او را به میان میکشد؛ از کابوسِ جنگ، بیآیندگی و بحرانِ کمآبی در جهانی صنعتی و بیرحم که موجوداتِ زنده را نیز از گزندِ خود در امان نمیگذارد. شاید اشارهای هم به بارانهای اسیدی در دورانِ آلودگیِ هوا و جنگ باشد؛ به اینتلنگر که معلوم نیست در آینده چه بر سرِ بشرِ امروز خواهد آمد، و به لکههای سیاه نفت که در پی جنگ با ایران، به دلِ آبها راه مییابند و جان انسانها و گونههای گوناگون آبزیان را میگیرند. او چنان با تماشاگران درد دل میکند که گویی آنان یاران نزدیکش هستند؛ محرم رازهایی که با حوصله به دغدغههایش گوش سپردهاند. فریادهای او مرا به یاد اعتراضهای زندهیاد داریوش مهرجویی در فیلمِ «نارنجیپوش» میاندازد؛ آنجا که در کنار ساحل، با جاروی بزرگِ رفتگران، به پاکسازیِ ساحل، از زباله مشغول است. او با خشم و درد فریاد میزند: «داریم چه بر سر طبیعت میآوریم؟»
در «شوری»، بازیگر ما بحرانهای ریز و درشتِ زندگیِ امروز را گاه با فریاد، گاه ملتمسانه، گاه با مویه و اشک و اعتراض و زمانی با خودزنی بیان میکند. برای مثال، او در این ضدداستان، با کنایه به انواع برنامههای بهاصطلاح فالوورآور در شبکهها و فضاهای مجازی، هنگام بازی با توپهای لاستیکی و محکمِ تنیس، چند توپ به سوی تماشاگران پرتاب میکند. سپس، درحالیکه با انگشت به پلک چشمش اشاره میکند، میگوید: «اگر این توپ را دقیق بزنید توی چشم راست من، جایزهتون اینه که چشم راست من کور میشه!» و این بخشِ پرتابِ توپهای تنیس به سوی تماشاگران، با وعدهٔ کور شدنِ چشمِ بازیگر، به نظرم لحظهای است که تماشاگر را از جایگاه امنِ نظارهگر بیرون میکشد. انگار نمایش میپرسد: «آیا حاضریم برای سرگرمی، حتی به نابودیِ دیگری رضایت بدهیم؟»
این نمایش، با نگاهی پرسشگرانه به جهان امروز، از دشواریهای ارتباط انسانی و تأثیر بحرانهای اجتماعی بر زندگیِ فردی میگوید. علی صفری متنِ «شوری» را پس از چهارده بار بازنویسی به صحنه رسانده و خود نیز کارگردانی آن را بر عهده داشته است. بازیگر هم در جریان اجرا، بداهههایی به متن اضافه میکند. تهیهکنندگی نمایش را مریم کشفی بر عهده داشته و اجرا در سالن شمارهٔ ۲ تئاتر هامون روی صحنه رفته است. اوج نمایش، آنجاست که بازیگرِ ما، همچون ماهی تشنهای، وارد این آکواریوم میشود و میکوشد برای زنده ماندن در آبِ آن شنا کند؛ اما سرنوشت او، گویی از پیش رقم خورده است: مرگ.
ورود بازیگر به آکواریوم در نقشِ ماهیِ تشنه؛ تناقضی دردناک است که جانِ نمایش را در خود دارد: «موجودی که برای زنده ماندن به آب نیاز دارد، در ظرفی قرار گرفته که آب آن برای نجات او کافی نیست.» این تصویر میتواند استعارهای از انسان امروز هم باشد؛ انسانی که در میان امکانات تمدنی خود زندگی میکند، اما گاه همان تمدن، امکان زیستن را از او میگیرد…
(به نقل از روزنامه اعتماد،
شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۵)

