Skip to main content

چند سالی می‌شود که وودی آلن محبوبیتش را از دست داده است؛ پیشتر در زمانِ افشاگری‌های «می‌تو» که ادعاهای میا فارو و فرزندخواندهٔ مشترک‌شان دیلن، دامنِ آلن را هم گرفت و باز در این روزها با مطرح‌شدنِ دوبارهٔ پروندهٔ جفری ایپستین؛ و دوم، نقدهای تند و تیز و بی‌رحمانه‌ی منتقدان، که از همان دورهٔ می‌تو، پنبهٔ هر آنچه او ساخته و نوشته (پیش از «آشرباوم چه مرگشه؟»کتاب «بی‌خودوبی‌جهت یک اتوبیوگرافی») را زده‌اند. حالا با توجه به این موارد به عنوانِ مترجم کتاب، می‌توانم به‌‌طور قطع بگویم که استقبال از متنِ اصلیِ این اثر، رمانِ «آشر باوم چه مرگشه؟»، بسیار خوب بوده و برخلافِ منتقدانِ ادبی، خوانندگانِ کتاب آن را پسندیده‌اند و امتیاز خوبی هم بهش داده‌اند.

جدا از خوانندگانِ این‌سو و آن‌سویِ آب‌ها، از بختِ خوشِ من، کتابخوان‌های ایران‌زمین هم قصهٔ آشر باوم را پسندیده‌اند و به همین دلیل با خودم گفتم خوب است متنی بر این کتاب بنویسم و نشر دهم. خُب، حالا که داره این یادداشت در «سینمای بدون مرز» منتشر می‌شه، شما نامش را بگذارید: «سخنِ مترجم پس از انتشارِ کتاب!» تا یادم نرفته این را هم اضافه کنم که در این کتاب که «وودی آلن» می‌گه چه مرگشه! را نشرِ شورآفرین منتشر کرده است.

خبرِ انتشارِ نخستین رمانِ وودی آلن در مهرماهِ صفر چهار (سپتامبرِ بیست بیست‌وپنج) توسطِ انتشاراتِ پست هیل پرس، برایم بسیار جذاب بود و ذوقِ من کودکانه. از آنجایی که هنوز تا پخشِ کتاب زمانِ کافی داشتم، شروع کردم به رتق‌وفتقِ هر کارِ عقب‌افتاده‌ای در درون و بیرونِ منزل. البته که برنامه‌ریزی برای کار و ترجمه با وجودِ یک کوچولوی سه ساله و یک شیرخوارِ فسقلی، آن هم به‌دور از والدین و اقوام و دوستان، غیرممکن به نظر می‌رسد؛ اما با هر مشقتی که بود باید انجامش می‌دادم، چرا که به‌عنوان یک داستان‌نویس، منتقد و مترجمِ سینمایی، همواره آثارِ وودی آلن برایم با اهمیت و جذاب بوده است. جهان‌بینیِ بدبینانه، کاراکترسازی‌های موشکافانه و دیدگاهِ فلسفی ابزوردِ او که با مهارت، طنازی خاصِ خودش را هم به هر سهٔ این‌ها اضافه می‌کند، نوشته‌ها و ساخته‌های او را برای دوستدارانِ سینما، مهم و قابلِ اعتنا می‌‌کند. داستان‌هایی که او تاکنون در مدیوم‌های گوناگون برای‌مان تعریف کرده، در عینِ این‌که در ظاهر دنبالهٔ هم نیستند؛ اما به‌شدت هم‌پوشانی دارند. برای مثال کنجکاوی و علاقهٔ آلن به فال و فالگیری در فیلم‌هایی مانند «داستان‌های نیویورکی» (اپیزود سوم: اودیپ ویران می‌کند)، غریبه‌ای بلندقد و سیاهپوش را ملاقات خواهی کرد، جادو در مهتاب و تا حدودی هم آفرودیت زیبا مشهود است. این مورد تعمیم پیدا می‌کند به شعبده‌بازی، بخت‌واقبال، بی‌عدالتی، نیویورک، عشق و خیانت و مرگ و البته فلسفه.

گرچه دوری از وطن و خانواده سخت است؛ ولی شرطِ انصاف این است که بگویم محاسنِ زیادی هم دارد و یکی از آن‌ها این که چهل‌وهشت ساعت پس از پخش، نسخهٔ چاپی کتاب رویِ میزِ کارم بود و من هم مشغولِ ترجمه‌ی آن. این را هم بگویم که کتاب به زبان‌های بسیاری منتشر شده؛ اما بی‌شک ایران از اولین کشورهای‌ است که ترجمهٔ آن را در اختیارِ دوستدارانِ کتاب و وودی آلن قرار داده است.این کتاب که نامش را باتوجه به اسمِ انگلیسی آن (?‌What’s with Baum) و البته جمله‌ای در متنِ کتاب، «آشر باوم چه مرگشه؟» گذاشتم، جدا از کنجکاوی‌برانگیز بودنش، کتاب در ادامهٔ تمامِ آثارِ قبلی آلن است؛ در نتیجه کشفِ آنچه او قصد داشته در آستانهٔ نود سالگی بگوید برای منی که کارهای او را همواره دنبال و ترجمه کرده‌ام، در وهلهٔ اولِ لذتِ شخصی بود و آنچه همیشه قادر است این لذت را بیشتر کند، انتقالِ شوخ‌طبعیِ خاصِ او از زبان انگلیسی به مخاطبِ پارسی‌زبان است.

آلن همواره در موردِ افرادِ گوناگونی که هر روز در یک شهرِ شلوغ می‌بینیم نوشته و فیلم ساخته که همهٔ آن‌‌ها شکاک، باهوش، حراف، دقیق، پرسش‌گر، پریشان، مضطرب، و اهلِ فرهنگ و تحلیل هستند. همان تیپِ آشنای نویسنده که بارها روی پردهٔ سینما یا صفحهٔ تلویزیون، از او دیده‌ایم و خوب می‌شناسیم: آلوی سینگر (آنی هال)، آیزاک دیویس (منهتن)، دیوید شاین (گلوله‌ها بر فراز برادوی)، هری بلاک (هریِ ساختارشکن)، گیب راث (زن‌ها و شوهرها)، گیل پندر (نیمه‌شب در پاریس) و… .

در این کتاب هم با همان تیپِ خاص کارهای وودی آلن طرف هستیم؛ آشر باوم، نیویورکیِ روشنفکر، روزنامه‌نگارِ سابق و نمایش‌نامه‌نویس و رمان‌نویسِ فعلیِ آثارِ جدی و غیرتجاری، در آستانهٔ پنجاه سالگی، با نگرانی‌های عصبی دربارهٔ بیهودگی و پوچی زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کند و نگاهی طنزآمیز و کمی هم تحقیرآمیز به دنیایِ نشر در شهر نیویورک دارد. مردی مضطرب، کمی دست‌وپاچلفتی، شوخ‌طبع، استادِ توجیه، گیر کرده بین نوشته‌های جدی و فاخر یا آب‌دوغ خیاری و پُرفروش، گرفتارِ معنای حیات و هستی و مرگ که خود را هم در زندگیِ عاطفی و هم در زندگیِ حرفه‌ای بازنده می‌داند و به‌تازگی هم شروع کرده به حرف‌زدن با خودش. پس اگر بخواهم بهتر بگویم، آشر باوم و تمامِ شخصیت‌های دیگری که نام بردم، همه‌شان همان کاراکترِ آشنا در آثارِ وودی آلن، یعنی بدلِ خود او هستند؛ همان مرد یهودیِ نیویورکیِ روشنفکر، عصبی، پرحرف، خودتحلیل‌گر، کمی خودآزار و گرفتارِ حسِ گناه. البته آلن یهودی‌بودن را گاهی با صراحت می‌گوید مانند آلوی سینگر، گاهی تنها به اشاره‌ای از آن می‌گذرد چون آیزاک دیویس و گاهی هم حرفی از آن به میان نمی‌آورد؛ اما او در مورد آشر باوم جدا از یهودی‌بودن، نیویورکی‌بودن را هم با قوتِ تمام پیش می‌کشد.

تصویرسازی‌های دقیق آلن چه از خود نیویورک و چه از حومهٔ آن، توصیفی که از ظاهر و باطنِ شخصیت‌ها می‌کند، پرداختِ مفصلش به جزئیات بصری در خانه و شهر و اتاق و حتا صحبت آشر و آمنون در مورد موسیقی جاز، که معمولا پای ثابت فیلم‌های آلن هستند و خوابی که در مورد مادر و پدرش می‌بیند و موسیقیِ کلاسیک در آن پخش می‌شود، تمام و کمال یادآورِ ساخته‌های نیویورکیِ اوست و من به‌شخصه حین ترجمه کمی فراتر رفتم و تمامِ مدتِ کار، فارغ از سن‌وسالِ فعلیِ اشخاص حقیقی، ‌وودی آلنِ پنجاه ساله را در نقشِ آشر دیدم، میا فارو را به جای کانی، مریل استریپ را تایلر، و رونان فارو، پسر وودی آلن و میا فارو را جای تِین تصور کردم. آه، یکی از دختران مریل استریپ هم می‌تواند انتخاب مناسبی برای نقش سَم باشد. برای برادر آشر، هم می‌توان به آدرین برودی یا جف گلدبلوم فکر کرد. نریشن‌ها هم با صدای خودِ آلن. خب، درست است که وودی آلن دیگر پنجاه ساله نمی‌شود و میا فارو و رونان هم سایهٔ آلن را با تیر می‌زنند و این ترکیبی که گفتم محال است در یک فیلم دور هم جمع شوند؛ اما خب از آن‌جایی که دست‌وپای خیال را نمی‌شود بست، به گمانم فیلم «آشر باوم چه مرگشه؟» را حینِ ترجمه‌ی کتاب، در ذهنم دیده‌ام!

می‌دانیم که برای آلن، نیویورک تنها یک لوکیشنِ صِرف نیست؛ نیویورک برای او نه یک شهر، بلکه همیشه یک شخصیتِ مستقل و مهم، با تاب‌آوریِ بالاست، شهری که به وودی آلن و آثارِ او هویت می‌بخشد ( لیستِ بلند بالایی از فیلم‌های او: آنی هال / منهتن / روزگارِ رادیو / معمایِ قتلِ منهتن / یک روزِ بارانی در نیویورک / برادوی دنی رز و…)؛ البته آلن چند سال بعد از شروعِ کارش، شهرهایی چون رُم (تقدیم به رُم با عشق)، لندن (امتیازِ نهایی) بارسلونا (ویکی کریستینا بارسلون) و پاریس (نیمه‌شب در پاریس / ضربه شانس) را هم به کاراکترهای مهمی تبدیل کرد؛ اما در کتابِ «آشر باوم چه مرگشه؟» نیویورک به‌طورِ خاص، معشوقی‌ست که آشر از او دور افتاده آن هم به‌خاطرِ همسرش کانی. کانی، آینهٔ تمام نمایی از بحران‌های آشر است، یعنی شکست، پیری، ناکامیِ جنسی، حسادتِ ادبی و ترس از جایگزین‌شدن. او و بقیهٔ زنان کتاب، مانند دیگر کاراکترهای مونث در آثارِ آلن، گاهی چند لایه و درخشان ظاهر می‌شوند مانند آنی در (آنی هال)، هانا در (هانا و خواهرانش)، ساندرا در (خبر داغ) و جاسمین در (جَزمن غمگین) و گاهی شکننده، خیال‌پرداز، باهوش و تحتِ تاثیرِ هورمون‌های مختلف. زنانی که آلن همیشه با نگاهِ مردانه‌اش آنها را ساخته و پرداخته و در دلِ نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌نامه‌ها و قصه‌هایی دیالوگ‌محور جا داده تا از دلِ همین گفت‌وگوها جوهرهٔ اصلیِ آثارش ظاهر شوند: ترکیبِ فلسفه و طنزِ تلخ، جهان‌بینیِ او.

برای درکِ جهان‌بینی آلن باید ابتدا سری به کودکی‌اش بزنیم، یعنی وقتی که به قولِ خودش یک کودکِ شاد بود؛ اما این شادی تنها تا پنج سالگی‌اش دوام داشت چرا که پدربزرگِ عزیزش از دنیا رفت و او که به اجبار با غمِ فقدان عزیزان آشنا شده بود، فهمید دنیا آن چنان هم شاد و قشنگ نیست. به گمان من بحران برای او از همان زمانی که درک کرد دیگر حضور فیزیکی پدربزرگ را در کنارش نخواهد داشت، آغاز شد. رنجی که به او وارد شد، خارج از تحمل شانه‌ها و روح کودکانه‌اش بود؛ اما این که بگوییم همه چیز بخاطرِ وداعِ بابابزرگ با کُرهٔ خاکی‌ است، اغراق به نظر می‌رسد. این ماجرا تنها یک جرقه‌ است. آلن در ذات نویسنده بوده، همیشه بوده. از نوجوانی برای روزنامه‌های محلی و مجلات می‌نوشته و خب وقتی می‌خواهی بنویسی، داستان بگویی یا طنزی را تعریف کنی و اگر هم بخواهی خوب از پس آن بربیایی باید مطالعه کنی. باید بخوانی و بخوانی و بخوانی و سعی کنی بیاموزی و در مورد شغل‌های مختلف، چالش‌های جمعیِ جامعه، بحران‌های فردی و انسانی، تحقیق کنی. پس خواه ناخواه به سمت فلسفه و روان‌شناسی تمایل پیدا می‌کنی و در موردِ او مشخص است که فلاسفه (مانند سورن کی‌یرکگور) بیشتر از روان‌شناسانی مثلِ فروید، بر آلن اثر گذاشته‌اند. تا جایی که می‌دانم او تنها فیلم‌سازِ معاصری‌ است که در فیلم‌هایش از حضورِ فیزیکی، مثلِ حضورِ افتخاریِ مارشال مک‌لوهان در فیلمِ آنی هال و حضورِ معنویِ فیلسوفان (بهترین موردی که می‌توانم نام ببرم فیلمِ زلیگ، بهره برده و بی‌پرده در مورد آن‌ها و نظرات‌شان صحبت کرده و دیالوگ‌نویسی کرده است. او از این‌که مسائلِ فلسفی را در آثارش مطرح کند، نه تنها ابایی ندارد، بلکه صادقانه در این راه می‌کوشد تا شاید عاقبت خودش و مخاطبش پاسخی برای بحران‌های هویتی/فلسفی پیدا کنند. مهم‌ترین ویژگی نوشته‌های آلن چیزی نیست جز این که انسانِ هوشمندِ هوشمند است که تاریخ را ساخته و دانش را تا تصرف کرهٔ ماه جلو رفته، او که اختراع می‌کند و در عرصهٔ هنری خالق است، چرا تاکنون نتوانسته با خودش، با عشق و مرگ و با گناه کنار بیاید و بفهمد این آمدن و رفتن ما بهر چه بوده!؟ از منظر روان‌شناسی هم این کتاب و سناریوی فیلمِ «تازه چه خبر پوسی‌کت؟» که اولین فیلم‌نامهٔ مهم اوست، هر دو ضد فرویدی‌ترین کارهایش هستند؛ اما «آشر باوم چه مرگشه؟» در این ضدیتِ آگاهانه، به مراتب پخته‌تر است.

برای توضیحِ بیشتر درموردِ جهان‌بینیِ تلخِ آمیخته به طنزِ او می‌شود این جمله از کتاب را مثال زد: «یعنی ممکنه انسان فقط یک عشق واقعی توی زندگی داشته باشه یا این فقط از اون داستان‌های هالیوودیه؟» باوم در همان لحظه‌ای که در طلبِ عشق است، آن را پس هم می‌زند چرا که توانِ زیستن در عشق را ندارد و همین هم سبب شکستش در عشق و ازدواج است. او میل به نزدیکی و صمیمیت دارد؛ اما هم‌زمان از آن می‌ترسد. او اعتماد نمی‌کند، شکاک و اهل قیاس و حسود است و با ذهنی کاوش‌گر و عصبی، مدام احتمالِ خیانت را به میان می‌کشد و رابطه را برهم‌می‌ریزد. شاید بشود گفت عشق و ازدواج برای او اقلیمی جهتِ زیستِ خوش و آرام نیست؛ بلکه میدان نبرد و هنگامهٔ سوءظن‌هاست.»

این را هم نباید از یاد برد که باوم با این‌که نویسندهٔ خوبی‌ است؛ موفقیت چندانی کسب نکرده و خودش را در حرفه‌اش شکست‌خورده می‌داند و همین شکست در کار، وارد زندگی عاطفی‌اش هم شده. عشق افراطی کانی به تِین و موفقیت یک‌شبهٔ این مرد جوان، سبب شکست مردانهٔ او نیز شده است تا برسد به همین جمله که درست مانندِ خودِ قصهٔ باوم جمعِ اضداد است: رمانتیک و ضدِ رمانتیک، آرزو و تمسخر، موفقیت و شکست، ناجی یا نابودگر. بخش اول می‌گوید عشق زیباست و مطمئن؛ اما بخش دوم به عشق، به دیدهٔ شک و مَجاز می‌نگرد و تازه اگر عشقِ واقعی وجود داشته باشد و سراغ آدمی را بگیرد، آیا او به‌سبب تمامِ آن ملاحظات فلسفی/عاطفی که درگیرش شده، می‌تواند آن عشق را تشخیص دهد و حفظش کند؟ به گمانم این جمله یکی از آن درگیری‌های اصلی ذهن آلن است؛ درگیری‌ای که حتی پس ازدواجِ پر ماجرای عاشقانه‌اش با «سون‌یی پره‌وین»، کسی که این کتاب را به او تقدیم کرده، هنوز به قوت خودش پا برجاست.

بله! نمی‌شود قصه‌گو بود و از قصه‌های خود نگفت؛ از تمام آن ماجراها و داستان‌هایی که تجربهٔ خودِ نویسنده است یا برداشتِ او از تجربه‌ای که اطرافیانش داشته‌اند. نویسنده، خودش را می‌نویسد، افکارش را، شک‌ها و تردیدهایش را، مشاهدات و احساساتش را و شکی نیست که وودی آلن ـ چه منتقدان ادبی و سینمایی خوش‌شان بیاد و چه نه ـ یکی از بزرگ‌ترین قصه‌گوهای عصر حاضر هم، از این قاعده مستثنی نبوده و نیست. نوشتن، جاری کردن کلمات و برانگیختنِ احساس و تفکر، خلقِ جهانی که چون فرزند برای نویسنده عزیز است، از تجربهٔ زیسته می‌آید. همان‌طور که فرزند ادامهٔ آدمی‌ست، قصه‌گویی هم ادامهٔ نویسنده و بخش عزیزی از وجودِ اوست.

برای مثال آلن، آنی هال را در مورد رابطهٔ عاطفی خودش و دایان کیتون نوشت. می‌دانیم که نام خانوادگیِ کیتون، هال بوده است. در جهانی که آلن برای آنی هال خلق کرد شاهدیم که آدم‌ها عاشق می‌شوند، فارغ می‌شوند، دوباره عاشق می‌شوند، اشتباه می‌کنند، خیال می‌کنند این‌بار عشق حقیقی را یافته‌اند و بعد تازه متوجه می‌شوند آنچه خیال می‌کرده‌اند عشق خالص است، چیزی نبوده جز واکنش‌شان به نیاز، ترس، شهوت، نوستالژی یا فرار از مرگ، و ما در «آشر باوم چه مرگشه؟» تکرار همان الگوی آنی هال را می‌بینیم. پس واضح است که ردپایِ تجربهٔ زیستهٔ آلن نه فقط در این کتاب، بلکه در تمام آنچه تاکنون نوشته و ساخته، مشهود است، تمامِ آنچه که طی چند دهه به یادگار از او…

اجازه دهید این‌جا بروم سر وقت ترجمهٔ دیگرم، کتاب «آنی هال (فیلم‌نامهٔ اصلی)»، که در مقدمه‌اش نوشته‌ام: یادگاری‌هایی «از آن پسرکِ بروکلینیِ دیروز و پیرمردِ طردشدهٔ امروز که چندی‌ است خیلی‌ها دوری جستن از او را مصلحت می‌دانند و در دل، با رشک، تحسینش می‌کنند؛ و به‌راستی، مگر بیش‌ترمان عضو آن کلوپ نیستیم؟ عضو کلوپ ستایش‌کنند‌گان وودی آلن؟»