Skip to main content

هر بار فیلم هامون ساخته‌ی زنده‌یاد داریوش مهرجویی را می‌بینم، بیشتر دلم برای خودِ حمید هامون می‌سوزد تا برای عشقش. حمید هامون، تمام فیلم را صرف فهمیدنِ چیزی می‌کند که گمان می‌کند رازی بزرگ است. مدام می‌گردد، سؤال می‌پرسد، نشانه‌ها را کنار هم می‌چیند و امیدوار است اگر کمی بیشتر پیش برود، بالاخره به پاسخ برسد. اما زندگی همیشه پاسخ نمی‌دهد.

چند روزِ پیش، با دوستانم نشسته بودیم و حرف می‌زدیم. از آدم‌ها، از رابطه‌ها، از این‌که چرا بعضی‌ها بعد از چند دقیقه آشنایی، تمام می‌شوند و بعضی‌ها بعد از سال‌ها هنوز چیزی برای کشف کردن دارند. وسط حرف‌ها گفتی: «شاید آدم‌های پیچیده جذاب‌ترند.» کمی فکر کردم و گفتم: «شایدبخاطرِ اینکه هیچ‌کس دوست ندارد به این راحتی‌ها لو برود، همه ترجیح می‌دهیم خودمان باشیم.»

انگار شبیه بودن، نوعی بی‌هویتی است. انگار تکرار شدن از ارزش آدم کم می‌کند. برای همین دوست داریم چیزی در ما باشد که دیگران نتوانند در همان نگاه اول کشفش کنند. رازی کوچک، سکوتی پنهان، اتاقی که درِ آن به روی هر رهگذری باز نمی‌شود. راز داشتن خوب است. وقتی گوشه‌هایی از زندگی مبهم بماند، جریان آشنایی، شیرین‌تر پیش می‌رود. هرچه زودتر همه‌چیز روشن شود، زودتر هم تمام می‌شود. معماهای ساده عمر کوتاهی دارند چون چند سؤال می‌سازند و چند پاسخ می‌گیرند، بعد فراموش می‌شوند.

اما هزارتوها فرق دارند. هرچه بیشتر در آن‌ها پیش می‌روی، راه‌های تازه‌تری پیدا می‌کنی. پیچ‌وخم‌های آدم‌ها هم همین‌طور است. آنچه ما را ماندگار می‌کند، همه‌ی پاسخ‌هایی نیست که درباره خودمان داریم؛ سؤال‌هایی است که هنوز بی‌جواب مانده‌اند.
بچه‌ها ساکت بودند و فکر می‌کردند، من بعد از مکثی کوتاه ادامه دادم: «عجیب اینجاست که فکر می‌کنم اوج این پیچیدگی، سادگی است. چون هرچه بیشتر زندگی را می‌شناسم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که پیچیده‌ترین آدم‌ها معمولاً ساده‌ترین‌اند. آن‌ها چیزی را پنهان نمی‌کنند، اما همه‌چیزشان هم در نگاه اول دیده نمی‌شود. مثل دریا که از دور فقط سطحی آبی به نظر می‌رسد، اما هرچه عمیق‌تر شوی، جهانی دیگر زیر آن جریان دارد

اما سال‌ها بعد، چیز دیگری هم فهمیدم. فهمیدم همه ابهام‌ها از عمق نمی‌آیند. بعضی آدم‌ها را مدت‌ها معما تصور می‌کنی. فکر می‌کنی اگر کمی بیشتر صبر کنی، اگر کمی بیشتر بمانی، اگر کمی بیشتر دوستشان داشته باشی، بالاخره به آن اتاق پنهان خواهی رسید؛ به آن معنایی که این همه پیچ‌وخم را توضیح می‌دهد. اما گاهی آن اتاق وجود ندارد. گاهی پشت تمام این راهروها، هیچ رازی پنهان نشده است. فقط انسانی ایستاده که خودش هم نمی‌داند چه می‌خواهد. نه آن‌قدر نزدیک می‌شود که بتوانی به او برسی و نه آن‌قدر دور می‌شود که بتوانی فراموشش کنی. مدام میان ماندن و رفتن، میان خواستن و نخواستن، میان حضور و غیبت سرگردان است.

حالا که به آن بده‌بستانِ کلامی فکر می‌کنم، به نظرم شاید اشتباه ما این باشد که بلاتکلیفی را با پیچیدگی اشتباه می‌گیریم چون پیچیدگی، هرچقدر هم دشوار باشد، در نهایت به فهمیدن می‌رسد. اما بلاتکلیفی تو را دور خودت می‌چرخاند. هر بار گمان می‌کنی به پاسخ نزدیک شده‌ای، دوباره به همان نقطه اول برمی‌گردی.هزارتو تا جایی زیباست که مقصدی داشته باشد وگرنه بعد از مدتی آدم می‌فهمد بعضی پیچ‌وخم‌ها نشانه‌ی عمق نیستند؛ نشانه گم شدن‌اند. من شاید همین امروز دیگر مجذوب همه رازها نمی‌شوم. دیگر هر سکوتی را نشانه ژرفا نمی‌دانم و هر ابهامی را به حساب تفاوت نمی‌گذارم.

بعضی آدم‌ها واقعاً جهانی کشف‌ نشده‌اند. هرچه بیشتر می‌شناسی‌شان، افق‌های تازه‌تری پیدا می‌کنی.اما بعضی دیگر فقط در مه ایستاده‌اند و فرق این دو را معمولاً زمان نشان می‌دهد. چون جهان‌های واقعی، آرام‌آرام خودشان را آشکار می‌کنند. اما مه، هرچه بیشتر در آن قدم بزنی، فقط بیشتر گُمت می‌کند.

شاید برای همین است که هر بار فیلمِ هامون را می‌بینم، بیشتر دلم برای خودش می‌سوزد تا برای عشقش. چون او بخشِ عمده‌ای از زندگیش را صرف فهمیدنِ چیزی می‌کند که گمان می‌کند رازی بزرگ است. مدام می‌گردد، سؤال می‌پرسد، نشانه‌ها را کنار هم می‌چیند و امیدوار است اگر کمی بیشتر پیش برود، بالاخره به پاسخ برسد.

اما زندگی همیشه پاسخ نمی‌دهد. گاهی سال‌ها در راهرویی قدم می‌زنی که هیچ دری در انتهایش نیست. نه به این خاطر که از کنار پاسخ گذشته‌ای، بلکه چون از همان ابتدا پاسخی وجود نداشته است.
شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه یاد بگیری میان راز و بلاتکلیفی فرق بگذاری. بفهمی هر ابهامی نشانه عمق نیست و هر سکوتی از معنا نمی‌آید. و بپذیری که بعضی آدم‌ها قرار نیست روزی برایت روشن شوند.نه چون بیش از حد پیچیده‌اند، چون هنوز خودشان هم نمی‌دانند کجای این هزارتو ایستاده‌اند