نمایشِ فیلم «تمرینهایی برای یک انقلاب» ساخته پگاه آهنگرانی در جشنواره کن، برای من فقط تماشای یک فیلم نبود؛ تمرینِ نوشتن بود. در واقع این فیلم با تدوین و صداگذاریِ رندانه بر روی آرشیوهای شخصی، و فیلمهای خانوادگیِ او بود همراه با ویدیوهایی از اتفاقهای سالهای بحرانیِ بعداز انقلاب و جنگِ هشت ساله در ایران، که با هوشمندی، به مستندی بابِ دلِ جشنواره تبدیل شده بود. البته فیلم از نظرِ سینمایی جایگاهِ فیلمِ بلندِ حرفهای نداشت و میتوانست حتی به پادکستی تبدیل شود که هر ایرانی با شنیدنش، خود تصویریِ زندگیاش را به یاد بیاورد، همین و دیگر هیچ!
فیلم با نشان دادنِ صحنههایی از عروسی کارگردان و کودکش، دیگر جایی برای شک باقی نگذاشت که این فیلم یک خانه تکانی و آرشیو کردن پروندههای شخصی، برای روزی روزگاری در لندن، است و برای همین، نوشتهای دربارهی این فیلم میخوانید که بیشتر نگاهی شخصی است! میشود گفت هر کسی میتواند بر این فیلم نقدی بنویسد و تحلیلهایی ارائه کند، چندان به علم سینما نیازی نیست! همین که ایرانی باشی و در ایران زندگی کرده باشی، کافی است.
راستش را بخواهید اگر من هم دوربین داشتم و تدوین بلد بودم شاید تمام داستانهایی را که همزمان با قصهگوییِ پگاه در ذهنم زنده میشد میساختم، غوغایی به پا میشد و جشنوارهها برایش سرو دست میشکستند! سالها است این داستانها را مثل نوارهای کاستم همراه دارم و برای خودم زمزمه میکنم، از ترس اینکه حافظهی گنجشکیام روزی آرشیوهای کهنهی ذهنم را پاک نکند. راستش به پگاه غبطه خوردم، نه از روی حسادت، بلکه از سرِ حسرت. حسرتِ داشتن تصویر. حسرتِ ثبت شدن. حسرتِ اینکه کسی در خانوادهات دوربین هشتمیلیمتری داشته باشد و بتواند کودکی، انقلاب، عشق، جنگ و ترس را ثبت کند. من حتی یک تصویر متحرک کوتاه از کودکیام ندارم. فقط یک عکسِ ششماهگی و یک عکس پنجسالگی، همین. آنقدر کم که: «گاهی شک کردهام که نکند من را از پرورشگاه آورده باشند!»
فیلم پگاه برای من مدام تبدیل میشد به دری که حافظه را باز میکند. جایی که از انقلاب میگفت، پدرم یادم آمد که انقلاب را دوست نداشت. نه چون عاشق شاه بود، برعکس، خودش زندانی شجاعت و مبارزاتش بود. انقلاب که شد، ما در کردستان زندگی میکردیم، در واقع ، میان گلولههای دو طرف گیر افتاده بودیم . سنندج سقوط میکرد و ما فقط میخواستیم زنده بمانیم. چند سال گذشت و تازه جنگِ صدام کلید زده شد، که معلوم بود خیلی از کشورها آشکار و پنهان، کمکش میکنند. آقای خمینی فرمانِ جهاد داد و برادرِ شاگرد اولِ من، فقط به خاطرِ حضورِ یک عالمه زندانیِ سیاسی در فامیل، با رتبه خوبِ کنکور، در دانشگاه رد شد و سربازِِ صفر شد. یک سربازیِ اجباری! او که در خطِ مقدمِ جبهه و در انواعِ عملیات حضور داشت، مجروح شد، شیمیایی شد، ترکش خورد و هنوز هم که هنوز است، آن ترکش را به یادگار در پایش دارد. من خواهرِ کوچکِ دوازده سالهاش بودم که هر شب از ترسِ شنیدنِ نامِ برادرم در لیست شهدا، خوابم نمیبرد. او سی ماه در خط مقدم بود. یکییکدانهی خانواده، پسری که فقط درس خوانده بود.
وقتی پگاه از نامههای پدرش حرف زد، من در سالنِ سینمای جشنواره، هایهای گریه کردم. چون ناگهان یادِ صندوقچهی نامههای برادرم افتادم؛ نامههایی که بعد از مرگِ مادرم پیدا کردم و حالا کارِ هر شبم این شده بود که آنها را بو کنم. نامههایی که هنوز بوی باروت و بمب میدادند. بوی ترس، بوی تنهاییِ پسری هجدهساله در سنگر، بوی دلتنگیها و همرزمهایی که شهید میشدند. دردناک است که سرباز باشی و در جنگ شاهد مرگِ غیر اختیاریِ همسنگریهایت باشی و مجبور شوی پلاکِ گردنشان را با خونِ آغشته شده جدا کنی تا به مادرانشان برسانی که بدانند بچهی شهیدشان، جزو پودر شدهها و غرق شدهها نبوده است! شاید روزی بتوانم راضیاش کنم داستانهای سی ماه در جنگ و جبهه در نامههایش را به تصویر بکشم. در نامههای برادرم، نگرانیِ بزرگی که او برای خانوادهاش داشت را میخواندم. چون همزمان کردستان هم ناآرام بود و بمباران میشد و او بدون تلفن، بدون اینترنت، بدون هیچ راه ارتباطی در آن زمان، زیرِ آتشِ توپخانهی دشمن نگرانِ زنده بودنِ همهی ما بود. هنوز وقتی نامهها را میخوانم دلم میخواهد فقط یک عکس از سنگرش داشتم. فقط یک عکس. انگار تمام عمرم عاشق تصویر و دوربین بودم اما سالها گذشت تا حتی از نزدیک، دوربینی را ببینم.
شاید برای همین، امروز موزهای از تلفنهای همراه دارم. از وقتی موبایلِ دوربیندار خریدم، شروع کردم به ثبتکردنِ همه چیز، وام بانکی گرفتم که تلفن داشته باشم. حافظهی آنها پُر از عکس و فیلم است. هنوز خیلی از آنها را حتی به هاردهایم منتقل نکردهام چون سالها کامپیوتر نداشتم. من پر از عقدهی ثبت تصویر متحرکم.
پگاه عزیز، آنجا که گفتی پدرشما میخواسته نامهای به آقای خمینی بنویسد قلبم لرزید. من سالها برای آدمهای مهم دنیا نامه نوشتهام. در هر سنی بودم حرفهایم را نوشتم تا بالاخره بزرگ شدم و فهمیدم این نامهها حتی به صندوق پستی آنها هم نمیرسد، چه برسد به دست خودشان. باورکن هنوز این عادت را دارم! چند وقت پیش به «یواکیم تریر» فیلمساز نروژی، که سال ۲۰۱۱ نخلِ طلای کن را به خانه برد و نامزد دو جایزه اسکار بود، این نامه را نوشتم!
«سلام! ای کاش زیبا بودم… مثل اینگرید برگمن. ای کاش قد و قامت الفنینگ را در فیلمِ «ارزش عاطفی» داشتم. ای کاش جوان و بازیگری قدرتمند و مسحورکننده مثل رناته رینسوه بودم. و ایکاش نروژی یا انگلیسی، زبانِ مادریام بود! آنوقت در این نامه، برایتان مینوشتم که چقدر رؤیای بازی در فیلم بعدی شما را دارم. نرگس» چند هفته بعد، نامهام برگشت خورد! اما مهم نیست. مهم این بود که میخواستم او بداند چقدر شجاعتش در بازی با روانِ انسانها تکانم داده است.
از دیماه و مرگِ جوانان گفتی، من آنجا بودم… در تهران، نه از روی انتخاب یا شجاعت؛ فقط چون رفته بودم تا آخرین بار با مادرم حرف بزنم، حیف که دیر رسیدم، درست زمانِ خاکسپاریاش… من شبها در خیابان نبودم چون نه انرژی داشتم نه جرات و شاید هم باور! خوش به حالِ تو که با خاتمی و موسوی خوشحال شدی و برایشان به خیابان آمدی و رای جمع کردی! راستش من هیچ وقت انقلابی نبودم، چرا که حس میکردم سیاست، من را از رویاهایم دور میکند. بدون هیچ پاداشی، از ما فقط استفاده مصرفی میکنند. حکومتی که بر روی ضابطه، پاداش جنگ و مبارزه مردم را سهمیه بندی میکرد. برای من جز دوری از انواعشان چیزی نداشت.
تهران که رسیدم، اینترنت قطع شد. پروازها کنسل شد و من باید خودم را به ساندنس میرساندم. اولین تجربهی خبرنگاریام بود و مدتها منتظرش بودم که برسد! با دلی شکسته و طی کردنِ راهی بسیار سخت و طولانی، به یوتا رسیدم و بیشتر از اینکه بنویسم، فقط با آدمها حرف زدم. آدمهایی که حتی نمیدانستند ایران کجاست، اما از نابودیاش حرف میزدند! راستی یادم رفت بگویم که برادرم بعد از ۳۰ ماه جنگ و درست چند ماه قبل از پایانِ جنگ، برای همیشه از ایران رفت. هیچ کدام از اطرافیانش در «خارج» نمیدانند که او در جنگ بوده! حاضر نیست یک کلمه از آن دوران صحبت کند چه برسد که بخواهد در ایران بماند و از مزایای جنگجو بودن و ترکش خوردن، استفاده کند! ما نه قبل از انقلاب، نه بعد از آن، هرگز منتظرِ فرصتها نبودیم.
در اپیزودِ «معلم ادبیات» باز به تو غبطه خوردم، من شاگرد زرنگی بودم اما هیچوقت، هیچ معلمی دست نوازش روی سرم نکشید. برعکس، هرجا معلمی، حتی مختصر آشنایی با خانوادهام داشت، بیشتر تنبیه میشدم! یادم نمیرود روزی را که به معلم کلاس پنجم گفتم تکالیف نوروزیام را ننوشتهام چون رونویسی از کتابِ فارسی برایم بیمعنا بود و دستهایم درد میکرد. آن زن، تمام خشم دنیا را با سیمِ سفیدِ بافتهشدهای، روی دستهایم خالی کرد. سالها بعد فهمیدم برادرِ همان معلم یک هفته قبل کشته شده بود و او عزاداری پنهان بود، چون اگر مدرسه میدانست، حکم اخراجش قطعی بود. حالا که فکر میکنم دلم میخواهد کاش بیشتر کتکم میزد! کاش فریاد میکشید تا من هم میگفتم ما هر دو عزادار یک عشقیم. ما هر دو زخمیِ انقلابی هستیم که از ما عبور کرد و دردش را در تنمان جا گذاشت.
نوروزِ همان سال در شمال، بطورِ اتفاقی، پسر هجدهسالهای را دیدم: «سعید…» او برای مرخصی کوتاهی از زندان آمده بود. و من فقط او را یک روز دیده بودم! شاید یک ساعت! سیزدهبدر بود و سعید و چند دختر خاله و پسر دایی از زندان برای گذرانِ تعطیلی عید نوروز، به خانه آمده بودند. آنها یکریز با هم حرف میزدند و کسی حتی من را که دختر کوچکی بودم نگاه هم نکرد! من چیزی از سیاست نمیفهمیدم، فقط عاشق صدایش و حرف زدنش شدم. تعطیلات تمام شد و ما از جادههای زیبای چالوس برگشتیم و هنوز به کردستان نرسیده بودیم که سعید اعدام شد. همانجا یکباره بزرگ شدم. هنوز چشمهای سیاهش در ذهنم مانده، اما باز افسوس که نه عکسی هست و نه تصویری. عشق کشیدنی نیست.
من از خانمِ شایسته هم باید بگویم؛ معلم کلاس چهارمم. یک روز آرام با همهی ما خداحافظی کرد و به کوهها پناه برد، قبل از اینکه مدیر مدرسه بفهمد او شبها مبارز کوهستان است و روزها به بچهها درس آزادی میدهد. چه خوب که رفت و دل ما فقط دلتنگش شد، نه عزادارش. کاش روزی مثل معلم ادبیاتِ تو، به من زنگ بزند و بگوید جایی در گوشهای از دنیا حالش خوب است. و اما دانشگاه، من برای خوشحال کردنِ پدر و مادرم پزشکی خواندم. آنها عاشقِ دکتر شدن من بودند. اما دانشگاه برایم بیشتر شبیه زندان بود. تعلیق به خاطر یک عکسِ بیحجاب، سادهترین اتفاقش بود. همان آدمهایی که چند وقت پیش به من میگفتند: «بیشرف، چرا با حملهی ترامپ مخالفی!؟» همانها من را از موهایم آویزان میکردند و دانشگاه برایم چیزی جز ترس و تحقیر نبود. وقتی در فیلمت از کسی بهنامِ رشید گفتی، قلبم فرو ریخت، افسوس خوردم بر رشیدهای کشورم. از کوی دانشکاه چیزی نمیگویم، بگذار در دلم فکر کنم خواب بود. من پزشک اورژانس و شیفت شب بودم. بارها آدمهایی را دیدم که به قرصِ برنج پناه برده بودند. هنوز زنِ (بیستوسه) سالهای را فراموش نکردهام که با پسر پنجسالهاش آمد اورژانس و گفت: «خانم دکتر، قرص برنج خوردم، پشیمانم… تو را خدا نجاتم بده…» اما چگونه میتوانستم به او بگویم که قرص برنج، نجات ندارد. آرامآرام همه چیز را از بین میبرد و آدم در کاملترین شکل هوشیاری، مرگ خودش را تماشا میکند. آن زن جلوی چشمهایم از دنیا رفت در حالیکه پسرش با چشمانی اشکبار، به چادرِ مادرش چسبیده بود.
من در سالگرد مرگ رشید، که تو در فیلمت ازش حرف میزنی، پزشکِ زندان شدم. اینجا باید داستان را متوقف کنم. شاید روزی تو، یا کارگردانِ دیگری این نقد شخصی را بخواند و بخواهد باقیاش را بسازد. ولی راستش را بخواهی هنوز شجاعتِ گفتنِ همه چیز را ندارم. شاید چون هنوز دلم میخواهد ایران برایم بماند. هنوز آرزو دارم روزی سرِ مزار پدر و مادرم بروم. پگاه عزیز، تو خوشبختی که توانستی هر آنچه در دل داری با صدای خودت ثبت کنی. تمامِ نقد من از غبطه میآید. از حسرتِ تمام داستانهایی که هرگز نوشته نمیشوند، ساخته نمیشوند، و هیچوقت فرشِ قرمزِ جشنوارهها را نمیبینند.
شش سال پیش، پزشکی و ایران را با هم ترک کردم و دوباره در کانادا به دانشگاه رفتم تا سینما بخوانم. حالا هر روز با افتخار به لیسانسِ سینماییام نگاه میکنم و خیال میکنم شاید روزی فیلمِ داستانیِ زندگیام ساخته شود! راستش را بخواهی منتقد بودن برای من بیشتر از غبطه خوردن آمده که نمیتوانم فیلم بسازم! گو اینکه اگر هم میخواستم نه دوربینی داشتم و نه تهیهکنندهای که بخواهد داستانهای زندگیِ آدمی معمولی در این دنیا را بسازد. فیلم تو هر چند پر از صحنههای تکراری و گاه ملالآور و شعارهایی رو و گلدرشت، بابِ طبعِ جشنوارهها است ولی یک فرقِ بزرگ دارد، آن هم قصه گویی تو بود. من اگر قصهگوی فیلم خودم باشم هرگز تمام نمیشود و بعید است جشنواره ای بخواهد حتی فایلِ بستهی فیلم من را ببینید! خوشحالم نمیتوانند با پست آن را برگردانند پس میماند در حافظهی جشنواره…
امید، آخرین چیزی هست که من از دست میدهم. شاید روزی توتوی عاشق سینما، پیدا شود و قایمکی تمام فایلها را ببیند و برای همه بازگو کند. این هم یک تصور ذهنی از فیلمسازی بود که زندگیش سینمایی بود اما هیچ راشی از آن زندگی نداشت!
جدی نگیر…

