بیست و دومِ مهرماه، سالروز مرگِ زندهیاد داریوش مهرجویی و همسرِ هنرمندش وحیده محمدیفر است. کارگردانِ برجستهای که بطور حتم خالقِ بسیاری آثارِ ماندگار در تاریخ سینمای ایران است. او فیلمنامهٔ چند اثرِ پایانی زندگیش را به اتفاق همسرش نوشته بود.
با این یادآوری، به سراغِ یکی از اولین آثار او در بعد انقلاب میرویم، «مدرسهای که میرفتیم»، اثری که مهرجویی در سال ۱۳۵۹ بر اساسِ کتابِ «حیاط پشتی مدرسۀ عدل آفاق» نوشتۀ فریدون دوستدار ساخت. «مدرسه ای که میرفتیم» به دلیل برخی ابهامات، توقیف شد و ده سال بعد از موفقیت چشمگیرِ فیلم «هامون»، اکران شد. متاسفانه فیلم نتوانست توجه تماشاگران و منتقدان را جلب کند و با توجه به اینکه درست دو سال بعد از انقلاب ساخته شده، میتواند جنبۀ تاریخی نیز داشته باشد و نشاندهندۀ فضای مدارس در سالهای اول انقلاب باشد.
فیلم قصهٔ مدیرِ مدرسهای است که بیمار شده و آقای پازوکی، که ناظمِ مدرسه است، با خشونت، زورگویی، تحقیر و نظمی بی منطق، مدرسه را اداره میکند تا جایی که دانشآموزان در مقابلِ او میایستند. در این یادداشت میخواهم این فیلم را از منظرِ تعلیم و تربیت بررسی کنم، به این بخش از دیالوگِ آقای پازوکی، ناظمِ مدرسه با دانش آموزان توجه کنید: «مدرسۀ عدل آفاق میخواد آدم تربیت کنه آقا! آدم!»
مدرسهای که برای فیلمبرداریِ این فیلم انتخاب شده، با معماری سنتی و ستونهای با شکوه دارایِ دو حیاط و چند شخصیت اصلی است:
— ناظم مدرسه
— کاوه دانش آموزی که به طورِ خاص رهبریِ دانش آموزان را برعهده دارد.
— مدیری که بیمار و غایب است.
— کتابدارِ مدرسه، که نقشهای چندگانۀ کتابداری، حسابداری و دفتر داری را در مدرسه دارد.
— معلمِ ادبیات مدرسه (که مسئول روزنامه دیواری مدرسه هم هست و در مقابلِ ناظم قرار میگیرد).
— سایر معلمان
— آبدارچی مدرسه
— اغلبِ دانش آموزان
— اقلیتِ دانش آموزان که خبررسانان و نورچشمیها هستند.
![]()
در چند دقیقۀ اول فیلم، شاهدِ کلاسی هستیم که معلمِ جغرافی نیامده و دانش آموزان، کلاس را به هم ریختهاند. ناظم وارد کلاس میشود و مبصر کلاس، اولین کسی است که مورد عتاب ناظم قرار میگیرد. ناظم با خشم و جدیت فریاد میزند: «بی سر و صدا برین داخلِ حیاطِ پشتی… توی همین طبقهای که روی سرتون گذاشتید، آقای بازرس دارند از کلاسها بازدید میکنند…» این اتفاقها در چهار دقیقۀ اول فیلم رخ میدهد و ما همان ابتدای فیلم متوجه میشویم با یک فیلم چند لایه روبرو هستیم. فیلم در مدرسهای با معماریِ سنتیِ ایرانی ساخته شده است. ستونهای بلند که میتواند نشانهی قدمت و عظمت (فرهنگی) باشد. هم در کلاس درس و هم در اتاق مدیر، نقشۀ ایران نصب شده است. در گوشهٔ حیاط، کتابخانهای در زیرزمین واقع شده است. ما اینجا تقابلِ ساختمانِ شیک، حیاطِ بزرگ و کتابخانهی زیرزمین را میبینیم. همچنین تقابل و تضادی که مهرجویی به ما نشان میدهد: دانش آموزانی که در حیاط جلویی مدرسه در حال ورزش هستند و پیرمردی بی حوصله و عصبی که در زیرزمین مدرسه، مانند زندانیها مشغول حساب و کتاب است.
در این کلاسِ شلوغ و بی در و پیکر، مبصر کلاس هم به هرج و مرج آن اضافه میکند. بچهها بی سر و صدا، به حیاطِ پشتی میروند. بازرس، ناظم، مبصر و دانش آموزان همه نمادهایی هستند که مدرسه را به عنوان یک جامعهی کوچک معرفی میکنند. جامعهای که به اعتقادِ مهرجویی اگر مردم فرصت داشته باشند، به هرج و مرج کشیده میشود و حتی کسانی که سرشان به کار خودشان گرم است، آسیب میبینند. آیا به این دلیل نیست که حق آزادی و انتخاب نداشته اند؟ و به محض اینکه این آزادی خواسته یا ناخواسته به آنها داده میشود، نمیدانند با آن چه کنند؟
تعداد قهرمانها و رهبرها کم است، به همان اندازه و یا بیشتر از قهرمانان، اقلیتی سودجو وجود دارند که به بالاییها وصلاند؛ بقیهی افراد منتظرند ببینند قرار است چه اتفاقی بیفتد، ناظمهای جامعه (مجریان) به بازرسان( قضاوتگران) باید حساب پس بدهند. در غیابِ آقای رهبر مدیرِ مدرسه که بیمار است، اتفاقهایی میافتد که او روحش هم خبر ندارد. آقای ناظم، خودش را همهکاره میداند و انضباطی خشک، تحقیرآمیز و قانونهایی سختگیرانه و مندرآوردی میتراشد. دستورهایی میدهد که در روالِ یک مرکزِ آموزشی برای کودکان نیست. چنین رفتاری باعث میشود مردم دربارهی او حساستر شوند و حتی زندگی شخصی او را رصد کنند. افراد سودجو و متملق هیزم آتشِ قدرتِ (ناظم) شده اند و کینۀ (دانش آموزان) را شعلهور میکنند.
مبصرکلاس، با عنوانِ نظم دهنده، میانجیگری است که تحت تأثیرِ مجری و مردم عادی است و عملاً کارهای نیست و تلاشش برای برقراری نظم به جایی نمیرسد و خود او هم به خیل هرج و مرج طلبها اضافه میشود. کاوه، دانشآموز قهرمان، زمانی میتواند موثر عمل کند، که از طریقِ رسانۀ عمومی اقدام میکند. این رسانه میتواند تئاتر یا روزنامه دیواری باشد. او خودش تحت تاثیر یک ابر الگو یا اسطوره است و شخصیتی کاریزماتیک دارد. بعد از اینکه نظم دیکته شده و غیر منصفانه به جایی نمیرسد، او از طریق قدرت قلم میتواند مردم را رهبری کند و با کمکِ افرادی از ردهٔ مجری( معلم ادبیات و کتابدار) تغییر ایجاد میشود. اتحاد رمز پیروزی است و نتیجه، امیدبخش است.
سرخوردگیِ حاصل از نظامِ بله قربانگویی، یک لایۀ دیگرِ این فیلم است که میتواند نظامِ سلسله مراتبی را در مدرسه نشان دهد که در آن ناظم در غیابِ مدیر، همه کاره است، اما خودش بهرحال، زیردستِ مدیر است، مدیر، زیرِ دستِ رئیسِ بخش است، رئیسِ بخش، زیرِ دستِ معاون است و همینطور تا وزیر. این نظامِ سلسله مراتبی، نتیجهای جز فرسودگی و تحقیرشدگی ندارد. تحقیر دانش آموزان از طریق تبعیض، بیعدالتی، خشونت، کتک زدن، ابزارِ نمرهٔ انضباط و اخراج اتفاق میافتد و تحقیرِ معلمان هم زمانی که از آنها انتظار دارند بله قربان گو و در خدمت اهداف ناظم مدرسه باشند، بخشی از این فضایِ شلمشوربا است. با سابقهترینشان، کتابداری است که در زیرزمین مشغول به خدمت است. کتابداری که به کاوه، دانش آموزِ قهرمان فیلم میگوید: « ای بابا! کجای کاری؟ ما کتابای خودمونم نمیرسیم بخونیم، چه برسه به بستور. نه. نه. نه بستور، نه دستور. نه ناظم، نه کاظم، نه لازم. اما چرا؟ عمریه که فرمایشات ناظم عظیمالشأن رو باید اطاعت کنم. بله قربان! چشم قربان! بله قربان! چشم قربان! ناظم. مدیر، رئیس بخش، مدیر کل، معاون، وزیر. اطاعت قربان! حقیرم! کوچکم…!»
رویکرد ناظم چه با معلم و چه با دانش آموز و کتابدار و خدمتکار همین است. نتیجهی نهایی از نظر او این است که دانش آموز باید آدم بشود و آدم شدن از طریق اطاعت کردن اتفاق میافتد. انتخابِ اجتماعی فراتر از نظم دیکته شده و بی منطق است. لایهی دیگر فیلم چگونگی تغییر در نظامِ آموزشی از دیدِ کارگردان فیلم است. مهرجویی اگرچه فضایی سیاه و سفید خلق کرده است اما امیدوار است که این تغییر از پایین به بالا رخ دهد. کاوه قهرمان فیلم شخصیتی امیدوار است و بستور را پنج بار خوانده است و معتقد است هر چه آن را بیشتر بخواند، بیشتر میفهمد. میخواهد نمایش بستور را اجرا کند. ( در اینجا هنر و نمایش، نمادی برای آماده کردن افراد برای تغییر، در نظر گرفته شده). در اواسطِ فیلم با فضایی سوررئالیستی روبرو میشویم و بعد از جنگِ خیالی کاوه با ناظم، کاوه در مییابد از طریقِ تخیل نمیتواند به هدفش برسد و باید دست به اقدام بزند. کاوه در بین دوستانش از قدرت قلم میگوید و برای روزنامه دیواری مدرسه مطلبی با عنوان حیاط پشتی مدرسۀ عدل آفاق مینویسد: «مدرسۀ عدل آفاق دو حیاط دارد. حیاطِ جلویی و حیاطِ پشتی. در حیاطِ جلویی مدرسه، فقط درس است و تعلیم و تربیت. آنچه هست احترام و آزادی است. مهربانی و دوستی است. این، حیاطی است که مقابل چشم همه قرار دارد. اما مدرسهای که دوستش داریم یک حیاط پشتی هم دارد…. »
روزنامه دیواری ابزاری برای اتحاد و همبستگی است و اگرچه ناظم همچنان در مقابل آن میایستد، هرچند قدرتش متزلزل میشود. اکثریتِ دانشآموزان و تعدادی از معلمان، نظم خشن او را زیر سوال میبرند و پچ پچها تبدیل به فریاد و اعتراض میشود. اعتراضی که دیگر ناظم و دستیارش نمیتوانند با آن مقابله کنند و آنها هستند که مفتضحانه از مدرسه خود را اخراج میکنند.
این فیلم در سال ۱۳۵۹ ساخته شده است و ده سال توقیف بوده است و بعد از ده سال پخش شده است. اگر صرفاً بخواهیم مدرسههای امروز را با مدرسۀ عدل آفاق مقایسه کنیم، چه خواهیم گفت؟ میگویم: — «مدارس عدل آفاق!»
چون با مدارسی روبرو هستیم که عدالت اجتماعی را زیر سوال بردهاند. کتابخانهها اغلب در زیرزمیناند. سرخوردگی را در چهرهی معلمان میتوان دید. آنها نه تصمیمساز آمد، نه تصمیم گیرنده، صرفاً مجریِ تصمیمهای بالادستیها هستند. توجهتان را به انواع مدارس «عدل آفاق» جلب میکنم: غیرانتفاعی، خاص، وابسته به نهادهای خاص، هیات امنایی، دولتیِ مناطق برخوردار، دولتیِ مناطق کم برخوردار و… حالا این حس تحقیرشدگی و تبعیض از طریق مدرسه در جامعه تکثیر شده است. مهرجویی در سال ۱۳۵۹ مسئلهای چند لایه را طرح کرده و با اتحادِ دانش آموزان آن را حل کرده است. اما مشکلاتِ اکنونِ آموزش و پرورش بغرنجتر و پیچیدهتر شدهاست.

