فروید درباره مواجهه با زخمهای روانی دو رویکرد را معرفی میکند: «تکرار و تقلید.» او انسان زخمخورده را در عطش تکرارِ موقعیتی میداند که منجر به ایجاد زخم عمیقی شده اما چون ساختنِ موقعیتی مشابه، برایش غیرممکن است، مکانیسم “تقلید” برایش بهترین پیشنهاد است.
در فیلم “شهر خاموش” ساخته احمد بهرامی، “بمانی” (با بازیِ خوبِ باران کوثری)، در چنین موقعیتی قرار دارد. او زنی است که به دلیل زخمی که از جامعه مرد سالار اطرافش خورده، نه تنها نتوانسته مادر بودن را تجربه کند بلکه حتی برای دستیافتن به حداقل خواستهاش، یعنی دیدن فرزندش، باید وارد وادی زخمافکنِ مردان شود.

آلفرد هیچکاک در یکی از درسهای کارگردانیاش، در مورد قانونی سهگانه میگوید: «برای فهمیده شدن، هر تکنیک فرمی، توسط مخاطب، لازم است سه بار تکرار شود.» احمد بهرامی نیز به شیوهای نو از این قانون بهره میبرد و فیلمی تاثیرگذار میسازد: «فعال ساختنِ ذهنِ مخاطب، در زمانِ تماشای فیلم، در قابِ سیاه و سفید، به معنای خاموشی و روشنایی، مهمترین موتیف فیلم “شهر خاموش” است.» شخصیت منفی فیلم، روزها تلاشش را برای خودداری از ارتکابِ جنایت، انجام میدهد و شبها، تصمیم به انجام یا عدم انجام آن میگیرد!
فیلم، از انسجامی ارگانیک در عناصرش بهره میبرد که حاصل اجرای دقیق در صحنه پردازی و میزانسن است. استفاده ظریفِ حسن مهدوی از موتیفهای صوتی و دوربینِ سیال و ناظرِ مسعود امینی تیرانی، در کنار بازی بازیگران، به فرمی که بیشتر از هر فیلمی، یادآور نابازیگران فیلمهای برسون است، با سنتزی که در اثر دو بخش ابتدایی، روایت را در ذهن مخاطب میسازد، فرم فیلم را شکل میدهد و عناصر خام را در اثر تکرار و تنوع استفاده، معنایی نو میبخشد. مهمترین عنصر، همان پارچه سفیدی است که «بمانی» روی خودش میاندازد؛ گویا در ده سال زندگیاش در زندان، به این فکر کرده که چگونه میتواند این زخم روانی عمیق را بهبود بخشد و راهی جز “تقلید” نیافته است. او خودش را در جایگاه همان زنی قرار میدهد شوهرش به او نسبت میداده و در ادامه هم، قانون همان فرضیه را پذیرفته است؛ زنی که با مردان مختلف ارتباط داشته و به قول ابی (از زبان شوهر بمانی)، هر نگاهی به او، معادل نزدیکی با آن مرد بوده است.

حالا بمانی تصمیم گرفته آنچه به او نسبت داده شده را بازی کند (همان مکانیسم تقلید) و هر بار، همچون مردهای کفنپوش که روحش را در آن شب جا گذاشته، به روز بازگردد. آیا این تقلید، همان کاری نیست که فیلمها میتوانند با دردها و زخمهای زیسته ما انجام دهند تا بلکه از تحملِ بارِ کمرشکنِ نفهمیدنِ علت این رنجها، به آگاهیای دست یابیم که ما را با رنجهایمان به هم پیوند میزند؟
با دیدنِ این فیلم، در دقایق پایانی، تصویری در ذهنم نقش بست که میتواند صرفاً از تجربه شخصی یک تماشاگر آمده باشد: «نمای ابتدایی فیلم “فاوست” مورنائو که ویروسی را در شهر میپراکند. در بخش ابتداییِ “شهر خاموش” نیز حرکت به روی شهری خاموش با چراغهایی کمسو، معنایی مشابه را میسازد که در ادامه، تعلیقی برای مخاطب ایجاد میکند تا معنا را از بود و نبود آن دریابد. دو بار تکرار این عنصر معناساز، به ما امید میدهد تا ابی (علی باقری) که گویا عاشقی واقعی است، از کمند این ویروسِ فراگیر، در امان بماند. این مهمترین دستاورد فیلم در یک ساعت ابتدایی است؛ جایی که در سادگی فضا و شخصیتهای فیلم، به مفاهیمی عمیق و انسانی دست مییابیم. آن هم به شیوهای مختص فیلمساز، که شبیه دیگر فیلمسازانی که از فرم نمای طولانی به این شکل بهره میبرند، نیست.
شیوه نگرشی که از سنت و اصالتِ قصهگویی ما ایرانیها میآید و با استفاده از آن، بهرامی در فیلم دوم از سهگانهاش، توانسته بیش از “دشت خاموش” سبک شخصیاش را ثبت کند و مخاطب را مشتاقانه در انتظار سومین فیلم، یعنی “مرد خاموش” نگه دارد.

