Skip to main content

چند سال پیش بعد از تماشای فیلم «گل» پیش خودم گفتم خب، بالاخره یک نفر دلش به حال «سینمای فوتبال» سوخت و فیلم بدی نساخت. برای نسل ما که اواخر دهه‌ی هفتاد و اوایل هشتاد با گزارش‌های عادل فردوسی‌پور و شب‌های لیگِ برترِ انگلیس بزرگ شده‌ایم، خاطره‌انگیز هم بود. اما راستش را بخواهید، همان شب، وقتی فیلم تمام شد، ناخودآگاه سر از یوتیوب درآوردم. داشتم برای صدمین بار خلاصه‌ی فینالِ (۲۰۰۵ استانبول) را می‌دیدم؛ همان شبی که لیورپول از جهنمِ ۳-۰ مقابل میلان برگشت و معجزه کرد. همان‌جا یک سوال قدیمی دوباره یقه‌ام را گرفت: «چرا یک مسابقه‌ی واقعی که بیست سال از آن گذشته، هنوز مو به تن‌مان سیخ می‌کند، اما گران‌ترین فیلم‌های فوتبالی با بازیگران سوپراستار چند روز بعد کلا از یادمان می‌روند؟»

سینما با جنگ، شاهکارهایی مثل «اینک آخرالزمان» ساخته، از دلِ دادگاه‌ها و زندان‌های مخوف، درام‌های ماندگار درآورده و حتی برای آشپزی و موسیقی، ادایِ دین کرده. با بوکس «راکی» و «گاو خشمگین» را دارد که اصلا نیازی نیست هوادار بوکس باشی تا عاشق‌شان شوی.

فرمول یک و ماشین‌سواری «شتاب» و «فورد در برابر فراری» را دارد که توانسته حتی صدای اگزوز را هم به درام تبدیل کند. اما ورزشِ اولِ جهان چه در چنته دارد؟ محبوب‌ترین بازیِ روی زمین، هنوز یک فیلمِ ماندگار ندارد، شاید تاحدی اشاره کنید به «فرار بسوی پیروزی» که آن هم موضوعِ محوری‌اش به سال ۱۹۴۱ برمی‌گردد که جمعی از اسرای متفقین پیشنهاد افسران آلمانی را برای یک بازی بینِ متفقین و تیم آلمان را در پاریس می‌پذیرند، اما این بازی بهانه‌ای است برای فرارِ بازیکنان تیم متفقین از دستِ آلمان‌ها، بینِ دو نیمه‌ی بازی، موضوعِ اصلی‌ فیلم چندان هم فوتبالی نیست.

من دنبالِ فیلمی می‌کردم که منتقدان و تماشاگرانِ عادی، سرِ شاهکار بودنش توافق داشته باشند. اگر همین حالا از شما بپرسم بهترین فیلم فوتبالی که در تمام عمرتان دیده‌اید چیست، احتمالاً چند ثانیه‌ای سکوت می‌کنید و سرتان را می‌خارنید و باز از «فرار به سوی پیروزی» یاد می‌کنید که برای نسل قدیمی‌تر ماندگار شده، الان چه فیلم دیگری ته ذهن‌تان مانده؟ هیچی! و این دقیقاً تشتِ رسوایی سینمایِ فوتبال است. اشاره کردم که همان فیلمِ «فرار به سوی پیروزی» هم اگر در یادها مانده، بیشتر از فوتبال، مدیونِ سیلوستر استالونه، پله است.

فرار به سوی پیروزی

فیلم‌هایی مثل «گل» (همان داستان پسرک فقیری که از زمین‌های خاکی، به رئال مادرید رسید) هم در نهایت همان داستان کلیشه‌ای «رویای آمریکایی» بودند که فقط به جای بیسبال، توپ فوتبال گذاشته بودند زیر پای قهرمان داستان. حتی اثر درخشانی مثل «یونایتد نفرین‌ شده» که داستان واقعیِ جنون، غرور و سقوطِ یک مربیِ یاغی در انگلیس است، را هم فقط خوره‌های سینما می‌شناسند. جالب است که در این سال‌ها، پرطرفدارترین اثر مرتبط با فوتبال نه یک فیلم هالیوودی، بلکه سریال «تد لاسو» شد؛ سریالی که دقیقاً زد به سیم آخر، خودِ مسابقات را بی‌خیال شد و رفت سراغِ افسردگی، حسادت و رنج‌های انسانیِ بازیکنان، توی رختکن.

انگار یک فرمولِ ساده وجود دارد: «فوتبال هرچقدر از ۹۰ دقیقه‌ی مسابقه فاصله می‌گیرد، به درام نزدیک‌تر می‌شود!» ما فوتبال را همان ۹۰ دقیقه‌ای می‌بینیم که هیچ‌کس، حتی خدای فوتبال هم پایانش را نمی‌داند. اما در سینما، از همان فریم اولِ فیلم‌برداری تکلیف فیلم‌نامه مشخص است.

اگر قرار باشد فقط یک دلیل برای کم آوردنِ سینما جلوی فوتبال بیاوریم همین است که فوتبال، داستان‌هایی می‌نویسد که هیچ فیلم‌نامه‌نویسی جرات ندارد روی کاغذ بیاورد، چون تهیه‌کننده همان اول می‌گوید زیادی هالیوودی و تخیلی است. فکرش را بکنید؛ اگر یک فیلم‌نامه‌نویس، قصه‌ی فینال جام جهانی قطر را قبل از بازی می‌نوشت چه می‌شد؟ تیمی ۲-۰ جلو است، ستاره تیمِ مقابل که تا دقیقه‌ی ۸۰ کلاً غیبش زده بود ناگهان در دو دقیقه‌، بازی را مساوی می‌کند، هت‌تریک می‌کند، بازی به پنالتی می‌کشد و در نهایت نابغه‌ی ۳۵ ساله، جام را بالای سر می‌برد. به نظرِ هر تهیه‌کننده‌ای، این داستان زیادی لوس و اغراق‌آمیز است، اما در واقعیت، این اتفاق افتاد.

اجازه دهید به یادتان بیاورم قهرمانیِ تیمِ لسترسیتی در سال ۲۰۱۶ را؛ تیمی که فصل قبل داشت می‌افتاد، با بودجه‌ای خنده‌دار آمد و تمام غول‌های انگلیس را له کرد و قهرمان شد. در سینما همه‌چیز باید منطق روایی داشته باشد. اگر شخصیتی ناگهان کارِ بی‌منطقی ازش سر بزند، می‌گوییم فیلم‌نامه ضعیف است، اما فوتبال هیچ تعهدی به منطق ندارد. مارادونا می‌تواند در یک بازی هم با دستِ خدا گل بزند و هم چند دقیقه بعد نصف تیم انگلیس را درو کند و زیباترین گُلِ تاریخ را بزند. روبرتو باجو می‌تواند یک‌تنه تیمی را بیاورد فینال، و بعد با یک شوتِ به آسمان، رویای یک ملت را بفرستد هوا!

وقتی فیلمی سعی می‌کند این لحظه‌ها را بازسازی کند، مغز ما مچش را می‌گیرد. ما می‌دانیم آن بازیگر واقعاً فشار ۱۰ هزار تماشاگر را روی دوشش حس نمی‌کند. می‌دانیم ضربه‌ی آخر شبیه‌سازی شده. سینما استاد خلق تعلیق است، اما فوتبال خودِ تعلیق است. از طرفی چرا دوربینِ سینما عاشق بوکس است اما با فوتبال غریبی می‌کند؟ پاسخ در فرمِ خودِ ورزش‌هاست. بوکس درامِ آماده است: «دو نفر، یک رینگ، یک برنده و یک بازنده.» کادر مشخص است. دوربین می‌تواند زوم کند روی چشم‌های خونی مشت‌زن، نفس‌نفس زدنش و رنجی که می‌کشد. اما در فوتبال ۲۲ نفر همزمان دارند روی یک زمین ۱۰۰ متری قصه می‌نویسند.