Skip to main content

این روزها که آتشِ جنگ، ویرانی و دلهره‌‌ی ادامه‌ی آن، به نوعی آرامش جامعه و تمامی خانواده‌های ایرانی را به هم ریخته و تصویرهایی از خانه‌ها و ساختمان‌های ویران، و پیکرهای مثله شده‌، که توسط نیروهای هلال احمر از زیر آوارها، بیرون آورده می‌شود، من به عنوانِ یک روانپزشک، که جدا از حرفه‌ام، دغدغه‌های فرهنگی در حوزه‌ی ادبیات و سینما دارم، بیشتر نگرانِ آیند‌ه‌ای شده‌ام که بعداز خاتمه‌ی این جنگِ خانمانسوز، تنش‌های روانی و آثارِ شومِ آن با کودکانِ معصومی که عزیزانشان را از دست داده‌اند و خانواده‌هایی که بچه‌های بی‌گناه‌شان قربانیِ بمب‌های کور می‌شوند، چه می‌کند؟ پیکرهای مثله شده‌ای که زیر این آتشِ مرگبار خاکستر شده‌اند یا فقط بخشی از بدن‌ پیدا شده، با بازماندگان و روانِ آن‌ها چه می‌کند؟

این شرایطِ هولناک من را یاد بسیاری فیلم‌هایی می‌اندازد که بعداز خاموشیِ ادواتِ جنگی، بازمانده‌ها با مصائبِ پیدا نشدن نشانه‌ای از عزیزِ مفقود شده‌شان، با چه بحران‌هایی مواجه هستند؟ فیلمِ «سروِ زیرآب» ساخته‌ی محمدعلی باشه‌آهنگر، توانسته لحظه‌هایی تلخ و تکان‌دهنده‌ از چنین دوره‌ای را به تصویر درآورد، زمانی که گروهِ تجسس، پیکرهای مفقودانِ جنگ در بمبارانِ عراقی‌ها را، از زیر آوارها، بیرون می‌آورند. قصه‌ی این فیلمِ مربوط به سال‏های ۶۵ و ۶۶ است، سال‌هایی که با پایان جنگ، ستادی در اهواز شکل گرفت تا پی‌گیرِ یافتنِ اجسادی باشند که احتمالا زیر آوارها مانده‌اند و پیکرشان را که قابل شناسایی نیست، به خانواده‌هایشان بازگردانند. خانواده‌هایی که هنوز سیاهپوشِ مفقود شدنِ عزیزانشان اند و چشم انتظارِ رسیدنِ خبری یا بخشی از جنازه هایشان. بخشی از این پیکرها، هیچ نشانی برای تشخیصِ هویت‌ ندارند، حتی در آن سال‏ها آزمایش DNA هم وجود نداشت تا بتوان آن‌ها را شناسایی کرد. داستان فیلم تماشاگر را وارد کش و قوس‏های هولناکی می‌کند آنجا که این شهیدان، گاه به اشتباه شناسایی می‌شوند و به خانواده‌های دیگری، تعلق دارند.

هرچند فیلم حجم آسیب‌های روانی را تمام و کمال سامان نمی‌دهد، اما حسِ کلی آن، که روایتگرِ دغدغه‌ی خانواده‌هایی است که منتظرند نشانه‌ای از پیکرِ عزیزشان را بخاک بسپارند، بر مزارش اشک بریزند و هربار به بهانه‌ای به مزارش سر بزنند. این اتفاق در جنگِ فعلی که قدرتِ بمب‌ها ویرانگرتر شده، در بمباران‌های شهری بیشتر بچشم می‌خورد. با نوشتنِ این مقاله، قصدم اشاره به این نکته‌ی تکان‌دهنده است که کابوسِ جنگ، مهمتر از ویرانی‌های قابل مشاهده، تخریب‌های عمیقی است که در جان و روانِ بازماندگان برجا می‌گذارد به‌نحوی که تأثیرهای تلخ آن، سال‌ها و تا نسل‌ بعدی به‌جا می‌ماند. در جامعه‌ی امروز، بسیاری از مردم، با اثرات تروما آشنا هستند اما اینجا باید از آسیب‌های هولناک‌تری گفت به اسم PTSD نیابتی که فرزند یا بازماندگانِ نزدیکِ فرد آسیب‌دیده، تحت تاثیرِ آسیبِ پدر یا مادرِ از زیر آوار خارج شده، به آن دچار می‌شوند، بی‌آن‌که تروما را مستقیم تجربه کرده باشد.

فیلمِ «سروِ زیرآب»، فضا، زمان و مکان، ما را با قصه‌اش، به همان سال‌های تاریک می‌برد؛ تصویری تازه و مملو از جزییات، همراه با فضاسازی‌ موجهی از ستادی که مأموریت دارد پیکرهای مفقود شده در زمان جنگ را کشف و شناسایی کند. فیلم ما را با آدم‌هایی آشنا می‌کند که با دقت و وسواس می‌خواهند این پیکرهای مثله شده یا سوخته را شناسایی کنند و به عزیزانشان برسانند. در کنار این موقعیتِ عجیب و ناملموس، آشنایی با شخصیت‌هایی که با دیدگاه‌های مختلف و دغدغه‌هایشان در این جستجو، کنار هم گردآمده‌اند بخشی از لحظاتِ تعلیق فیلم است. دوربین با حضور در این سردابه‌ها و شهدای مفقودالاثر و بی‌نام و نشان، تماشاگر را در بحبوحه‌ی عاطفی با فضایی غریب، با دغدغه‌های روحیِ آدم‌هایی که در این ستاد مشغول پیدا کردنِ جنازه‌ها هستند آشنا می‌کند.

شاید خیلی‌ها در ابتدا به خودشان بگویند رزمنده‌ای که جانِ عزیزش را از دست داده، این همه تلاش و تقلا برای رساندن پیکرش به خانواده‌، چه فایده‌ای دارد؟! ولی با گذشت زمان با منطق روایت همگام می‌شویم و این همه تلاش و زحمت برایمان معنا پیدا می‌کند و نگاه‌مان در تنوره‌ی عمل رنگِ دیگری پیدا می‌کند. باور می‌کنیم هدفی که آن‌ها تا این حد برایش تلاش می‌کنند چقدر ارزشمند و ستایش‌برانگیز است.  این قطعه‌های جزئی ولی مرتبط با هم، وقتی در انتها کنار هم جفت‌و جور می‌شوند علاوه بر متقاعد کردنِ ما، دریچه‌ی دیگری از سیاهیِ دردناکِ تاثیرهای جنگ را به رویمان می‌گشاید‌. ما در فیلم شاهد پشتِ صحنه‌ی پایانی جنگ هستیم اما همین فضا هم دردناک و غیرقابل تحمل است و باشه‌آهنگر برغم گنگی‌هایی که در پرداخت روایتش دارد، همچون شخصیت‌هایش در این ستاد، که نامش معراج است، پیامُ تلخش را، ولو افتان و خیزان، به تماشاگرش می‌رساند.