Skip to main content

انتظار می‌رفت که کرکره‌ی سینماها، تاترها و گالری‌ها در شرایط فعلی که جای جایِ این دیار، زخمی و زیرِ آتشِ بمب و موشک است، پائین کشیده شود، حتى پاره‌ای از جريان‌های ضد هنر و سینمای ایران، كه شاید خرسند ازبحرانِ سالن‌هاى خالى دراين ايام اند!
نسبت من اما با سينما، همچنان ديدنِ فيلم و فيلم خواندن است، گرچه این روزها حالِ كسى را دارم كه دوست مى‌دارد خودش راروبروى آينه، تيرباران كند اما آينه‌ها خرد شده اند و او روىِ دستِ خودش مانده است! يعنى حالم مكدر واحوالم درالتهاب و جنونِ روزگار است! تمركز ندارم، بسانِ پرنده‌اى كه آسمان را گم كرده، آن هم در روزهايى كه پرده‌اى بالا نمى‌رود و صدا، نور و حركت در تاريكى‌هاى روزگارِ تلخ وعبوس، خاموشى گرفته‌اند و قصه‌های پرغصه، دارند بيرون ازسالن سينما، در دلِ جامعه اكران مى‌شوند!

…حق باشماست، نوشتن درباره‌ی فيلم و سينما و نوستالژی‌های کودکی به دوره‌ای از زندگی در شهرم سنندج، که این‌روزها سخت زیرِ آتشِ موشک است، كارِ آن‌هاست كه تاريخ را به روايتِ سينما، مرور مى‌كنند. اما من كه وقايع‌نگارِ سينما نيستم و از دست زمانه حالم كژدم است و دائم خودم را نيش مى زنم، ناچارم پناه به خاطره و خيال ببرم و از اولين روياروئيم با پرده‌ی نمايش فيلم درسنندجِ بدون سالنِ سينما ياد كنم.

…بايد هزارسال پيش بوده باشد و بود؛ باشگاهِ افسرانِ سنندج بر فراز كوهى توسرى خورده لم داده بود كه دور تادورِ آن، حصار بود و چشمِ اهالى از آن بدور! خانه ما و معدودى خانه‌ی ديگر مثل ما، دركمركشِ كوه، جا خوش كرده بود و آن بالابلندى مثل قلعه، تمام شهر را در رصد و تماشابود! قلعه گاهى درتابستان، منبعِ صداها و آواهاى ناشناخته بود صداهايى عجيب، گاه نامفهوم گاه نامكشوف، مثل داد و فريادِ مردمانى دور و يا آوازى كه پُرحزن و پريش بود و يا صداىِ تيرِ رها شده درنسيمِ گيج شب كه سكوت هميشگىِ خانه ما را درهم مى‌شكست، پدرم قمپز در مى‌كرد و مادرم سردرگريبان مى‌برد ومن در ترس و لرز فكر مى‌كردم يكى مُرد! پدرم مى‌گفت: «تقلبيه‌! مشقيه!»

من اما بيقرار بودم چون آن صداها خبر از رازى مى‌دادكه دركِ آن برايم وسوسه‌انگيز بود. سرانجام شبى ازتابستان، كه تاريكى غليظ بود، يك جورهايى پنهانى درِ خانه را بازكردم و رفتم، يعنى چميدم و خميدم و نرم و نازك از بريده راه‌هاى پُر از ريگ و كلوخ خزيدم تارسيدم به سيم خاردارهاى باشگاه، كه چهار رديف دركمينِ ترس بودند! احمقانه و مايوسانه اززيرِ سيم رد شدم، حالا مهتاب كدر بود ومن ترسخورده از حمله‌ی احتمالىِ حيوانى درنده، سر بر خاك گذاشتم. بغض بامن بود، گريه اما دريغ مى‌شد. دقايقى بعد صدايى آمرانه درگوشم دويد سر برگرفتم زيرِ سينه‌ی اسب سفيدى كه سربازى بر آن رستم بود. من از ترس، مرده بودم اما سرباز خنديد وگفت: «بلندشو… بيا فيلم تماشا كن!»

من رفتم صداهاى پريشان، شاد و يا محزون اكنون وضوح داشتند اما نور شكننده بود كم وزياد مى‌شد! من مثل سمورِ رها شده، خزيزم پيشِ پاىِ گُل بوته‌اى كه خار داشت و از همانجا همه چيز را مى‌ديدم مردمانى روى صندلى نشسته بودند و زل زده بودند به ديوارى بلند و سفيد كه در فضا معلق بود گمانم پرده بود، همين طور هم بود! و چيزهايى و آدم هايى برپرده در حضور و غيبت بودند يعنى مثلِ سايه بودند با صداهايى كه دروغ بود، اما راست بود و من ازلاىِ انگشتانم بهشت و جهنم را مى ديدم! من اسيرِ صداها و سايه‌هاى دروغ بودم!

پدرم می‌گفت اسمِ سايه‌هاى دروغ وصداهاى دروغ سينماست، و من از همان زمان صداها و سايه‌هاى دروغ برايم راست شد وقلعه با آن ساختمان‌هاى عجيب و افسران و خانواده‌هايشان كه اصلا كردى نمى‌دانستند يك بهشتِ بهارى درتابستان بود. بعدها فهميدم نام ان فيلم «صفرعلى» محصول سال ١٣٣٨و ساخته‌ی سعيد نيوندى بود. نصرت‌الله وحدت، شهين، ژاله، داريوش اسدزاده، جوادتقدسى و احمد قدكچيان از بازيگرانِ آن فيلم بودند. من آن زمان ده ساله بودم.

آن بهار و تابستان پرزد و رفت. بهارانى ديگر رفتند تا اولين سالنِ سينما در سنندج به نامِ فردوسى ساخته شد و اولين فيلمى كه در آن ديدم فيلمِ ايتاليايىِ دوبله به فارسى به نام «فريدون بينوا» بود. بليتِ رديف‌هاى جلوی آن سينما پنج ريالى بود. بعدها ياد گرفتم جايم را به دوريال بفروشم وبرحاشيه‌ی قيطانىِ سالن بنشينم. روزگاری غريب، اما دلنشين، رويايى و پرخاطره براى كودكى بود كه هنوز تبعيض نمى‌شناخت ونمى دانست كُرد بودن، ساده و صادق بودن، مهرورز و مهمان‌نواز بودن جايش را در فيلم به مردانى سركش ، خشن، با سبيل‌های تاب داده، وخشونتى عريان وبى دليل مى‌دهد! پيشنهاد مى‌كنم اگر تا كنون دو فيلمِ «زمانى براى مستى اسب‌ها» و «آواز سرزمين مادريم» ساخته بهمن قبادى را نديده‌ايد ببينيد شايد كمى با بخشى ازدنياى واقعى كردها درسينما آشنا شويد.

زمانى براى مستى اسب‌ها

…راست اينست: «نگاهِ پاره‌ای کارگردان‌ها در سينماى ايران به كردها عموما بس غيرمنصفانه، ناجوانمردانه دروغگو وبيرحمانه است»
تالارِ بزرگ تاريكى،
صندلى هاى خالى،
و چرم‌هاى چاك چاك با تيغ،
فرش بزرگ ايرانى با پوست تخمه‌هاى جاپونى
اغشته به آب هاى دهان،
ومستطيلِ روشن گچ
با بسيارى گريه‌ی “باشو”
و كورسوىِ چشمان مردى كه به اسبانِ آويخته مى‌نگرد.
ازسينما آمده ام
به تالارِ بزرگِ خيابان‌ها و نمى‌دانم
به تالار بزرگ خيابان‌ها، و نمى دانم
“به كجاى اين شب تيره بياويزم
قباىِ ژنده‌ی خويش را… “
شعر از: بيژن نجدى