نبودنِ بعضی چیزها در زندگی دشوار است.
— نبودنِ معشوق،
— نبودنِ سرزمینی که با تمام وجود دوستش داری،
— نبودنِ هرآنچه در طولِ زندگی به آن وابسته شدهای،
…و بسیاری نبودنها، بویژه نبودنِ رگههایی از امید به آیندهای که تابآوری در آن برایت مبهم است.
نقطهای در زندگیِ هر انسانی هست که گاه به مرزی از خالی بودن میرسد که هم میخواهد آنچه کنارش دارد را حذف کند و هم از نبودش، و دلتنگیهایش هراس دارد. مثلِ کلنجار رفتن با خودت، وقتِ طلاق از کسی که روزی جانت به جانش وصل بود. رویاهایی داشتی که با او همهی جهان در مشت توست، بعد به جایی میرسی که بودن درکنار او برایت به کابوس و عذاب تبدیل شده؛ حالا دنبالِ رهایی و راهِ فراری هستی تا حتی نبودنش در کنارت را هم فراموش کنی؛ از طرفی چنان خسته و دلشکستهای که نمیتوانی قدم از قدم برداری…
مثل «سارا» ( نیکی کریمی) در فیلم(سارا) ساختهی زیبای داریوش مهرجوییِ بزرگ، زمانی که آن زن، تمامِ وجودش را برای سلامتی همسرش، حسام(امین تارخ) هزینه میکند اما برخلافِ تمامِ خطرها و فداکاریهایش، با روی دیگری از مرد زندگیش روبرو میشود. این جاست که قلبش خراش برمیدارد و احساسِ به ته خط رسیدن میکند، قیدِ این زندگیِ بظاهر عاشقانه را میزند و از آن کانونِ خودپسندی و دو رنگی، خودش را رها میکند و میرود.

چنین نمونههایی، در آثارِ بسیاری از فیلمسازانِ ایرانی و خارجی هست: «سنتوری» اثر دیگری از داریوش مهرجویی، قصهٔ هانیه، زنی که برای ترک دادنِ اعتیادِ عشقش علی، هر تلاشی که میکند نمیشود که نمیشود. هانیه در پایان برای رهایی از این بحران، نهتنها خانه که وطنش را هم ترک میکند شاید بتواند خاطرههای خوشِ گذشته درکنارِ علی را، فراموش کند.
البته که برای هر رفتنی، به اراده و گامهایی قوی نیاز داریم، دل کندن، راحت نیست. چطور میتوان بارِ وابستگی و عشق را سبک کرد و دل کند و رفت؟ سخت است مثل (جدایی نادر از سیمین) ساخته اصغر فرهادی، که نادر به ریشههایش در این خاک، مثلِ پدرش وابسته است و با وجودِ خطرِ فروپاشی زندگیِ مشترک و ویرانیِ آرامش دخترش، قدم از قدم برنمیدارد، یا مثلِ جداییِ مهشید از حمید هامون در فیلم (هامون) که مهشید با صدای بلند فریاد میزند دیگر به پایان خط رسیده و عشقش، حمید را دوست ندارد. او خواستارِ رهایی از آن زندگیِ بقول خودش کوفتی است. در همین فیلم، حمید هامون هم چنان از رنجهای زمانه و نگاههای یخزدهٔ اطرافیانش، خسته و دلمرده شده که تصمیم میگیرد خودش را از این جامعهٔ ریاکار رها کند و برای رهایی و رسیدن به آرامش، خودش را به امواج سرکشِ دریا برساند.

جدایی نادر از سیمین
یا مثل لیلا(لیلا حاتمی) در فیلم(لیلا)ی مهرجویی، که وقتِ آمدنِ عروس به خانه، آواری بر قلبش فرو میریزد، غمی بزرگ وجودش را در بر میگیرد و رضا (علی مصفا) را ترک میکند چون آن کاشانهٔ پراز عشقِ دیروز، دیگر خانهٔ امنِ او نیست و لیلا کانونِ گرم زندگیش و رضا(علی مصفا) را ترک میکند چون آن کاشانهٔ پُر از عشق بر سرش آوار شده و او با همهی عشقی که به رضا دارد، دل از آن خانه میکند و بعد از سالها، دیگر توانی برای برگشت ندارد…
«گاهی حرفی نمیماند، گاهی تلاش برای بازگرداندنِ یک عزیز بی فایده است. گاهی فقط باید دل کند و رفت… »

