نوشتهٔ دوستِ فقيدم زندهیاد عبداله تربيت، در مورد كانون فيلمِ نیم قرن پيش در صدمين شماره مجله فيلم، بعد از گذشت اين سالها، همچنان برایم بسيار خاطرهانگيز و نوستالژیک بود، درست مثلِ ديدنِ يك عكسِ قديمىِ خاکخورده. اولين خاطرهام در کانون، با آقاى خجسته بود كه هيچوقت فراموشش نمىكنم و احتمالًا اكثر اعضای كانونِ آن زمان از او به نيكى ياد مىكنند. او شخصى بود بلند قامت، موقر و مؤدب كه با احترام وافر، با همه رفتار مىكرد. دانشآموزِ ششم دبيرستان دارالفنون بودم كه عضوِ كانون شدم. براى عضویت نیاز به يك معرف بود كه عضو آنجا باشد. اما آقاى خجسته اين شرط را برای من قایل نشد. دليل علاقهام به عضويت را پرسيد. يكى دو نوشتهاى را كه از من در مجله ستاره سينما چاپ شده بود (اگر اشتباه نكنم يكى از آنها تفسيرى بود در باره فيلم “كلاه سبزها“) نشان دادم و گفتم قصد دارم در مورد فيلم و سينما بنويسم و لازم است كه فيلمهاى خوبِ تاريخ سينما را ببينم. همين گفته كافى بود كه عضويتم را در کانون بپذيرد و هفته بعد كارتى كه تصویرِ تعدادی مربع داشت، (که با هربار فيلم ديدن)، يكى از آنها مهر میخورد و باطل مىشد، به خانهٔ پدرىام پست شد. اين شروعى بود براى ديدنِ شاهكارهاى تاريخ سينما در كنار يك عده علاقمند واقعى سينما كه اكثر آنها دوستان و آشنايانمان بودند و یا بعدا رفیق شدیم.

رزمناو پوتمکین
درآن زمان اكثر علاقمندانِ سينما از كمبود فيلمهاى خوب مىناليدند. اما من كمتر از ديگران شاكى بودم. چون اگر كسى تمايلش را داشت مىتوانست در بسيارى از روزهاى هفته يك فيلم خوب ببيند. در شبهای هفته چند انجمن، مثل انجمن ايران و فرانسه، ايران و امريكا، ايران و انگليس، علاوه بر كانون فيلم، آثارِ خوبى را به نمايش مىگذاشتند. حتى به ياد دارم يك شب با ترس و لرز از این كه انگى به من نزنند و گرفتارى پیدا نکنم، فيلمِ “رزمناوِ پوتمكين” را در سفارتِ شوروى ديدم. البته سازمانِ تلاش فيلم، و زنده یاد احمد جورقانیان هم بود كه هر جمعه صبح، يك فيلمِ ديدنى را به نمايش مىگذاشت که از آن فيلمها بسیار استقبال مىشد.
اين خواسته شما عباس جان، اما به چند دليل يك خواستهٔ خوش زمان و به موقع است، اول اينكه بالاخره به همتِ خانم مهناز تربيت، برادرزادهٔ عبداله تربیت عزیز، موزهاى به نام این شخصیت فرهنگی در زادگاهش شهر رشت راه اندازى شده، اين خبر خوبى است برای زنده نگه داشتنِ نامِ يك چهره خاصِ فرهنگی كه متواضعانه در ارتقا دانشِ سينمايىِ علاقمندان، زحمات زيادى را بدون چشمداشت مالى متحمل شد.
احمدرضا احمدی
هر زمان به کانون فکر میکنم، خاطرهٔ دوست عزيزم احمدرضا احمدى به یادم میآید كه فردى بود خاص و بىنظير. من اين سعادت را داشتم كه چندين سال در قسمتِ تولیدِ صفحه براى كودكان، در «كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان»، همكارِ احمدرضا بودم و از نزديك با او آشنایی داشتم. مصاحبت با این چهرهٔ دوستداشتنی، با شوخ طبعىِ خاصش، كه من در طول عمرم كمتر نظيرش را ديدهام، لذت ببرم. سعادت آشنايى با احمدرضا، سعادتهاى ديگرى را هم همراه داشت ازجمله ملاقات با افراد خاصى كه به ديدنش مىآمدند. دفتر كارش محل گردهمآيىِ چند فيلمساز، موسيقیدان، نقاش و نويسنده و شاعر بود. زندهیاد عباس كيارستمى كه شايد هنوز” نان و كوچه” را هم نساخته بود و دفتر كارش در همان طبقهی احمدرضا (طبقه ششم كانون) بود، مرتب به او سرمىزد. همينطور هنرمندان ديگرى نظير فريدون شهبازيان ( كه احمدرضا شايد اولين كارمهم موسیقی او را ارائه داد) و مرتضى مميز، اسفنديار منفردزاده، فرشيد مثقالى، فریدون معزی مقدم و بسيارى ديگر.

از چپ: زندهیادان عبداله تربیت و پرویز نوری، ایرج صابری، جهانبخش نورایی، رضا سهرابی و عباس یاری. نفر نشسته، یاشار نورایی.
سعادتِ خاطره انگیز ديگرم حضور در استوديوى ضبط صفحات سى و سه دورى بود كه با صداى احمد شاملو ( اشعار شاملو، حافظ و مولوى) منتشر شد و همچنين حضور در ضبط و توليد صفحهٔ اشعار خيام با صداى زندهیاد استاد محمدرضا شجريان، که ( در استوديو بل) ضبط شد. ديدار حضورى استاد شجريان كه من هرهفته برنامه تلويزيونىاش را مى ديدم رويايى بود كه واقعيت پيدا كرده بود. اين سعادت را سال ها بعد هم به دست آوردم كه شش يا هفت بار در آمريكا ميزبان استاد و کنسرت هایش باشم و بخشی از بهترين روزهاى عمرم را در كنار او بگذرانم. خاطره خاصى كه با استاد شجريان دارم چندين بار ديدنِ فيلم «ريوبراوو» با او بود. با آنكه بزبان انگليسى مسلط نبود ولى اصالت فيلم را حس كرده بود و آن را بسيار دوست داشت.
كلمهی سعادت شايد كلمهی كليدىِ اين نوشته باشد كه مرا به ياد سعادتى مهمتر و بزرگتر انداخت، اينكه علاقمندِ سينما باشم كه بدون سينما زندگىام، آشنايانم و روابطم شكل ديگرى مىداشت كه شايد آنچنان رضايت بخش نبود. اگر سينما نبود من چگونه مىتوانستم با آدم هاى خاص و نازنينى مثل عبداله تربيت، احمدرضا احمدى، پرويز دوايى ( كه من و چند علاقمند ديگر سينما را زير بال و پرِ خود گرفتند) آشنا شوم. من شايد با دوست عزيز و برادرگونهى ديگرى مثل بيژن خرسند آشنا نمىشدم كه از من بخواهد در انتشارِ بولتنِ ماهانهی كانون به او كمك كنم و بعد از يكسال به قسمتِ صفحه براى كودكان منتقلشوم و همكار احمدرضا شوم. اگر سينما نبود با پرويز نورى(که شنیدنِ خبر رفتنش منقلبم کرد) كه بعد از مجله فردوسى اولين فرصت انتشار
نوشتههايم را داد، آشنا نمىشدم. از زندهیاد پرويز نورى كه هميشه فكر مىكنم به اندازه كافى قدرش را ندانسته اند، بسيار آموختم، رفتن به سينما بود و آشنايى بيشتر با پرويز دوايى كه هميشه به دوستىاش افتخار مى كنم و در هر فرصتى كه پیدا کنم براى ديدارش به پراگ سفر مىكنم. در ستاره سينما بود كه با جمشید ارجمند، امير نادرى ( كه در آن زمان عكاس مجله بود)، منوچهر جوانفر، روبرت اكهارت، ناصر نويدر، پرویز شفا ، محمد شهرزاد و منوچهر درفشه آشنا شدم وهمچنین با پايرور گالستيان كه از من که در آن زمان ٢١ ساله بودم، خواست سردبير مجلهی «ستاره سینما» شوم. سينما بود كه مرا با يكى از بهترين دوستان ديروز و امروزم جمشيد اكرمى آشنا كرد و با دوستان خوب و با وفاى ديگرى مثل جمال اميد، جهانبخش نورايى، جمشید ارمیان و ايرج صابرى. همچنین دوستان خوبی مثل شما عباس عزیز و هوشنگ و زنده یاد مسعود مهرابی در زندگیام نمیبودید.

پرویز دوایی
همكارى با مطبوعات آن زمان و بخصوص نشريات سينمايى، باعث آشنايى با چندين شخصيت خاص سينمايى آن دوره هم شد كه هر كدام خاطرهاى فراموش نشدنى و تكرار ناپذير باقى گذاشتند. در آن دوران يك سرى گفت و گوهايى با فيلمسازانى را شروع كرده بوديم تحت عنوانِ “مقابله منتقد با فيلمساز” كه در صفحات آن به جاى نوشتن نقد فيلم، نقدى حضورى انجام مىشد با فيلمساز و به شكل مباحثه. تقريبا اكثر فيلمسازان مطرح آن زمان از فرخ غفارى، هژیر داریوش، سهراب شهید ثالث، پرویز کیمیاوی، نصرت کریمی، داريوش مهرجويى، مسعود كيميايى، جلال مقدم، ذكريا هاشمى و خسرو هريتاش گرفته تا سعيد مطلبى، ايرج قادرى، امان منطقى و محمد متوسلانى به گفت و گو نشستم.

فریدون رهنما
به ياد ماندنىترين خاطرات من از اين گفت و گوها مصاحبهاى بود كه با فريدون رهنما انجام دادم. رهنما شخصى بود كه به زعم اكثرِ افرادى كه او را مىشناختند بسيار وسواسى و شكاك بود. از او براى من شخصيت مهيبى ساخته بودند كه مصاحبه با او تقريبا غير ممكن بنظر مىرسيد. يكى دو ماه و مراجعهی چندبارهام به دفتر كارش( كه در ساختمانى بود نزديك ساختمان تلويزيون)، و به همت و اصرارِ منشىاش كه از پشتكار من حیرت كرده بود، بالاخره پذيرفت كه به گفت و گو بنشيند. ولى گفت كه تا زمانی که با من كاملا آشنا نشود، مصاحبه نمىكند. شاید میخواست اطمینان پیدا کند که توطئهای در کار نیست. در نتيجه من و فريدون رهنما حدود پنج، شش ماه و هفتهاى يك بار در يكى از رستورانهاى خيابان پهلوىِ سابق مىنشستيم و از اين در و آن در و بخصوص در مورد سينما صحبت مىكرديم تا بالاخره پذيرفت كه مصاحبه انجام شود با اين شرط كه قبل از انتشار، مصاحبه را بخواند و با انتشارش موافقت كند. من هم این شرط را گذاشتم كه او بايد تمام صفحات را امضا كند تا بعدا حرف و حديثى نباشد! مصاحبه انجام شد و تحت عنوان “مصاحبه شش ماهه با فريدون رهنما” درمجله ستاره سينما چاپ شد. بر خلاف همهٔ پيشداورىهايى كه براى من ساخته شده بود، فريدون رهنما را شخصیتی يافتم دوست داشتنى، مهربان، صادق با دانشى كمنظير درمورد سينما. بسيار از او در مورد سینما، شعر و جامعهای که درآن زندگی میکردیم آموختم و روزهايى را كه در كنار او گذراندم هرگز فراموش نمى كنم. در كنار اين آشنايىها و دوستىهاى بهیاد ماندنى و خاطره انگيز، البته يكى دو نفرى هم بودند كه از فرط تكبر و تفرعن و سوء استفادهگری قابل هضم نبودند، كه بهتر است از آنها يادى نكنم و با خاطرات خوبم خوش باشم…

