چند روزی است به یادِ فیلمِ «پاپیون» اثر «فرانکلین جی شافنر» هستم. این فیلم را سالها پیش دیده بودم. داستان دربارهی زندگیِ یک زندانی به نام هنری شاریر(استیو مککوئین) است که در زندانِ مخوفِ گویان در فرانسه تا ابد محکوم به ماندن است. شاریر چون تصویرِ پروانهای را روی سینه اش خالکوبی کرده، با نام مستعارِ پاپیون، شهرت پیدا کرده است. او کسی است که سودای آزادی در سر دارد. شاریر با زندانیِ دیگری بهنامِ لوئیس دگا (داستین هافمن) که به اتهام جعلِ اسناد به زندان افتاده، دوست میشود. هردوی آنها مصمم اند به هر شکلی، دوباره به دنیای آزاد برگردند. چند بار تلاش میکنند هرچند به نتیجه نمیرسند، ولی ناامید نمیشوند. لوئیس دگا به این امید زنده است که زنش با کمکِ وکیل ماهری در حال تلاش برای آزادی اوست.

حکایتِ آن زندانِ مخوف و این دو همبند ذهنم را درگیر کرده، من در منزل، گوشیِ تلفن ثابت ندارم و فقط از اینترنتِ مخابرات استفاده میکنم. دو ماه بیشتر است که وایفایِ مخابرات قطع شده و حتی یک دقیقه هم اینترنتم وصل نبوده. ادارهی مخابرات تا به حال چندین و چندبار لطف کردند پیامکِ پرداخت قبض اینترنتِ خانگی به مبلغ حدودِ ۷۹۰ هزارتومان برایم ارسال کردهاند. این مبلغ برای صفر ثانیه خدمات! چند روز پیش هم پیامکِ تهدیدآمیزِ قطع یکطرفه ارسال کردند. گمانم خیلی خشمگین بودند!
البته دو روز پیش ادارهی مخابرات مجددا پیامی با چاشنیِ مهر و مدارا به گوشیِ تلفنِ همراهم فرستادند و نوید دادند که به محض واریز پول، محرومیتِ قطعِ یکطرفه را، میبخشند! دو سه روز قبل با راهنمایی دخترم، یک گیگ اینترنت به مبلغ ۳۰۰ هزارتومان خریدم.
کانال تلگرامی مرحومم را دیدم. خسته و دمغ بود. سری هم به اینستاگرام زدم. یکنفر از فالوئرها با پرچم ایران پست گذاشته و نوشته بود تا آخرش در میدان میماند. دخترم چون دانشجوی دانشگاه تهران است با خوشحالی گفت قرار است هفتهای هشت گیگ به آنها داده بشود. البته شرطش آن است که بروند داخل دانشگاهِ اصفهان و فقط در محیطِ آنجا میتوانند به دنیای آزاد وصل بشوند. در آخرین لحظاتِ اینترنتی، در یکی از شبکهها، متنِ مصاحبه با یک ناشر اراکی را میخوانم. او گفته تقریبا هزینهی فنیِ چاپِ یک کتابِ ۲۰۰ صفحهای برای ناشر، ۸۰۰ هزار تومان در میآید.
گوشی را زمین میگذارم و دوباره ادامهی فیلمِ «پاپیون» ذهنم را درگیر میکند، در انتهای فیلم، اتفاقی شگفت میافتد. لوئیس دِگا از فرار منصرف میشود. ناامید است و ترجیح میدهد در آن جزیره بماند. لوئیس دگا همیشه باور داشته که زنش دوستش داشته، اما وقتی فهمیده زنش با همان وکیل ازدواج کرده، دیگر دنیا را تمامشده میپندارد.

وقتی از همه جا و همهچیز ناامید شوی، انگار مُردهای. دیگر حتی اگر آزادی را هم به چشم ببینی ترجیح میدهی در همان تاریکی و ظلمت بمانی. نور، چرک و کثافت را بیشتر عیان میکند. اولین بار که «پاپیون» را دیدم از دستِ لوئيس دگا عصبانی شدم. جلوی تلویزیون نشسته بودم و داد میزدم: “خب برو خودت رو از این جهنم خلاص کن!” حالا در این سن و سال، جورِ دیگری دنیا را میبینم. لوئیس دگاها را درک میکنم. به قول محمد مختاری در کتابِ انسان در شعر معاصر که میگوید: «درک انسان دیگری…»
آدمها یا هنری شاریر هستند یا لوئیس دگا. طبیعی است آدمها دلشان میخواهد شاریر باشند. اگر کسی لوئيس دگا شده است، لطفا با او مهربان باشید. او در جهنم زندگی میکند. پاهایش توان فرار دارند، اما قلبش شکسته است. سخت هم شکسته است…

