بهاری که کشورهای عربی را خزان کرد.
با هیاتی ازمقامات ایران به عنوان فیلمبردار و عضو گروه خبریِ تلویزیون، عازم چند کشور در شمال آفریقا بودیم. این دومین سفرِ رسمیِ هیاتی از ایران بود. وظیفه من و گروه همراهم، تهیه گزارش خبری از سفرِ آقای هاشمی، رئیس مجلس در آن سال و هیأت همراه به کشور های الجزایر، لیبی، سوریه و لبنان بود.
اولین مقصدِ ما، الجزایر بود که قبلا ذکرخیری از آن شد ودو روز اقامت کردیم بعدازظهرِ روز سوم، از الجزیره، به سمت لیبی پرواز کردیم. مقصد ما طرابلس پایتختِ این کشور بود. بارو بندیل و لوازم فیلمبرداری که همیشه باید دم دستمان باشد، را با خودمان داخل هواپیما بردیم. در طول پرواز آقای رفیقدوست که تا حدی به تشریفات و هماهنگی لازم برای آمدوشدِ گروههای خبری کمک میکرد، به خبرنگاران نفری پنجاه دینار لیبی داد و گفت این را فعلاً بگیرید، اگر کم وکسری داشتید، بازهم ازمن بگیرید اگر هم اضافه آمد، برگردانید!
آن سال ها پول اهمیتِ چندانی برایمان نداشت. مجرد بودیم. ضمناً حقوقی را که از اداره میگرفتیم قدرت خریدِ خوبی به ما میداد. بعدا متوجه شدیم که ارزش پول لیبی هم خیلی بالا و در حد دینار کویت است. هنوز نیم ساعت به فرود مانده بود که اعلام شد هوای طوفانی بدی در پیش رو داریم و احتمالِ تکانهای شدیدی وجود دارد. کاپیتان درخواست کرد کمربندها را بسته نگه داریم. احساس میکردم هواپیما با شیبِ تندی به سمت پایین میرود. تکانها هرلحظه شدیدتر میشد. باد و طوفانِ شدیدی درجریان بود و هواپیما، چون پرِ کاهی در دستِ باد اسیر بود و به چپ و راست و بالا و پایینمیغلطید. زمان به کندی میگذشت و نمیدانم چرا به باند فرودگاه نمیرسیدیم. برای اولین بار بود که چنین فرودی را تجربه می کردم و بقولِ مشقاسم: «دروغ چرا!؟ ترسیده بودم!»
سرنشینها هم حال خوبی نداشتند. رنگهای پریده و تهوع درجای جای هواپیمایِ تشریفاتیِ شاهین به چشم میخورد. قسمت .V.I.P را خبر ندارم اما در قسمت (کمی آدمهای مهم!) (A little important person ) و ( آدمهای معمولی) (None important person) که این تقسیمبندی را ما بین خودمان، برای خنده درست کرده بودیم! غوغایی به پا بود. چهرهها رنگ پریده و عرق کرده و اُفتِ فشار خون و حالت تهوع. بالاخره بعد ازتلاطم بسیارچرخهای هواپیما باند را لمس کرد. من حس کردم هواپیما به جایِ خط مستقیم، به صورت اُریب حرکت میکنه، خلاصه با هر بدبختی و جانکندنی بود، هواپیما به زمین نشست و نزدیک کریدوری که به سالن تشریفات منتهی میشد، هدایت شد، درحالیکه میبایست جلوی کریدور متوقف میشد، جایی که به کریدور خروج وصل میشد. ناگهان صدای “خخخررررت” از بیرونِ هواپیما شنیده شد. زائده زیر کریدور، روی بال سمت چپ را به اندازهی نیم متر، جر داده بود! خلاصه به خیر گذشت! بعدا خلبان گفت که طبق ضوابط، نباید در چنین شرایطی فرود میآمدیم ولی به دلیلِ برنامهریزیهای قبلی، ریسک بالا را پذیرفتیم.

ضیافت شام
درپاویون مراسم استقبال به عمل آمد و رییس کنگرهی خلقِ لیبی که معادل مجلس شورای ما بود برای خوشآمدگویی حضور داشت. طبق معمول، اینگونه سفرها هم ما، هم گزارشگر تلویزیون لیبی مصاحبه کوتاهی انجام دادیم، با این سوال کلیشهای که:
«بفرمایید هدف از سفر چیست؟» و پاسخِ کلیشهایتر: «برای تحکیم روابط دوستانه بین دو کشورِ دوست وبرادر!»
پس از تشریفاتی کوچک و پذیرایی مختصر، عازم محل اقامت شدیم. مسیری نسبتا طولانی بود، از میانِ خیابانها، بیشترین چیزی که به چشم میخورد،دروپنجرههای سبز رنگ بود. انگاراین رنگ، رنگِ رسمی انقلابِ لیبی بود. مثل همهی حکومتهای ایدئولوژیک، دیوارها و بیلبوردها پُر بود ازشعارهای برگرفته از کتاب سبزِ قذافی. مثلا، درکناربرجهای مسکونیِ ساخته شده توسطِ حکومتِ انقلابی، بیلبوردی با عکسِ زاغهها و نوشتهی: “هِیَ الاَک٘واخ سابقاً؟” یعنی: «کوخها و زاغههای قبل کجاست؟» یا: “شُرکا،لا اُجَرا” یعنی: «کارگران شریک هستند و نه مزدبگیر” یا “مَن تَحَزّب٘ خان” یعنی: «حزبگرایی خیانت است»
اینها بخشی از شعارهایی مربوط به انقلاب فاتح بود که از آن سفر در خاطرم مانده، (اسمی که بر کودتایشان گذاشته بودند.) کاروانِ مهمانان را در باغی اسکان دادند که ساختمانی قدیمی، بزرگ و مجلل در میان آن قرار داشت. در طبقه پایین افراد (V.I.P.) بودند و بقیه درطبقهی دوم. زمزمههایی شنیدیم که برای جلوگیری از اتفاقی نظیرِ آنچه برای امام موسی صدر رخ داده بود خواسته بودند که همهی هیات بلند پایه و میان پایه و دون پایه را در یکجا اسکان دهند وآنها یکی ازکاخ های ملک ادریس پادشاه مخلوع را در نظرگرفته بودند که در میان باغ بزرگی از درختان پرتقال، قرار داشت.

از راست محسن رضایی- هاشمی – رئیس کنگره خلق لیبی
اندک زمانی بعداز رسیدنِ ما به کاخ، اتومبیل پژو ۵۰۴ کرم رنگی واردِ باغ شد که راننده، سرگردعبدالسلام جلود، مردشماره۲ لیبی، یا بهاصطلاح ما، نخست وزیر بود که به تنهایی، و بدونِ تشریفات و محافظ برای خوشآمدگویی به دیدارِ آقای هاشمی آمده بود.
برای ما سادگی و بدون تشریفات بودن این رفتار، جالب بود، اگرچه درایران اینگونه رفتارها را دیده بودم و نوعی فضیلت به حساب میآمد. مثلا من و تیم خبری، در مراسمی در کنارِ ژنرال ضیاءالحق و یاسر عرفات که برای میانجیگری بین ایران و عراق آمده بودند و بنی صدر، در محل ستاد مشترک ارتش، در کنار هم، ناهار چلوخورشِ بادمجانِ تلخ خورده بودیم واین رفتارها را درجهتِ تشریفاتزدایی و رسیدن به جامعهی بیطبقهی توحیدیِ مورد نظر بنیصدر، توجیه منطقی داشت.
دربینِ مقامهای همراهِ هیئت سرهنگ نامجو وزیر دفاع و محسن رضایی، با لباسِ سبزِ سپاه و اسلحهی کمری، معمولا گوش به رادیو بود. رادیوهای ترانزیستوری سونی ۷موج که اون روزها گیرندگی بسیار قوی داشت و لازمهی گوش دادن به اخبارِ سراسرِ دنیا همین رادیوها بود. محسن رفیقدوست که خیلی راحت با دکمههای باز و زیرپوش و دمپایی، در محلِ اقامت میچرخید و ما ایشان را به شکلِ بانک سیار میدیدیم! همه ظاهرا خاکی و بیتکلف بودند. مقامات لیبی همه سعی داشتند مثلِ ما تشریفات را کنار بگذارند و بیتکلف و ساده، دیدارها را برگزار کنند. آنها خیلی احساسِ نزدیکی میکردند.
یادم هست که اوایلِ انقلاب هم عبدالسلام جلود به ایران آمده بود تا مقدماتِ سفرِ سرهنگ قذافی را برای دیدار با امام فراهم کند ولی ظاهراً گفته شده بود که تا روشن شدن موضوعِ امام موسی صدر دست نگه دارند و محترمانه حاضر به پذیرش قذافی نشده بودند و عبدالسلام جلود با آقای منتظری دیدار کرده بود. سفیرِ لیبی درتهران، سعد مجبر هم خیلی خاکی و خودمانی، با رفتارِ بیتکلف و به دور از تشریفات و بگووبخند با خبرنگاران برخورد میکرد و ادعایُ حزبالهی بودن، او را دوست داشتنی میکرد.
شام را به دعوت رییسِ مجلس (کنگره خلق) در طبقهی بالای رستورانی نهچندان لاکچری و معمولی درطرابلس صرف کردیم بدون تشریفات، و تفکیکِ بلند پایه و دونپایه، همه باهم!! در لیبی عناوین را تغییر داده بودند مثلا شخصِ سرهنگ قذافی که در ۲۷ سالگی با کودتا به قدرت رسیده بود، مردِ شماره یک بود و مرد شماره دو یا نخست وزیر سرگرد عبدالسلام جلود، البته هیچکدام ترفیع درجه نگرفتند! کشورشامل کمیتههای محلی و شهری بود که کارِ قانونگذاری را انجام میدادند. “لُجًان فی کُلًِ مَکان” یعنی
کمیتهها در همه جا و بالاترین آنها کنگرهی مردمیِ جماهیری لیبی بود و بهجایِ وزیر، نام امین را برگزیده بودند. هیچ در و پنجرهای درخیابان ندیدم، مگر اینکه به رنگ سبز باشد، رنگ انقلاب فاتح و به رنگ کتابِ سبز قذافی. آن گونه که دیدم پول آنها بسیار قوی و ارزش خرید زیادی داشت. من با مقداری از پولی که در هواپیما به ما داده بودند یک دست کت و شلوار و جلیقه اسپورت ایتالیایی خریدم و مقداری هم پول اضافه داشتم که در برگشت به حاج محسنِ رفیقدوست برگرداندم. ظاهراً درمملکتی که از ایران وسعتش بیشتر و با جمعیتِ حدود شش میلیون نفر، همه ثروتمند بودند، همه صاحبِ خانه بودند و درآمدِ سرانهی بالایی داشتند. بجز دو یا سه استان در حاشیهی دریا، بقیه صحرا و شنزار است و روزانه چند میلیون بشکه نفت که پول آن را فقط به طلا از خریدارها میگرفتند، نه دلار و نه پوند و نه مارک و لیر و.. و..و. که اینامر باعثِ عصبانیتِ کشورهای سرمایه داری شد ه بود.
مطالب درباره رفاه درلیبیِ آنزمان زیاد است و شاید تا حدی باورنکردنی، فعلا با بهار عربی، همهچیز به فنا رفت. مثلاً در دورانِ قذافی وامهایی بدون بهره یا با بهرهای نزدیک صفر، به مردم داده میشد. دانشجویانی که در رشته های تخصصی آموزش میدیدند ازدریافت یک کمک هزینهی دانشجویی، نزدیک به حقوق معمولی، بهره میبردند تا آموزش آنها تمام شود. اگر کسی قادر نبود کار پیدا کند، دولت تمام حقوق او را تازمانی که کاردیگری پیدا کند میپرداخت. در آن زمان کسی که ازدواج میکرد، صاحب یک آپارتمانِ مجانی از طرفِ دولت میشد. هرکسی میتوانست در هرجای دنیا به تحصیل اشتغال پیدا کند درآن صورت دولت ماهانه ۲۵۰۰ دلار به او کمک هزینه بورسیه میداد. اتومبیلها به قیمت تمام شده کارخانه فروخته میشدند. لیبی به هیچ کشوری دردنیا یا دستگاهی حتی یک سنت هم بدهکار نبود و کسی طلبی از این کشور نداشت.
آموزشِ رایگان برای همهی شهروندان مهیا بود. یک چهارم از جمعیتِ این کشور دارای تحصیلات دانشگاهی بودند. گدا در شهرهایش نبود و بیخانمان و کارتنخواب هم نداشتند. باوجود خشکسالی و کم آبی، قذافی دستور داده بود حدود ۱۳۰۰حلقه چاه با عمق حدود پانصد متر برای دسترسی به آبهای لایههای میانی و خیلی عمیق حفر کنند و با بیش از ۲۵۰۰ کیلومتر لولهگذاری، آب را برای کشاورزی به نقاط مختلف رسانده بود. بگذریم. روز بعد قرار ملاقات با قذافی بود. ما هم همراه رئیس مجلس و همراهان به محل ملاقات رفتیم. قبلاً طبق معمول در این سفرها، عکاسها و فیلمبردارها از قبل در اتاق ملاقات جا میگرفتند تا پریز برق پیدا کنند و چراغ را با کابل رابط به آن وصل کنند.(کاری که الان منسوخ شده). زمانِ ورودِ قذافی به اتاقِ ملاقات، او درحالیکه لباسش را مرتب میکرد لحظهای ایستاد وما تقریبا شوکه شده بودیم سلام کردیم، با خوشرویی پاسخ گفت.

از راست: دکتر هادی سفیر ایران در لیبی – هاشمی – قذافی- سعد مجبر سفیر لیبی در ایران
استقبال گرمی از هیئت ایرانی و رئیس مجلس انجام داد، بعد درجای خودشان نشستند وخبرنگاران و عکاسها و فیلمبردارها در محلی بیرون از آنجا پذیرایی شدند. حضور خانمهای بادیگاردِ تنومند برای ما تازگی داشت. ملاقات بعدی درخیمهای بزرگ انجام شد. درمحوطهای که پوشیده از رملِ صحرا بود ویکی دونفر شتر هم نزدیک آن روی شنها نشسته بودند وعلوفه میخوردند. ظاهرا نمایشی سمبلیک و قبیله گرایانه بود. روژه گارودی فیلسوف و تاریخنگارِ مسلمان فرانسوی که بعدها اسم اسلامیِ “رجا” را انتخاب کرد وبه دلیل انکار هولوکاست در دادگاههای فرانسه محکوم به زندان وپرداخت جریمه شد، درملاقات و مصاحبهای مفتونِ ساده زیستیِ قذافی شده بود، درپایان مصاحبه وقتی قذافی در زیراندازِ سادهای روی شنها به نماز ایستاده بود، او را به قدیسان تشبیه کرده بود.
مساحتِ چادرحدود پانصد متر مربع با نقشهای جهاننما بردیواره داخلی، که درآن ، مناطق عرب نشین دنیا حتی خوزستان ما به رنگ سبز نمایانده شده بود. کاملا پیدا بود که این سیستم نمایشی و خاصِ مهمانان خارجی است یکی از تعابیرِ ایرانیها این بود که قذافی، خوزستان را در نقشهی کشورِ خودش گنجانده و درِ خیمه را به این دلیل کوتاه گرفته بود که هرکس به حضورمیرسد درحالت تعظیم وارد شود به نظرم از تحلیلهای بعضی متوهمهای ایران بود و گویا بعضی مقامات برای اینکه به حالت تعظیم وارد نشوند، با خم کردن زانوها وکوتاه کردنِ قدشان به صورت ایستاده وارد شده اند. (به نظرم تفسیری متوهمانه از خیمهی سنتی بود چیزی مثل آنچه در مورد زورخانه میگویند).البته رفتارهای قذافی به مرور زمان بیشتر به سمتِ نمایش و خودنمایی و اصراربر قبیلهگرایی و کیش شخصیت بود بهنحوی که زمانی دردل، آرزوی جایگزینیِ جمال عبدالناصر و رهبریِ دنیای عرب و هوسِ ایجاد ایالات متحده آفریقا به سرش زده بود و خود را شاه شاهانِ آفریقا میدانست.
بگذریم. احتمالا بعداز این دیدار بود که سیل کمکهای نظامی از لیبی به سمت ایران سرازیر شد و اینطور که بعدها از محسن رفیقدوست نقل شده، سه کشتی اسلحه و مهمات و بعدتر، موشک های اسکاد بی با تکنسینهای مربوطه از سوی قذافی به ایران داده شده است که به تلافی موشکهای صدام به سمت بغداد شلیک شود. آنطورکه شنیدم در یکی از میدانهای شهر دوربینی مستقراست و هرکس که مشکلی دارد یا نیازدارد مطلبی را به گوشِ مسئولین برساند، درجلوی آن دوربین درخواستش را مطرح میکند تا به آن رسیدگی شود. چیزی مثل زنجیری که انوشیروان عادل برای دادخواهی جلوی ورودیِ کاخش نصب کرده بود. این آخرین ملاقات رسمی سفر بود. لیبی را به مقصد سوریه ترک کردیم .
امروز بعد از بیش ازچهل سال به این میاندیشم که چگونه غربیها ابتدا قذافی را ترورِ شخصیت کردند و برایش مثل رهبران کره شمالی داستانها نقل کردند به طوریکه حتی روی کشورهای دوست هم تاثیرمنفی گذاشتند و غرب با وعده و وعید فعالیتهای اتمی و حتی موشکیاش را نابود کرد و در بهار عربی شورشی از نوعِ شکمسیری در لیبی به راه افتاد. حتما امروزه در لیبی نه تنها از آن رفاه، بلکه ازدموکراسی و آزادیِ وعده داده شده هم خبری نیست و غرب با شعار بهار عربی، نفس راحتی میکشد.

