بخشی از لحظههای عاشقانه و ماندگار در کارنامهی بسیاری از فیلمسازانِ شاخصِ سینمای ایران، از جمله زندهیاد علی حاتمی، بهرام بیضایی، رخشان بنیاعتماد، داریوش مهرجویی، حتی ابراهیم حاتمیکیا، در حافظهی سینمای ایران به یادگار مانده است: چگونه میتوان «دلشدگان» ساختهی زندهیاد علی حاتمی را دید و از لحظهلحظهی فضای شاعرانه، احساسی و عاشقانهی آن لذت نبرد؟ آنجا که هرکدام از اعضایِ گروهِ نوازندگانِ موسیقی با هزاران عشق و امید، برای ضبطِ صفحه، در حال و فضایی بهیادماندنی، ترک خانواده و دیار میکنند و با غمی بزرگ و خاطرهٔ تلخِ یک عشقِ ناکام به وطن برمیگردند. آنها با چشمانی نمناک، پیکرِ بیجانِ یکی از یارانشان را از سرزمینِ غربت به دوش میکشند و نوایِ ماندگار و جادویی او، با این آوای عاشقانه که روی صفحهی گرام جاودانه شده،در روح و جانشان صدا میکند:
«ما دلشدگان خسروِ شیرینپناهیم/
ما تشنهی آن مهرخِ خورشید کلامیم/
ما از دو جهان،
غیر تو ای عشق نخواهیم…»
«لاکردار، اگه میدونستی هنوز چقدر دوستت دارم…!»
دلشدگان
بگذارید به این نگاهِ عاشقانه، در کارنامهی زندهیاد داریوش مهرجویی هم نظری بیندازیم، فیلمسازی که شاید در به تصویر کشیدن فضاهای عاشقانه و ماندگار، در بینِ فیلمسازانِ ایرانی، لحظههای عاشقانه خاطرهانگیزی را به تصویر کشیده است: «درخت گلابی»، «سارا»، «لیلا» و حتی «هامون» که برخلافِ ظاهرِ فلسفی، پرتنش و روانپریشانهاش، تأثیرگذارترین لحظههای عاشقانه را به یادمان میآورد؛ آنجا که عشق با شور و حالی سرخوشانه از راه میرسد و بیقراریها آغاز میشود: «هامون و مهشید یکی از اولین دیدارهایشان را در پارکی با پلههای پیچدرپیچ، در دفترِ خاطرههای عاشقانهشان به ثبت میرسانند. آنها این مسیر را مثل پرندههایی فارغالبال، در یک صبح بهاری، پرواز میکنند. پلهها را دوتا یکی، بالا و پایین میپرند، بال میزنند، اوج میگیرند تا به نقطهی دیدار برسند. پرسهها از کتابسرا تا کبابسرا، در کوچه و خیابان و بازار و زیارت امامزاده، بخشی از تصویرهای رؤیایی و خاطرهانگیزِ اولین آشناییهای این زوج جوان است؛ هرچند به نظر میرسد که همواره کابوسی آزاردهنده بر اندیشههای هامون سایه انداخته است؛ آنجا که او در یادداشتهایش مینویسد: «انسان از آن چیزی که بسیار دوست دارد، خود را جدا میکند و در اوج تمنا، نمیخواهد. دوست دارد، اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد…»
بهراستی چرا زندگیِ شیرین و شاعرانهی این زوجِ عاشق و بیقرار، به بنبست میرسد؟ هامون در برزخ کلنجار و درگیری با مهشید و خانوادهاش، به همکار اداریاش میگوید: «حسابشو بکن، بعد از هفت، هشت سال زندگی زناشویی، عشق به نفرت تبدیل میشه…» نفرتی که هامون با تفنگی آماده، ساعتها در تاریکی، انتظار میکشد تا گلولهای به قلب محبوبی شلیک کند که حالا احساس میکند همه آن عشقها، بیقراریها و دلبستگیهایش را به نفرت بدل کرده است. لحظاتی که عاشقانهترین سکانسِ فیلم را به تصویر میکشد. این بار او مثل یک رهبرِ ارکستر، به نوازندهاش فرمان میدهد حرکت گامهای مهشید روی پلههای آپارتمانش، با شمارش هامون شکل بگیرد:
«یک… دو… سه… چهار… حالا به پیچ، به چپ…!» انگار دوباره پلههای همان پارک در قرارها و دیدارهای عاشقانه است. حالا مهشید پشت پنجره و در تیررسِ تفنگ است، اما هامون قبل از چکاندن ماشه به قلب همسر ناسازگار، زیر لب زمزمه میکند: «لاکردار، اگه میدونستی هنوز چقدر دوستت دارم…!» مهشید هم مثل دخترِ عاشقی که گویی این جمله کنار گوشش زمزمه شده، با حالتی احساسی او را صدا میزند: — حمید!
بهراستی این دیدار، عاشقانه است یا لحظهای کینهتوزانه و انتقامجویانه؟ در این فیلمها کانونهای گرم خانواده همواره توسط امواج مخربی از بیرون مورد حمله و تهاجم قرار میگیرد. در «هامون» مادر مهشید یکهتاز میدان است؛ در «لیلا» مادر رضا، در «سارا» پول، در «نرگس» گذشتهی پر از غبار عادل و در «آژانسِ شیشهای» رفاقت. مادرِ مهشید برای خاتمه دادن به پیوندِ هامون و مهشید مرتب به او القا میکند که ازدواجشان از اول اشتباه بوده، در حالی که هامون اعتقاد دارد که طلاق برای او بوی مرگ میدهد. در دادگاه هم با صدای بلند فریاد میزند: — این زن سهم منه، عشق منه، طلاقش نمیدم…
با یادت ای بهشت من…
در فیلم دیگری از داریوش مهرجویی: «لیلا». لحظههای عاشقانه و رؤیاییِ لیلا و رضا را، مادرِ رضا از هم میپاشد؛ آنجا که او به بهانهی بچهدار نشدنِ این زوج، به پسرش پیشنهادِ انتخابِ زن دوم را میدهد. این پیشنهادها با برخوردها و شوخطبعی رضا، برای زن و شوهرِ عاشق، لحظههایی سرگرمکننده ایجاد میکند، به شکلی که به نظر میرسد تنشهای پیشآمده، پیوند آنها را عمیقتر میکند. لیلا وقتی با ثابتقدمیِ همسرش در حفظِ زندگیِ مشترک مواجه میشود، از شرایطِ بحرانیِِ پیشآمده، به عنوانِ آزمونی در وفاداریِ همسرش استفاده میکند و به شکلی سادهانگارانه، خودش نیز به هیزم این آتش اضافه میکند؛ آتشی که روح و روانِ او را گرم میکند، اما غافل از آن است که کنترل این آتشِ ویرانگر از توانِ او خارج است و کاشانهی گرمش را به خاکستر بدل میکند. برای همین است که هربار بعد از پا پس کشیدن رضا برای انتخاب زن دوم، زیر لب زمزمه میکند: «خدایا! چه حال خوبی دارم، مثهِ اینه که تو آسمونام… تو ابرام… خدایا ممنون، ممنون…!»

لیلا
تلخیِ قصه زمانی تماشاگر و لیلا را غافلگیر میکند که این شور و حال و بهشتِ خاطرهانگیز، به جهنمی تلخ بدل میشود. حالا لیلا که تا این لحظه همهچیز را به شکل یک بازیِ سرگرمکننده میبیند، شاهدِ حضورِ زنی در لباسِ عروس است که سلانهسلانه در میانِ کلکلِ خانوادهٔ رضا، از پلههای خانهاش بالا میآید. شاید لیلا در همین لحظه هم آرزو میکند رضا در میان جمع فریادی بکشد که: «از خونه من برید بیرون؛ من عاشقانه زنم را دوست دارم…» و بار دیگر پایش را از این ماجرا پس بکشد و پردهٔ این نمایشِ مسخره بسته شود. اما ورودِ عروس تازه خبر از ویرانیِ کاخِ آرزوهایش میدهد. حالا همهچیز ویران شده است. لیلا که تا قبل از جدا شدنِ رضا، ظاهراً گلایهای از وضع موجود ندارد و ظاهراً معتقد است که روی پیشانیاش اینطوری نوشته شده، با مواجه شدن با این واقعیت تلخ بهکلی به هم میریزد و از کاشانهی عشقش میگریزد.
شاید انتخاب آهنگی از علیرضا افتخاری روی تصویرِ غمزده او و رضا، جلوی شعله و آتشِ منقل، تلخترین تصویرِ به بنبست رسیدنِ این زندگیِ عاشقانه و رؤیایی باشد:
«با یادت ای بهشت من،
آتش دوزخ کجاست؟
عشق تو در سرشت من،
با دل و جان آشناست.
با یادت ای بهشت من،
آتش دوزخ کجاست؟
عشق تو در سرشت من،
با دل و جان آشناست.
چگونه فریادت نزنم؟
چرا دم از یادت نزنم؟
در اوج تنهایی…
اگر زمین ویرانه شود،
جهان همه بیگانه شود،
تویی که با مایی…»
جهنمی در بیرون از خانه
نرگس
در فیلمِ «نرگس» ساخته رخشان بنیاعتماد، ورود نرگس صفرخانی، دختر فقیر جنوبشهری، به زندگیِ پرتنش و غبارآلودِ عادل، مثل نسیمی زندگیبخش، شور و حال تازهای به کالبدِ مجروح و ویران او میبخشد. عادل گذشتهای سیاه و تاریک به زندگیاش الصاق شده، بهطوری که آرامش و خوشبختی برای او لرزان و ناپایدار است. برای این زوجِ جوان آیندهای شیرین همراه با عشق آغاز میشود و هلهله و صدای دایره و رقص و پایکوبیِ شادمانهی بچهها، نویدِ پیوندی رؤیایی میدهد؛ در حالی که تداوم این زندگیِ عاشقانه برای او و دخترِ تیرهبخت، دستنیافتنی است. عادل در توصیف وضعیت تازهٔ زندگیاش به نرگس میگوید: «همهچیز سیاه بود. تا این که تو را دیدم، دلم میخواست بَرت دارم ببرم یه جای دور، جایی که کسی منو نشناسه…»
عادل اما ناچار است همسرِ جوانش را که سرشار از شور زندگی است، به خانهی کوچکی در کوچهپسکوچههای تنگِ جنوبِ تهران ببرد؛ خانهای با در چوبی که تنها ساکنِ آن پیرزنی بیمار و زمینگیر است.
با ورود نرگس، این خانه پر از شورِ عشق میشود. دیوارهای جرمگرفته و مخروبهاش را رنگ میزنند، گلدانهای شمعدانیاش را آب میدهند، حوض کوچکاش را میشویند و صدای خندههایشان خبر از ساخته شدنِ آشیانهای سرشار از امید میدهد؛ غافل از این که همان گذشتهی ملتهب، مثل جهنمی در بیرون از این خانه، برای متلاشی کردن این دنیای سرشار از عشق آرام نمیگیرد…

