Skip to main content

زنده‌یاد بهرام بیضایی، بخشی از وجودِ همهٔ ماست، با قصه‌ها، نمایش‌ها و فیلم‌هایش زیسته‌ایم، از «عمو سبیلو» تا «وقتی همه خوابیم».

برای هر فیلم‌سازی در این کهکشان، همان فیلمِ شاهکارِ «باشو غریبه‌ای کوچک» برای عمری بالیدن به یک سینماگر، کافیست.

بیضایی در این فیلم همچون حافظ که یک غزلِ ماندگارش، نشانه‌های کاملی از زمانه‌اش دارد، فیلمی جاودانه در باره همهٔ جنگ‌های عالم ساخت، در بازگوییِ رنجِ آوارگی و در بارهٔ شکوهِ همدلی. مثل «سرگیجه» هیچکاک، می‌توانم «باشو» را بارها و بارها ببینیم و همچنان سرگشتهٔ دیدارِ دوباره‌اش باشیم.

او جادوگری بود که با تصاویرش سحرمان می‌کرد، یادتان می‌آید سفرِ شگفت‌تان در «مسافران» را؟

بیضایی طلسم‌تان نکرد؟ با بردن‌تان به‌دلِ قرن‌ها پیش، و افسانهٔ حیرت انگیزِ «مرگ یزدگرد»؟ عاشق نشدید با «چریکه تارا»؟

و خدا چه فرصتی به من داد در زندگی، که در دورانی همکلام‌ش باشم و چه رویایی بود آن روز‌ها که سر راهش مرا از دفتری که با استاد نورالدین زرین کلک شریک بودیم، سوارِ به گمانم اتومبیلِ ژیانش می‌کرد و تمامیِ راه به استادی ترانه‌های بسیاری را با سوت می‌زد.

و این بزرگ را، چه غریبه‌اش کردند در سرزمین مادری، که او بیش از همهٔ ما، با تک تکِ سلول‌هایش می‌شناخت و عاشقش بود و هجران با او چه‌ها کرد…