Skip to main content

«سینما ایران»، یکی از آن مکان‌هایی بود که تهرانِ قدیم در آن نفس می‌کشید. سال ۱۳۱۹، وقتی شهر هنوز قد نکشیده بود و خیابان‌ها شلوغیِ امروز را نداشتند، این سینما چراغش را روشن کرد؛ چراغی که هفتاد سال خاموش نشد؛ هفتاد سال تماشا، هفتاد سال رؤیا، هفتاد سال نشستن روی صندلی‌هایی که قصه‌های زیادی را به خاطر سپرده‌اند. دوره‌ای که نه موبایلی بود و نه عجله‌ ای، آدم‌ها بلیت کاغذی می‌خریدند و در صف تماشای فیلم می‌ایستادند. جایی که خیلی‌ها اولین فیلمِ عمرشان را آن‌جا دیدند،
اولین قرارِ عاشقانه‌شان را،
اولین بوسه‌های دزدکی در تاریکی،
یا اولین اشکی که بی‌صدا برای یک داستان ریختند.
«سینما ایران» فقط یک سالن تاریک نبود؛ ویترینِ رؤیاهای یک شهر بود. جایی که مردم، زندگی‌های نداشته‌شان رابرای دو ساعت روی پرده تماشا می‌کردند.
برای نسلی که سینما برایش فقط تفریح نبود،
پناه بود؛
جایِ امنی برای نفس کشیدن،
برای فراموش کردن،
برای دوام آوردن…

سال‌هایی که «قیصر» روی پرده‌اش قدم می‌زد و تماشاگران با خشمِ قیصر از سالن بیرون می‌آمدند.
سال‌هایی که «گنج قارون»اشک و لبخند را با هم به مردم هدیه می‌داد و فیلم‌های فردین، امید را ساده و بی‌ادعا، تا خانه‌ها همراهی می‌کردند.
با «داش آکل» بغض می‌کردند و بعد از دیدن «گاو» یا «رضا موتوری» دیگر همان آدم قبل نبودند؛ انگار چیزی در نگاه‌شان عوض می‌شد. «سینما ایران» تنها مخاطبِ دوران طلایی سینمای فارسی بود. وقتی قهرمان‌ها ساده بودند و قصه‌ها، بی‌واسطه به دل می‌نشستند. وقتی مردم فیلم را زندگی می‌کردند و زندگی را با فیلم می‌سنجیدند.

راج کاپور، در سفری به ایران برای نمایش فیلمش در سینما “ایران”

سال‌هایی که حتی سینما فقط محل نمایش فیلم نبود؛ محل اتفاق بود. سال ۱۳۳۹، وقتی «راج کاپور»، ستاره‌ سینمای هند، برای اکران فیلمش به سینما ایران آمد، خیابان پر از جمعیتی شد که سینما را مثل جشن، مثل رؤیا، مثل یک دیدارِ تاریخی زندگی می‌کردند. آن شب، سینما ایران فقط میزبانِ یک فیلم نبود؛ میزبانِ هیجانِ نسلی بود که فهمید پرده‌ نقره‌ای می‌تواند جهان را تا وسطِ تهران بیاورد.
.
سال‌ها گذشت، پرده خاموش شد، درها بسته شد و سینما ایران آرام‌آرام به خاطره تبدیل شد. اما خاطره، چیزی نیست که از بین برود. همین هفته‌ای که گذشت، آتش به جانش افتاد، دردش فقط سوختنِ یک بنا نبود؛ سوختنِ تکه‌ای از حافظه‌ جمعیِ ۱۰۰ ساله ما بود.


انگار دوباره یکی از فیلم‌های قدیمی‌مان به آخر رسیده؛
بی‌تیتراژ پایانی،
بی‌تشویق،
بی‌نور.
سینما ایران سوخت اما هنوز اگر چشم‌ها را ببندی،
می‌توانی صدای همهمه‌ سالن را بشنوی.
«قیصر» هنوز راه می‌رود،
فردین هنوز آواز می‌خواند،
و آن پرده‌ سفید،
در حافظه‌ تهران،
همچنان روشن است.