ایام نوروز است و من برای دهمین بار، شاهدِ نو شدنِ سالهایی بودهام که در شرایطِ جنگی طی شده، از بهمنِ سالِ ۵۲ که با درجهی سربازی طی هشت ماه در مرز مهران بودم، جایی که نیروهای عراقی به کشورمان یورش برده بودند و با گرفتنِ یک پاسگاهِ مرزی و اسیرکردنِ تنی از سربازانِ ما موقع برگشت به مقرشان زیر آتش توپخانه گرفته شدند. جنگ با غافلگیری ما آغاز شد که در آن ۴۰ ایرانی کشته شدند و تلفات عراقیها هم بیش از ۴۰۰ نفر اعلام شد. به دنبالِ این درگیری، نیروهای زمینی ازجمله لشکر ما هم که توپخانه بود، به جبهه فراخوانده شدند، و من مدت هشت ماه از عمرم را در سنگرهای مرزی گذراندم. هشت سال بعد و در اوایل انقلاب، عراق دوباره حملهی تازهای را آغاز کرد، و حالا در یورشِ مرگبارِ دیگری، دو کشور دیگر ویرانگرتر از همیشه به کشورمان حمله کرده اند، دیشب در شرایطی که سال داشت تحویل میشد، آتشِ بیامانِ بمب و موشک در آسمانِ تهران، از سر گرفته شد.
ابتدا اجازه دهید دفتر خاطراتم را ورق بزنم و خاطرهٔ عیدهایی را که حسرتِ تحویلشان در دلم مانده، برایتان مرور کنم. پنج شش ساله بودم که برای تحویل سالِ تازه، لحظهشماری میکردم. آن سال، ساعتِ تحویلِ سال نو، در نیمهشب بود. اما پدرم قرار بود با تاریک شدنِ هوا، حالی به بچهها بدهد و چند فشفشه بفرستد هوا! چند روز قبل از عید و از لحظهٔ ورود این فشفشهها بهخانهی ما، لحظه شماریهای من و بچههای همسایه برای این آتشبازیِ پرهیجان شروع شد تا رسیدیم به زمانِ موعود. مادرم از غروب چندین بار به پدرم گفت «آقا زودتر این فشفشهها را هوا کن تا هیجان بچهها بخوابد.»
اما پدرم اصرار داشت هوا باید تاریک شود تا هوا رفتنِ فشفشهها کاملاً دیده شود! بالاخره لحظهٔ رویایی از راه رسید. پدرم رفت روی بالکن، جعبهٔ کبریت را از جیبش در آورد و فشفشهها را چید کنار دیوار. همسایهها هم توی حیاطِ بزرگِ خانه جمع شده بودند و منتظرِ این لحظهی هیجانانگیز و به هوا رفتنِ موشکهای پدرم بودند، آنها چهار چشمی زل زده بودند به بالکنِ خانه، ما هم با بیقراری دور تا دورِ پدرم ایستاده بودیم و زل زده بودیم به حرکاتش. پدرم ابتدا کبریتش را تکانی داد تا مطمئن شود به اندازهٔ کافی چوب داخلش هست. بعد دست به کار شد. فشفشهٔ اول را برداشت. فتیلهاش را با انگشتهایش آماده کرد، کبریتی آتش زد و به فتیله نزدیک کرد. شعلهٔ کبریت به انتهای چوبش رسید اما اتفاقی نیفتاد. کبریت دیگری آتش زد. باز هم هیچی! و سومی و چهارمی. اما هیچ فشی یا آتشی، یا نشانهای شبیه کورسوی یک شمع کوچک هم از فشفشه بلند نشد، چه برسد به اینکه روانهٔ هوا شود! فشفشهٔ دومی، سومی و چهارمی هم بیحاصل بود و به آتش اشتیاق ما پاسخ نداد. صدای غر زدنش را شنیدم که به مادرم میگفت: «احتمالا موقع نظافت خانه به این فشفشهها آب پاشیده شده…!» مادرِ بیچاره هم قسم و آیه میخورد که: «نه به خدا! شاید فشفشهها باران خورده بوده یا از اول تقلبی بوده!»
اما پدرم انگار عزمش را جزم کرده بود که هر طوری شده حداقل یکی از آنها را به هوا بفرستد. این بار چند چوب کبریت را با هم آتش زد و همه را به فتیلهٔ فشفشه نزدیک کرد. در یک لحظه صدای انفجاری بلند شد و فشفشه توی دستش منفجر شد. این بار صدای فریاد او بود که ما را به هوا پرتاب کرد چون فشفشه نه تنها هوا نرفت، بلکه توی دستش منفجر شد. به فاصلهی کوتاهی همه چیز ریخت به هم، همسایهها جمع شدند توی بالکن و هر کسی نسخهای میپیچید. خلاصه گند زده شد به شب عید ما و همه چیز بهکلی خراب شد. شانس آورده بودیم که انگشتهایش قطع نشده بود اما بخش وسیعی از کف دستش حسابی سوخته بود. بعد از درمانهای اولیهٔ خانگی، مادرم لگن آبِ سردی کنار بالشاش گذاشت و پدرم در حالی که دستش را برای التیام سوختگی در آن گذاشته بود، خوابید. ما هم دیگر دل و دماغی برای نشستن کنار سفرهٔ هفت سین و انتظار برای تحویل سال نو نداشتیم. چراغِ خانه خاموش شد و فقط صدای نالهٔ پدرم بود که سکوت را میشکست. تا صبح دستش توی لگن آب بود. سرو صدای همسایهها گاه از لای درز در میآمد تو. سال نو وارد خانههایشان شده بود. دلم لک زده بود برای شنیدن صدای رادیو که گوینده با شمارش معکوس، آغازِ سال نو را اعلام میکرد و صدای شلیک توپ، قلبهایمان را میلرزاند. این فشفشههای نمکشیدهٔ لعنتی در آن شب عید حال ما را گرفت. بهجای صدای رادیو، صدای نالهٔ پدرم خانه را پر کرد و صدای غرش توپها و نوایِ آمدن بهار و تحویلِ سالِ نو از رادیوی خانه به گوشمان نرسید.
سالها بعد، من در شیب تپههای یک منطقهٔ مرزی شاهد انفجار فشفشههایی واقعی بودم. گلولههای توپی که غرشکنان آسمان را میشکافت و به سوی دشمن پرتاب میشد. این بار در لباس سربازی در منطقهٔ مرزی مهران، همراه لشکر زرهی توپخانهٔ اهواز، شاهد اولین درگیری مرزی بین ایران و عراق بودم.این درگیری، ما را روانهی جبهه کرده بود. زندگی در سنگر و چادرهای دونفره تا اواخر تابستان سال بعد ادامه یافت. همه چیز در حالت بلاتکلیفی، برزخ و انتظار طی میشد. نه خبری از ادامهٔ جنگ بود و نه این مأموریتِ بیحاصل، به نقطهٔ پایانی نزدیک میشد.بعد از آن آتش بازیِ اولیه، زندگی برای ما در این منطقهٔ مرزی آغاز شد، کمکم زمستان، بارش را بست و رفت، هوا رو به گرمی گذاشت و در شیارِ تپهها و چشماندازها خطهای سبزی به نشانهٔ بهار، خودنمایی کرد. بهار داشت از راه میرسید. مونس ما در این فضای غمبار رادیوی یکموجِ همسنگرم رضا مرادی بود. تا وقتی باتریهایش جان داشتند کار میکردند و وقتی باتریها تمام میشد بایستی مدتها انتظار میکشیدیم تا کسی برای رفتنِ حمام یا مأموریت پایش به شهر باز شود و برایمان باتری بخرد. این رادیوی یکموج، بزرگترین سرگرمیِ ما در این روزهای کسلکننده و بلاتکلیفی بود. فقط اشکالش این بود که باتریخورش خیلی ملس بود! البته فکر میکنم بخشی از این اشکال به باتریهای کهنهای ربط پیدا میکرد که مغازهداران در آن شهرِ دورافتادهٔ مرزی میفروختند.
با این رادیوی کوچک یکموج بود که خبر میشدیم تا سال نو چه قدر باقی مانده و سال تازه چه ساعتی از راه میرسه. آن روز صبح در آخرین روز اسفند و قبل از شروع سال نو، در کنار سنگرمان سفرهٔ هفتسینی تدارک دیدیم. سفرهای که نه سماق داشت نه سمنو و نه سنجد و ماهی قرمز. در عوض این سفره را با سینهای دیگری تدارک کردیم. هفت سینی با چند سکه پول خرد، مقداری سبزه و سرنیزهٔ تفنگ! همسنگرم رفت و از آشپزخانهٔ صحرایی چند تا سیبزمینی و چند حبه سیر هم برای جور شدن سینها آورد، اما باز هم چند «سین» کم داشتیم. از بخت بد هنوز یک ساعتی به تحویل سال نو مانده بود که صدای رادیوی رضا قطع شد. عمر باتریها سر آمده بود و با همهی جیرهبندیها برای استفاده نکردن از آن، در مهمترین لحظهٔ سال، ما را در خماری گذاشت.
روز قبل وقتی یکی از سربازها برای مأموریتی یکروزه روانهٔ شهرِ مهران شده بود، بهش سفارش کردیم موقع برگشت چندتا باتری قلمی هم برایمان بخرد، اما از بدشانسی موقع برگشت، متوجه شدیم فراموش کرده و دست از پا درازتر برگشته جبهه. حالمان واقعاً بد شده بود. خسته و آزرده کنار چادر، روی زمین نشستیم جلوی سفرهٔ «کمسین!»
یکدفعه فکری به ذهنم رسید. شنیده بودم که گاهی با گرم کردن باتریها میشود آنها را تا حدی شارژ کرد. به رضا گفتم باید تا دیر نشده مقداری چوب و کاغذ گیر بیاوریم و آتشی روشن کنیم برای جوش آوردنِ آب. منظورم را متوجه نمیشد. بعد توی یقلابیِ سربازی، (ظرفی که سربازان در آن غذا میخورند)، مقداری آب ریختیم و روی آتش گذاشتیم تا جوش بیاید. هرچه باتری کهنه داشتیم انداختیم در آب جوش تا شارژ شوند! هنوز چند دقیقهای از روشن کردن آتش نگذشته بود که متوجه شدیم سرگروهبانِ واحد با دیدن دود، همراه چند سربازِ دیگر هراسان دارند به سمت ما میآیند. نمیدانستیم چه شده اما صدای نعرهٔ سرگروهبان و فحشهای رکیکش، وحشت عجیبی در دلمان انداخت: “خاموش کنید! خاموش کنید!”
او به محض اینکه به ما رسید با عصبانیت لگدی حوالهٔ آتش کرد، یقلابی آب جوش پرت شد یکجا و باتریها هم پخش شدند این طرف و آن طرف. همان طور که زیر لب فحش های آبدار نثارمان میکرد و با چکمههایش محکم میکوبید روی آتش، فریاد میزد: “احمقهای بیشعور دارید به دشمن گرا میدهید!؟ میخواهید به آنها علامت بدهید که واحدتان کجا است؟ هیچ میدانید چه کار خطرناکی دارید میکنید؟ باید بفرستمتان دادگاه، دادگاه صحرایی!” بعد ما را به یکی از گروهبانهای واحد سپرد: “فعلا بروند بازداشتگاه!”
به بقیهٔ دردسرهای این قصه اشاره نمیکنم اما یادم ماند که آتش چه شکلی بار دیگر من را در حسرت حال خوشِ تحویل سال نو ناکام گذاشت. حالا سالها از آن بهار میگذرد، سالی که مثل همان هفتسینی که سینهایش گم شده بود، در حسرت لحظهشماری برای ورودش ماندم. انگار شاهد نمایش فیلمی بودم که تیتراژ نداشت.

