من خانوم مرجان ساتراپی را در یونان ملاقات کردم، فیلم «خوروش آلو با مرغ» و «پرسپولیس» او در جشنواره بینالمللی فیلم تسالونیکی، به نمایش درآمده بود. البته او را از نزدیک ندیده بودم و نمیشناختم. شبی بعداز دیدنِ فیلمی از لارس فونتریه سینماگرِ معروفِ دانمارکی، از سینما که بیرون آمدم، تا نمایش فیلم بعدی شروع شود، فرصتی بود تا به کافهای بروم و قهوهای بنوشم. آنجا، برخورد کردم به «سارا درایورز» کارگردانِ مستقل آمریکایی و همسرِ جیم جارموش، او به تنهایی پشتِ میزی نشسته بود و مشغول ورق زدنِ کاتالوگِ جشنواره و نوشیدنِ قهوه بود، گاهی نگاهی به ورودی در میکرد، انگار منتظر کسی بود.
جلو رفتم، سلام کردم و پرسیدم: «مرا میشناسید؟»
کمی به چهرهام خیره شد و پرسید: «شما دانمارکی هستید؟»
یادآوری کردم که چند سال پیش در جشنوارهٔ سن سباستین در اسپانیا با هم ملاقات کردهایم شما با همسرتان جیم جارموش آنجا بودید یادتان میآید؟ میگوید: «بله، من در آن جشنواره داور بودم.» میگویم: «من نسخهای از مجله «فیلم اینترنشنال» را که یکی از بنیانگذارانش بودم، به آقای جارموش دادم و او چنان از فیلمها و فیلمسازان ایرانی تعریف کرد که باورم نمیشد.»
میگوید: «یادم آمد… جیم حتی شماره تلفنِ همراهش را هم به شما داد، موقع برگشت ما به امریکا، در هواپیما هم مجلهای که از شما گرفته بود با خودش داشت.» میپرسم: «انگار به سینمای دانمارک علاقهمندید؟» میگوید: «سینمای دانمارک را کموبیش دنبال میکردم اما کسی که خیلی به این اشتیاق دامن زد آقای ساراماگوی مرحوم بود که او هم در آن دوره داور جشنواره بود. در جلسههای داوری، خیلی به ما خوش میگذشت. گاهی شبیه کلاس درس میشد. دور میزی مینشستیم و آقای ساراماگو از همه چیز حرف میزد؛ از فیلمهایی که دوست داشت، مثلاً درباره چاپلین تحلیل جالبی داشت و او را بیشتر بازیگری تراژدی میدانست تا کمدی. اما فیلمی که خیلی روی او تأثیر گذاشته بود سری فیلمهای پات و پاتاشون از سینمای دانمارک بود. من بعد از برگشتن به آمریکا با جستوجوی بسیار این فیلمها را پیدا کردم و خیلی بیشتر مشتاق شدم تا سینمای دانمارک را پیگیری کنم.»
درهمین فاصله خانمی به میز ما نزدیک میشود و با او حال و احوال میکند، خانم درایورز میپرسد: «شماها باید هم را بشناسید، ایشان مرجان ساتراپی هستند.» من با خوشحالی، با خانوم ساتراپی به فارسی سلام و علیکی میکنم و هردو دورِ همان میز مینشینیم. میگوید: «مجله شما را میشناسم، دوستی برایم میفرستاد پاریس، شما را هم خوب میشناسم حتی با بعضی از بچههای مدرسهی تلویزیون و سینما تماس دارم.» خانم درایور میپرد وسط و میگوید: «مرجان رفیقِ خوبِ منه، ما این روزها به اتفاق داریم روی چند پروژه کار میکنیم.» خانم ساتراپی برای کاری باید برود دفتر جشنواره، قرار میگذاریم همدیگر را ببینیم، اما این اتفاق بخاطر برگشت او به پاریس و گرفتاریهای فیلم دیدن من، هرگز پیش نمیآید. او که میرود بده بستانِ کلامی من و سارا درایور ادامه پیدا میکند.

مرجانه ساتراپی
میپرسم: «از سینمای ایران بگوئید…؟» میگوید: «حداقل آنهایی که من و جیم، بر حسب اتفاق میبینیم به جنسِ سینمای موردِ علاقهی من و او نزدیکتر است. اخیرا چند فیلم ایرانی دیدم. مثلاً فیلم امیر نادری عالی بود. من نیمههای دههی ۷۰ رشتهی کارشناسیِ معماری را در یونان تحصیل کردم و همینجا با دوستانم یک گروه تئاتری راه انداختیم که عامل اصلیِ جذب من به سینما بود.» میگویم: «و فیلمهایی کاملاً غیرمتعارف ساختید.» میخندد و میگوید: «کاری که ما در سینما آغاز کردیم، آغاز یک جور آنارشی بود. بدون هیچ مجوزی دوربین را برمیداشتیم و میافتادیم توی شهر و فیلم میگرفتیم.»
درایور که از دیدن فیلم «کوه» امیر نادری به هیجان آمده میگوید: «فیلم غافلگیرکنندهای بود. من همیشه کلاسیکهای هالیوود را تحسین کردهام. یکی از دوستداشتنیترین فیلمهایم Topper با بازیِ کری گرانت است. من و جارموش بارها مثل شخصیتِ اول فیلم امیر نادری تصمیم گرفتهایم به جنگ سینمای همبرگری برویم. متأسفانه در اواخر دههی ۷۰ و اوایل دههی ۸۰ مواد مخدر به جان فیلمسازان خوبمان افتاد و هفت رفیق نزدیکمان را یا به خاطر مواد مخدر یا ایدز از دست دادیم. به هر حال هنوز بسیاری از فیلمسازان شاخص، با قدرت و جدیت کار میکنند و وا ندادهاند و فیلمهای شاعرانه میسازند.» میگویم: «به شرطی که گرفتار آفتِ بازیگرسالاری نشویم.» میگوید: «واقعاً مسخره است، وقتی بعضی فیلمسازانی که ادعای مستقل بودن میکنند، میگویند برای گیشهی فیلم بعدیشان دارند دنبال یک بازیگرِ محبوب میگردند حالم بد میشود. جیم گاهی چنان عصبانی میشود که بهشوخی یا جدی میگوید: “هفتتیرم کو…!؟”
“کوه” ساخته فیلم امیر نادری
من به اینها اثری از یک فیلمسازِ مستقل نمیگویم. باید از سازندهاش پرسید: «چی در فیلمت داری نه اینکه کی را در فیلمت داری!؟» و با هیجان موقع اشاره به این نکته صدایش هم بلندتر میشود: «مثل این است که بازیگری را برای ایفایِ نقشی در یک فیلمِ فرهنگی، انتخاب کنیم بعد به جای آنکه بگوییم بازیگر باید تلاش کند تا این نقش را خوب بازی کند، بگوئیم این فرهنگ است که باید یک جاهایی کوتاه بیاید و خودش را با بازیگر آداپته کند!»
با خنده سراغ جیم جارموش را میگیرم. میگوید: «ما در مدرسهی فیلمسازیِ دانشگاه نیویورک آشنا شدیم، جایی که شرط ورودش، داشتنِ تجربه بازیگری یا ساخت فیلم بود، چیزی که جیم اصلا تجربه نکرده بود اما بخاطرِ نوشتههای سینماییاش قبول شد. «اسپایک لی» هم از همین مدرسه با ما دوست شد. من و جیم هر دو عاشق تخیل بودیم و از تبادل ایدههایمان لذتِ زیادی میبردیم، یاد گرفتیم با هم فیلم بسازیم

«سارا درایورز» و جیم جارموش در جوانی
. بعد از تجربهای که در «عجیبتر از بهشت» داشتیم، جدا از هنرِ فیلمسازی، چیزهایی هم از اقتصاد آموختیم. اما متأسفانه در همان زمان مرتب شروع کردیم به گم کردن تخیلاتمان. یک جور طغیان بین ما ایجاد شد. به همین دلیل تصمیم گرفتیم به کارهای مشترکمان خاتمه دهیم و فقط از هم مراقبت کنیم! از زمانی که هر دوی ما یاد گرفتیم ریاستمآبی را کنار بگذاریم، دیگر چیزی باقی نماند که نتوانیم تحملش کنیم. او در مصاحبهها یاحضورهای مردمی هرگز دربارهٔ زندگی شخصیاش صحبت نمیکند. ارادهاش برای انجام هرکاری مثالزدنی است. چند سالِ پیش نوشیدنِ قهوه را ترک کرد، هرچند سیگار کشیدن را هنوز ادامه میدهد اما برخلاف من، سالهاست گیاهخوار است و همیشه درگیرِ کار روی چند فیلمنامهی تازه است…

