Skip to main content

به نظرتان انسان بودن، کارِ سختی است؟ بله! ظاهرن خیلی هم کارِ سختی است! هانا آرنت نامش را گذاشته بود: «عصرِ ظلمت…» البته عمرِ او کفاف نداد تا عصرِ ظلمتِ واقعی را ببیند!

در نمایشنامه‌ی «ریچاردِ سوم»، اثرِ درخشانِ ویلیام شکسپیر، «ریچارد» آخرین پادشاهِ قرون وسطایِ انگلستان که مرگش در میدانِ نبرد، پایانی بود بر سلطنتِ ۳۳۱ ساله‌ی خاندانش در این کشور، جمله‌ی درخشانی دارد، لیدی‌آن به او می‌گوید: لیدی آن: تو خودِ شیطانی که نه قانون خدا را می‌شناسی و نه قانونِ انسان را. هیچ حیوانِ درنده‌خویی نیست که از رحم و شفقت بویی نبرده باشه؟
ریچارد: من از رحم و شفقت بویی نبرده‌ام پس حیوان نیستم، خودِ انسانم…

قطارِ افسارگسیخته

«آندره کُنچالُفسکی»، نویسنده و کارگردانِ روسی/آمریکایی که سال‌ها با تارکوفسکی کار کرده، فیلمی دارد به نامِ «قطارِ افسارگسیخته»، یا «قطارِ فرار» Runaway Train. این فیلم براساسِ فیلم‌نامه‌ای از آکیرا کوروساوای بزرگ ساخته شده است. کوروساوا در این فیلمنامه، از این جمله‌ی شکسپیر به درستی استفاده کرده، آنجا که در این فیلم، دو شخصیتِ مردِ داستان، منی و باک دو «هم بند» که در آلاسکا زندانی هستند، با فریب دادنِ نگهبان فرار می‌کنند و با رسیدن به خطِ آهنِ ویرجینیا، سوارِ قطاری می‌شوند که لوکوموتیورانش در میانه راه، سکته می‌کند و قطار بدون سکان‌دار در بیابانِ یخ زده، بی‌هدف، جلو می‌رود… این دو زندانی، بعداز فرار بخاطرِ اختلافی، به‌جانِ هم می‌اُفتند و یکی‌شان به نام (منی) که جون وُیت نقش‌ او را بازی می‌کند، رفیقِ هم‌بندش (باک) را به قصد کُشت کتک می‌زند؛ مکانیکِ قطار که دخترِ جوانی است، با عصبانیت به منی می‌گوید: تو حیوانی!
منی، خیره نگاهش می‌کند و می‌گوید: نه! بدتر از آن، انسان‌ام!

این‌ها را گفتم تا ذره‌ای خودم را از خبرِ تلخی که شنیده‌ام، آرام کنم. خبر این بود که راننده‌ی آمبولانس، پرستار احمد محمدی، یکی از شریف‌ترین انسان‌هایی که در زندگی‌ام می‌شناختم، در حالِ کمک، در آمبولانس‌اش که مجروحینِ جنگ را به بیمارستان منتقل می‌کرده، با شلیکِ موشکِ یک هواپیمای دشمن، شهید شده. دستانم از شنیدنِ مرگِ فجیعِ زنده‌یاد «احمدآقا» که برخلافِ قوانینِ بشری، زمانِ حملِ چند مجروح، با آتشِ دشمن به خاک و خون کشیده شده و این جهانِ بی‌رحم را ترک کرده است، بشدت می‌لرزد.
فقط ببینید این انسان‌نماهایی که در رسانه‌هایشان می‌گویند هدف‌شان، کمک به مردمِ است چگونه موجوداتی هستند که آمبولانس‌های کمک‌رسان را هم منفجر می‌کنند.

پرستار احمد محمدی در مصاحبه‌ای از گریختن از اسارت داعش میگوید

از شنیدن‌ خبرِ مرگِ این انسانِ با احساس و فداکار، مبهوت و ویران شده‌ام؛ کسی که تا آخرین لحظه‌ی عمرِ باشکوهش به ما درسِ انسانیت آموخت. او در جنگ با داعش، به عنوانِ پرستارِ امداد و بیمارستان، چهارده ماه اسیرِ این گروه بود و به سختی، با شجاعتی مثال‌زدنی، توانست از زندانِ آن‌ها فرار کند و به ایران برگردد. روایتِ اسارت و فرارش، چنان دراماتیک و حیرت‌انگیز است که شاید حتا به دردِ سریالی که من به‌نامِ «بیگانگان» با موضوع داعش دارم می‌سازم؛ بخورد. ولی فیلم‌نامه‌ی این سریال نوشته شده و مجالی برای بازنویسی‌ نداریم؛ اما قلابِ فداکاری‌اش بدجوری به ذهن‌ام گیر کرده، امیدوارم یک روز بالاخره آن را بسازم.

اتفاقا زمان ساختِ بیگانان، روزی که در خاورشهر مشغولِ فیلمبرداری بودیم، احمدآقا با پسر پنج‌شش‌ ساله‌اش آمدند سرِ صحنه، دیدنم؛ مهربان، صمیمی و به شدت ساده و آرام. مهربانیِ بی‌مثال او با پسرش که با کنجکاوی از دیدنِ صحنه‌ی فیلم‌برداری ذوق می‌کرد را هرگز فراموش نمی‌کنم. لابه‌لای رفت و آمدهای پسربچه به صحنه‌ی چیده شده، بخشی کوچک از خاطرات‌اش را برایم می‌گفت که با بازگشتِ پسرش قطع می‌کرد؛ به درستی که پسران نباید از رنجِ پدران چیزی بدانند؛ مرحومِ پدرم، زنده‌یاد «امیر قویدل»، در فیلم «دل‌نمک‌» جمله‌ای دارد که پدری به پسرش می‌گوید: «هنوز به وقتِ رنجِ تو مانده بابا! ولی افسوس که رنجِ‌مان به محضِ تولد آغاز می‌شود و بی‌پایان است

با احمد قرار گذاشتم به محض تمام شدنِ فیلم‌برداری، جلسه‌ای مفصل بگذاریم و او خاطراتش را با جزئیات تعریف کند. قبل از خداحافظی احمد نگاهی به صحنه و پرچم‌های داعش و خودروها و تسلیحات انداخت و گفت: «خیلی خوب و طبیعی اجرا شده‌ چون من این حال و هوا را از نزدیک لمس کرده‌ام.» حرفش خیلی خوش‌حالم کرد. ساعتی بعد، خداحافظی کردیم و او رفت.

خوب یادم هست که احمدآقا دست‌اش را از شیشه بیرون آورد و تا زمانی که در کانونِ دیدِ من بود، به نشانه‌ی خداحافظی بیرون نگه داشت؛ اما یادم نیست که انگشتری که بر انگشت داشت عقیق بود یا حرز. این شاید همان انگشتی بود که دیروز از او باقی مانده بود؛ کنارِ ورق‌های سوخته‌ی یک قرآن که در آمبولانسش داشت.

احمدآقا رفت اما بعد از آن حمله‌ی وحشیانه، از او فقط یک انگشت ماند و پوستِ کفِ پاهایش، همین…