Skip to main content

چله‌ی تابستان سال ۶۰ بود، دقیقا مرداد ماه آن سال، ایران روزهای بسیار گرم وآتشینی را پشتِ سر می‌گذاشت. من فیلمبردارِ واحدِ خبری تلویزیون بودم. هنوز دوربین های پرتابل ویدیو همه‌گیر نشده بود و برای فیلم های خبری، بیشتر از دوربین های اکلر و فیلم ۱۶ میلیمتری استفاده می‌کردیم که برای کارهای خبری، معمولا شبیه نوارهای ویدیویی، پزتیو بود چون باید سریع آمادهٔ پخش می‌شد، فقط گاهی برنامه‌های خیلی مهم را روی فیلم نگاتیو فیلمبرداری می‌کردیم. از بدِ روزگار، آن سال‌ها به دلیل تحریم‌ها، به بحران کمبود فیلم ریورسال(پزتیو) خورده بودیم و به پیشنهاد دوستان و اینکه مقدار زیادی از این فیلم دراندازه‌ی ۱۲۰۰ فیتی در انبار بود، که بایستی بخشی را که نیاز داشتیم، خورد می‌کردیم تا حدود ۴۰۰ فیت از آن برمی‌داشتیم، برای این‌که دندانه‌های فیلم چپ و راست نشود در تاریکی دوباره آن را در کیسه‌ی نایلونی سیاه می گذاشتیم و چسب می‌زدیم… باید مراقب بودیم که فیلم خام را آرام بچرخانیم تا جرقه ایجاد نشود و فیلم نور نبیند…

چه در سرتان بدهم، گاهی فیلم موقع این عملیات، اندکی بالا وپایین پیچیده می‌شد (حتی در حد یک میلیمتر) که موقع فیلمبرداری به جدار کاست گیر می‌کرد و داخلِ کاست لوله می‌شد ودرهم می‌پیچید و به اصطلاح “سالاد” می‌شد! خلاصه که واویلا بود! و هر کدام با داروی مخصوص خودش در لابراتوار ظاهر می شد و اگر موقع ارسال فیلم به لابراتوار، شماره فیلم اشتباه قید می‌شد تنها چیزی که از لابراتوار بیرون می‌آمد چند فیت طلق شفاف بود که می‌توانست زندگیِ فیلمبردار بیچاره را سیاه کند!

همه‌ی این توضیحات را دادم تا برسم به خاطره‌ای که در آن روزِ داغ مردادماه اتفاق افتاد: ظهرِ جمعه بود، من هم خسته و کوفته از ماموریتِ جبهه‌ی جنوب به تهران برگشته بودم، رئیس جمهور بنی صدر و رجوی با هواپیمایِ ارتشی فِلنگ را بسته بودند و الفرار!
شایعه شده شده بود در جبهه‌ها دو دستگی و اختلاف بینِ نیروهای ارتشی و سپاهی بخاطرِ این موضوع ایجاد شده. به همین دلیل، آقای همتی (که الان رئیس بانک مرکزی هستند)، آن روزها مدیرِ واحدِ خبر بودند، به عنوان خبرنگار، و آقا رضا(ج) به عنوانِ دستیار فیلمبردار و آقا بهروز(ص) به عنوانِ صدابردار و من به عنوانِ فیلمبردار، عازمِ جبهه شده بودیم تا در جایی که همه‌ی نیروها کنار هم هستند، از وحدتِ آن‌ها گزارش تهیه کنیم.

ما با همان فیلم‌های خورد شده در شرایط خطرناکِ جنگی و زیرِ آتشِ گلوله و خمپاره، و بدتر از همه، سالاد کردن کاست دوربین به خاطرِ فیلم‌های غیر استاندارد و با مکافات زیاد شروع به فیلمبرداری کردیم و چند روز بعد با خستگیِ بسیار به تهران رسیدیم و به جام جم آمدیم تا وسایل را تحویل دهیم. در ساختمانِ پخش خانم نصری که خبرنگارِ کشیک بود، ذوق زده و سراسیمه توی راهرو سراغِ من آمد و گفت: «خدا شما را رسونده، برنامه‌ی خبریِ مهمی هست، یکی ازخلبانانِ هواپیمایی که بنی صدر و رجوی با آن به پاریس گریخته اند، هواپیما را برگردانده و باید برویم فرودگاه گزارش بگیریم، اما آقاجواد که فیلمبردارِ کشیکِ روز جمعه است، می‌گوید فیلمِ خام ندارم. اگر شما فیلمِ اضافه دارید، یکی دو حلقه بهش قرض بدهید تا فردا از (انباردار)  بگیرد و برگرداند. (قبلا داستان کمبود فیلم و خورد کردن و تبدیل حلقه های ۱۲۰۰ فیتی را به سه حلقه ۴۰۰ فیتی را برایتان شرح داده ام)، من هم اطاعت امر کردم و دو حلقه از همان فیلم‌ها را به آقاجواد دادم و توضیح دادم که ممکنه داخلِ دوربینت “سالاد” کنه، مواظب باش!

این را اضافه کنم آقا جواد خیلی آدمِ شوخ و شیطان بود، همیشه او را خندان و درحالِ شوخی می‌دیدم. یک بار که در خیابانِ یک طرفه و تنگ، راننده ماشینی که پشت سرِ ماشین اداره می‌آمده و برای راه گرفتن یا تندتر حرکت کردن آنها اشتباه کرده بوده و چراغ زده بوده، جواد آقا هم پروژکتورِ مخصوص فیلمبرداری را که با باطری کار می‌کند را در تمام طول خیابانِ باریک و یک طرفه‌ی سی تیر، از پشت ماشین به چشم‌های رانندهٔ بیچاره می تاباند!

برنامه مهم خبری، بازگشت خلبان و هواپیمای ربوده شده، به کشور بود و شنیدم که آقا جوادِ شوخ، با آن فیلم‌های ریورسال، از بدشانسی یک بندی به آب داده بوده و کسی بعدها او را درحالِ شوخی بخاطر نداره! خلاصه که حکایتِ تحریم بود و هیچ چیز شکل عادی و شوخی‌بردار نبود. اگر بخواهم این خاطرات را بنویسم، مثنوی پانصد بند کاغذ می‌شود، کاغذ هم که این روزها از خودِ اسکناس گرانتر شده! پس باشه تا وقتش!