زندهیاد نظام کیایی هنرمندی بسیار شوخ طبع و شیرین بیان بود، به کارِ صدا در سینما که میرسید، سخت جدی میشد، هدفونِ بسیار حساس را محکم به گوشهایش میچسباند و تا صدا با دلش هماهنگ نبود، کوتاه نمیآمد. او حرفهاش را عاشقانه دوست داشت و صدا برایش امری مقدس بود.
سالها پیش، در یکی از سفرهایش به ایران، مدتی در تهران، در خانهاش مهمانش بودم، همسخن بودیم و همدم. وقتی از خاطرات کاریاش میگفت، میشکفت و جوان میشد.
این یکی از آن خاطرات است:
کارگردان بالاىِ درهاى عظیم ایستاده است، دوربین در لانگ شات تمامى دره را میبیند. زنِ قهرمان فیلم، یک روستایى ساده دل است که با سطلِ آبى در دست، باید از سراشیبىِ تند و طولانىِ دره و از روى برگهاى خشک درختان، بتدریج بالا بیاید و به دوربین نزدیک شود. کارگردان به این فکر میکند که در چنین لانگ شاتی، جایى براى صدا بردار نیست که صداى واقعى این صحنه را ضبط کند و هنوز هم کسى “هاش-اف” ندارد که از آن استفاده کند. او با اندوه بخودش میگوید: «خدا حافظ صداى همراه، باید بعدا صداى این صحنه را در استودیو بسازیم. اما حواسش نیست که در فاصلهای دورتر از چشم دوربین، “نظام” ما ضبط صوت بر گردن و بوم بر دست از تپه پایین میرود و منتظر شنیدنِ فرمانِ کارگردان ایستاده است. وقتى فیلمبردارى أغاز میشود، میبینیم که نظام چشم به بازیگر دوخته و دارد حرکات او را تقلید مىکند و صداى پاى خودش بر روى برگها و نفسهایش را که اندک اندک به شماره افتاده، ضبط میکند.
در هوشیارىِ این مهندسِ عاشقِ سینما، همین بس که او بوم را در آغاز در دورترین فاصله از خودش و بالاىِ سرش نگه داشته تا در آغازِ پلان، صداىِ محیط و در کنارِ آن صداى حرکت و نفس هایش را ضبط کند و بعد به تدریج بوم را همراه با نزدیک شدن بازیگر زن به دوربین، پایین میآورد و به خودش نزدیک مىکند تا صدای نفس نفس زدنِ بازیگر را با خلاقیت ضبط کند و پرسپکتیو صدا در این صحنه، با مهارت مراعات شود. درنتیجه بهنظر میرسد کارگردان باید از شادمانى مدهوش شده باشد. خب “نظام” ماست دیگر!

در کنار نظام عزیز در تهران
عمونظام برای دوستان بیشماری در جای جایِ کشورش داشت که همهٔ آنها دوستش داشتند و دارند، با کلامش، با صدایش و با واژههای شوخ طبعانه و سحرانگیزش با مطایبهها و خاطره گوییهایش، همیشه زنده خواهد ماند.
مگر نه این است که: «تنها صداست که میماند…؟»

