Skip to main content

سال‌ها گذشت و گذشت تا اینکه ده دوازده تا سکه‌ای را که با خودم داخل یک کیوسک تلفن در آلمان، برده بودم تا  به شما استاد بهرام خان بیضایی زنگ بزنم یکی پس از دیگری تمام می‌شدند و حرصم را در آورده بودند.
می‌گفتید: «‌ من که می‌گویم بر نگرد. اینجا کار کردن سخت است» وقتی‌ گفتم که در آلمان افسرده شده‌ام و شوقِ زندگی‌ام نه کشیده، گفتید: «بیا، ولی یک جفت کفش آهنی با خودت بیاور»

بهرام جان، من هم یک‌روز از شما خواستم نروید. گفتید: «بخاطر نیاسان می‌روم.»

مژده شمسایی و نیاسان

انگار بخت با من یار بود که برادر و خواهرِ بزرگ‌ترم اهل مطالعه و کتاب بودند و سری در روزنامه‌ها و مجله‌های آن زمان داشتند. با نامِ بهرام بیضایی از همان دورانِ نوجوانی آشنا شده بودم و به تقلید از بزرگترها برای او احترام ویژه‌ای قائل بودم و هر جا نامی از او بود با کنجکاویِ شوق‌انگیزی دنبال می‌کردم.

در شهرِ کوچک و دور افتاده‌ای که فقط ده نفر مشترک و روزنامه‌خوان داشت، روزنامهٔ دو روز گذشته، که تازه از راه رسیده بود را با ولع می‌بلعیدیم هرچند به آن «پریروزنامه» می‌گفتیم! من وظیفه داشتم از مغازه‌ای که وسایل ورزشی می‌فروخت، ظرف کرایه
می‌داد و سیگار هم می‌فروخت، عصرها نسخه‌ای از روزنامهٔ پریروز را هم که تازه آورده بود، بخرم و به منزل ببرم.

عادت داشتم روزنامه را باز کنم و صفحات آنرا تورقی کنم و اگر مطلبی و خبری از فردین و ملک مطیعی داشت را با ولع بخوانم. زندگی کردن در شهری که سینما نداشت انگار جهنمی بود شبیه به زندگی. من صفحات روزنامه را ورق می‌زدم تا می‌رسیدم به صفحهٔ اگهی‌های ترحیم و تسلیت. ناگهان چشمم افتاد به آگهی ترحیمِ بهرام بیضایی. روزنامه را دو دستی بر سرم کوبیدم و های‌های گریه کردم. گریه کردم، اشک‌هابم ریخت و در میان هق‌هق زدن‌ها، برای دوستانم گفتم که چه کسی را از دست داده‌ایم.
دوستانی که شاید اولین بار بود نام بهرام بیضایی را می‌شنیدند. حالا باید برایشان می‌گفتم سازنده «رگبار» کیست.

ناگهان یکی از دوستان گفت: «نگاه کن پایین این آگهی نوشته شده، بهرام بیضایی…» یعنی خودش این آگهی را نوشته!؟ یعنی زنده بوده که این آگهی را نوشته؟ حالا دیگر انگار شاهدِ صحنه‌ای از فیلم «مسافران» بودم، اینجا دیگر گریهٔ ما به خنده تبدیل شده بود، می‌زدیم به سر و کول همدیگر و می‌خندیم و معنی سینما و واقعیت آن را با پوست و جان‌مان احساس می‌کردیم، در شهری که سینما نداشت.

جامپ کات می‌زنم به سه سال بعد و با همین عشق و احترام می‌خواستم برای اولین بار به پایتخت بروم. آنجایی که دانشکده‌ای داشت به‌نام «دانشکده هنرهای زیبا» و استادی داشت بنام بهرام بیضایی. برای اجرای نقش عملی، قطعهٔ کوتاهی از نمایشنامهٔ «اتللو» را انتخاب کرده بودم. دیالوگ‌ها را با صدای بلند برای مادرم اجرا می‌کردم و او هم با مهربانیِ بسیار، بی‌آنکه داستان شکسپیر را بداند راه می‌رفت و قربان/صدقه‌ام می‌رفت و مدام می‌گفت: «به به عالیه…!» بعد ویرش می‌گرفت به درس و مشق و مدرسه ام: «خب، کتاب‌هایت کو؟ درس‌هایت را بخوان. تو که فقط نقش بازی می‌کنی…»

روزها می‌گذشتند و هرچه به روز موعود برای رفتن به تهران، نزدیک می‌شدیم، نگرانی و دلهرهٔ من از اینکه چه لباسی بپوشم که قشنگ و شیک باشه. بیشتر و بیشتر می‌شد. شب بود، شبی سرد در اواخر بهار. با دوستان و همکلاسی‌ها به بهانهٔ درس خواندن، در تنها میدانِ شهر که به تازگی چمن کرده بودند و چند چراغِ مهتابی هم دور تا دورش گذاشته بودند، نشسته بودیم و در بارهٔ هر چیزی حرف می‌زدیم، غیر از کتاب و درس!

با دوستان بحث بر سرِ این بود که چکار کنیم و چی بپوشیم؟ این حرف‌ها من و دوست هنرمندم را حسابی سرِ ذوق آورده بود. مادر مرحومم پشه بند کهنه‌ای را که دیگر کارایی‌اش را از دست داده بود و پشه‌ها از سوراخ‌های آن نفوذ می‌کردند را پاره کرده بود تا از آن دستمال آشپزخانه درست کند، انداخته بود کوشهٔ آشپزخانه، نمی‌دانم چرا این تکه پارچه نظرم را جلب کرد. رفتم طرفش و پرسیدم: «مادرجون با این پارچه، می‌تونی یک پیراهن برایم بدوزی؟ مهربانیش، به او اجازه نه گفتن نداد.

چرخ خیاطی‌اش را با دستان نازنیش بزه‌کار انداخت و چه پیراهنی درست کرد، منگوله‌های پشه‌بند را دور تا دورِ آستین و یقه‌اش انداخته بود تا پسرش، تا سلطون جم جمه اش، در پایتخت بپوشد. حالا ما پای‌مان را در یک کفش کرده بودیم که شلوار چکار کنیم. این شلوار قدیمی و کثیف که درست نیست در تهران بپوشیم. لباس باید نو باشد. کار به التماس و گریه کشید. خواهرم، شلوار نخ کبریتی سفید رنگی که از حقوق معلمیش خریده بود و حتما از تماشای التماس و زجه زدن من برای خریدن یک شلوار نو، دلش به رحم آمده بود. ناگهان گفت بیا این شلوار را بپوش اگر اندازه‌ات می‌شه، بپوش.

شلوار را پوشیدم. شلواری که زنانه بود! پیراهن سفید منگوله دار بلند تا روی زانو را پوشیدم شلوار را پوشیدم، هر دو جورِ جور بودند. حالا با دوستان و همکلاسی‌ها روی چمن‌های فلکهٔ زند نشسته‌ایم و در اندیشهٔ پیدا کردنِ یک جفت کفشِ سفید هستیم تا سرا پا سفید پوش شویم و به تهران و به پایتخت برویم و در دانشکدهٔ هنرهای زیبا، نقشِ اتللو را بازی کنیم.

دوست هنرمندی که سرشار از استعداد بود و روز و روزگار بیهوده پایمال شد و خلاقیتش در تغییر و تحولات جبری زمانه گم شد، گفت: «برویم بیمارستان.» راه افتادیم و رفتیم سمتِ بیمارستان. گشتی زدیم و با دوستان، آشنایان و پرستاران، سلام و علیکی کردیم و بر گشتیم. پرسیدم: «این چکاری بود!؟ گفت: «بیا برات درستش می‌کنم!»

باز هم به فلکه زند بر گشتیم و روی چمن ها نشستیم. گفت: «کفشت را در بیار!» پرسیدم: «برای چی؟» گفت: «در بیاور، چکار داری!؟» یک لنگه کفش مشکی را در آوردم و به او دادم. با چنان مهارتی چسب های سفید بیمارستان را در جیبش گذاشته بود و با خودش آورده بود که ما مبهوت، نگاهش می‌کردیم. چسب ها را بشکل مثلثی برید و پشت کفش چسباند و با قلم موی نقاشی آنرا سفید کرد و کفشی سپید و مشکی بسیار شیک و جذاب که با شلوار و پیراهن سفید جور بودند را درست کرد. آن روز من سوار بر اتوبوسِ تی بی تیِ شیراز/ تهران بسوی پایتخت رفتم.

رفتم و دانشکدهٔ هنرهای زیبا را پیدا کردم و در پشت میله‌های آن، سوار بر ابر آرزوها، دنیای رویاها و خیالات را در می‌نوردیدم که ناگهان با صدای مردی که گفت: «اینجا چی می‌خوای برو. چرا وایسادی؟» روز بعد امتحان کتبی داشتیم، امتحانی که من از آن گریزان بودم. به خودم می‌گفتم به من چه که موسیقیِ «زوربای یونانی» را چه کسی ساخته. من چکاری به جان فورد دارم و جان فورد چکاری به من دارد!؟ شهر ما هنوز سینما ندارد. اسپارتاکوس سال ۱۹۶۰ یا ۷۰ درست شده به من چه ربطی داره. از من درباره جنگِ حیدر و مهدی با ژاندارم‌ها سوال کنید که صدای تیر و تفنگ‌شان در گوشم می‌پیچد. فیروزآباد هنوز جاده‌اش خاکی است و برای دیدن یک فیلم، من باید از فیروزآباد به شیراز بروم.

برگهٔ امتحان کتبی شما بدلیلِ نمره پایین زبان، اصلا بررسی نشده! روی سنِ تئاتر دانشکده ایستاده بودم که صدایِ دلنشینِ آقای خسروی خواب مرا پراند.

بهرام بیضایی، با صدایی دلنشین‌تر گفت: «حالا اجازه بدهید نقشی که انتخاب کرده را بازی کند.» من نقشِ اتللو را انتخاب کرده بودم. با اجازه آنها، تمرکزِ کوتاهی کردم و شروع کردم. چند دقیقه و چند جمله بیشتر نبود.

سرم را به رسم خجالت پایین انداخته بودم که باز با صدای مردی از دیار باستانی کشورم به خودم آمدم: «تو اگر اتللو نباشی. بچه اتللو هستی. پسر جان، چرا درس نمی‌خوانی!؟ اینجا اول برگه زبان انگلیسی را تصحیح می‌کنند و شما انگلیسی‌تان خیلی ضعیف است. این لباس های ژیگولویی چیه که پوشیده ای!؟»

سرم را به رسم خجالت باز هم بیشتر پایین انداختم. آری، او می‌دانست که باید اول، خانه را از بیگانه خالی کنیم: «پسر جان، برو درس بخوان تا در امتحان کتبی، نمرهٔ بهتری بیاوری و انگلیسی را هم خوب یاد بگیر…»

حالا من مانده بودم که رازِ این لباس‌های شیک و ژیگولوییِ پشه‌بندی را برای آنان بازگو کنم یا نه. شاید فرجی بشود. منِ و منِ کردن من، و پابه‌پا کردنم، به امید فرجی بود که انگار بو برده بودند کاسه‌ای زیر نیم کاسه هست که ناگهان یکی از افرادِ هیئت ژوری گفت: «برو، سال آینده با دست پر بیا، قبول می‌شوی.»

سالها گذشت و گذشت تا اینکه ده دوازده تا سکه‌ای را که با خودم داخل یک کیوسک تلفن در آلمان، برده بودم تا به شما استاد بهرام خان بیضایی زنگ بزنم یکی پس از دیگری تمام می‌شدند و حرصم را در آورده بودند.

می‌گفتید: «‌ من که می‌گویم بر نگرد. اینجا کار کردن سخت است» وقتی‌که موضوعِ افسردگی و ته کشیدنِ شوقِ زندگی را برایتان گفتم. گفتید: « بیا، ولی یک جفت کفش آهنی با خودت بیار»

بهرام جان، من هم یکروز به شما گفتم نروید. گفتید: «بخاطر نیاسان می‌روم.» رفتید اما می‌دانید که ماندگارید برای همیشه. جان و روح هر ایرانی اصیل با نام‌تان آشناست.

 

سگ کشی

«سگ کشی» را که می‌ساختی، با آقای آرنو پیندیوس از بخش بین‌المللِ شبکه اتریش برای تهیه یک گزارش فرهنگی به فیلمبرداریتان آمده بودیم. بازیگر نقش اول فیلم، تأخیر داشت، خلف وعده کرده بود. گفتم: «ما بیشتر از این نمی‌توانیم منتظر بمانیم.» گفتید: «بروید، موافقم… اینها همین هستند.» و برای روزی دیگر و صحنه‌ای دیگر برنامه ریزی کردیم.

بهرام جان، این آنها هستند که می روند و بازنده اند. تو سربلند و پر افتخار هستی، و جاودانه در تاریخ ادب و فرهنگ ما می مانی…