سینما، امروز فقط یک بازیگر کمتر ندارد؛ یک «جهان» کمتر دارد…
و این فقدانِ جایِ خالیِ یک نفر نیست؛ جایِ خالیِ بخشی از روحِ سینمای ایران است. انگار یک تکه از قلبِ سینما را آرام از قاب آن بیرون کشیدند. اکبر عبدی را نمیشود فقط «بازیگر» نامید؛ او تکهای از حافظهی یک ملت بود. او اعجوبهی بازیگری بود؛ نه یک بازیگرِ هزارچهره، یک بازیگرِ هزارجان…
شاید راز آن همه خندهای که اکبر عبدی به مردم بخشید همین بود؛ او غم را خوب میشناخت. برای همین میدانست چگونه از دلِ تلخی، یک لبخندِ واقعی بیرون بکشد. او جادوگری بود که در سالنهای تاریک، از معدنِ رنج، طلایِ خنده استخراج میکرد.
براستی که سینما بدون اکبر عبدی چقدر تلخ است، چقدر قابها بیلبخند میشوند و چقدر پردهها عبوستر به نظر میرسند. دو ماه پیش، همراه جمشید هاشمپور عزیز، در بیمارستانِ مُحبِ مهر به دیدنش رفتیم. کنارش نشستیم، حرف زدیم، خندیدیم، اما در میان همان خندهها، چیزی از نگرانی مردی را دیدیم که همیشه دلش برای مردم میتپید.
از مردم گفت، از روزهای سختشان، از سنگینی زندگی روی شانههایشان. از همان مردمی که سالها لبانشان را به خنده گشوده بود و حالا بیشتر از همیشه، دلش میخواست لبخند را به خانههایشان برگرداند.
اکبر عبدی رفت، و سختترین نقش را برای ما گذاشت؛ نقشِ تماشایِ جهانِ بدون خندهی او. آخرین نقشش، غمانگیزترین نقش اوست؛نبودنی که میلیونها نفر باید آن را تماشا کنند.
اما هنوز جایی در گوشهای از این شهر، کودکی با دیدن یکی از نقشهایش لبخند میزند؛ و همانجا، همان لحظه، اکبر عبدی دوباره به زندگی برمیگردد.
رفیق قدیمی،
سفرت بیخطر و آرام…

