چهقدر دلام برای آن روزها تنگ میشود؛ برای بوی پزیتیو، موویلا، اسپلایسر و چسبِ هفده و نیم میلیمتری؛ برای قیچی و مدادِ سفید و مدادگیر؛ برای گشتن دنبالِ دو فریمِ گمشده و چک کردنِ هر شانزده فریم و ادج نامبرها را با هم مطابقت دادن.
در مقابلِ کوهی از کپیهای کار میایستادی؛ حدود یکصد جعبهی هزار فیتیِ راشهای کپیِ کار؛ خیلی وقتِ پیش، نزدیکِ سی و پنج سال پیش، دستیارِ محسن مخملباف بودم و دنبال پلانی میگشتم که در یکی از این صد جعبه بود؛ داشتم فکر میکردم از کدام طرفِ جعبههای هزار فیتی پزیتیو شروع کنم به گشتن؛ از سمتِ راستِ اتاق که جعبهها تا سقف روی هم چیده شده بودند یا از سوی چپ و با هر نوع تخمینی چیزی به اندازهی یک روزِ کامل کار بود! چون باید تک تکِ حلقههای پزیتیو را روی موویلا سوار میکردم و با دور تُند میدیدم تا شاید، شاید، شاید خیلی تصادفی، پلان موردِ نظر را پیدا کنم!
مخملباف گفت: «به چی فکر میکنی راما؟»
گفتم: «به اینکه از این ورِ جعبهها شروع کنم به گشتن، یا از اون ور!»
گفت: «فرقی نمیکنه از هر وری که شروع کنی توی آخِرین حلقهی سمتِ مخالف پیدایش میکنی!»
راست میگفت. معمولن همیشه همینطور بود؛ تازه اگر شانس میآوردم و نمای موردِ نظر در شوتیههای بزرگ و خاکآلودِ اتاقهای تاریکِ تدوینِ آن روزها زیرِ کوهی از استاپ کَمراها و لیدرهای سیاه مدفون نشده بود و از آنجا مرا نمینگریست و به تلاشِ مذبوحانهام نمیخندید. ولی عشق بود؛ سینما هنر بود؛ سینما خودِ زندگی بود؛ آن روزها همه عاشق بودند و کسی را پیدا نمیکردی که از هفت دریایِ خونآلود نگذشته باشد و سالها جان نکنده باشد و در این حرفهی جادوییِ ترسناک و بیرحم، خونین و زخمی، به جایی که هست نرسیده باشد؛ حالا هر جا که بود!
نمیخواهم غُر بزنم؛ ولی چه شدند آن آدمهای رنجکشیدهی عاشق که به خاطر سینما و عشق به آن چه سختیها که نکشیده بودند و همچنان عاشقانه از جان مایه میگذاشتند؛ نگاه میکنم به این روزها و اهالیِ حرفه؛ مقایسه میکنم و به این نتیجه میرسم که مقایسه نکنم چون با آن چیزهایی که من با چشمانِ نوجوانانهام در دههی شصت دیدهام، خیلی خیلی خیلی فرق دارد. به قولِ سهراب: «پدرم وقتی مرد، پاسبانها همه شاعر بودند»
چه رسد به اهلِ هنرِ جادوییِ سینما.

