یا باد هر جا بخواهد میوزد
روبر برسون
سال ۱۹۴۳، دو سال قبل از پایان جنگ جهانیِ دوم. فرانسه توسط ارتش آلمان اشغال شده است. فونتین، مبارز جنبش مقاومت فرانسه توسط پلیس حکومت ویشی دستگیر میشود و پس از شکنجه به سلول انفرادی در زندان آلمان میافتد. روبر برسون فیلم را در سال ۱۹۵۶، یازده سال پس از پایان جنگ، بر اساسِ خاطراتِ سرهنگ دوینی از فرارش از زندان ساخت. برسون خودش عضو نهضت مقاومت بود و به زندان افتاد.
فیلم، کم و بیش تماماً در یک سلول خالی زندان میگذرد. هر چیزی تا حد ممکن حذف شده است؛ یک اطاق، یک تخت، یک انسان. فونتین از اولین لحظهی ورودش به سلول با قاطعیت تصمیم به فرار میگیرد، بیکمکی از کسی. او فقط یک مسئله دارد: «آزادی…»

برای او امید و تصمیم کافی است. در سر تا سر فیلم، چهره و ظاهرِ فونتین با یک لا پیراهن خونی که اثرِ شکنجهی روز اول است، کوچکترین تغییری نمیکند. گوئی که او اصلاً نماد است، نماد هر آدمی در هر زمان و مکانی که در بند است و راهی به آزادی میجوید. دستهای فونتین ارادهی او را در ساختنِ یک کاردک از یک قاشق و طناب از تکههای لباس و پتو، یادآوری میکنند. دستها و دستها که با ظرافت کار میکنند. شکافهای بین چوبهای درِ زندان را با دقت و صبر میکَند. میگوید مهم این است که تصمیم بگیری.
زندانیها زیاد میشوند، پسرِ جوانی را به سلول او میاندازند درست پیش از آن، زمانی که نقشهی فرار اجرا شود. او ابتدا فکر میکند جوان را برای حرف کشیدن از او فرستادهاند و نقشهی فرار ناممکن خواهد شد. به فکرِ از بین بردنِ جوان میافتد اما منصرف میشود و او را با خودش همراه میکند. شب فرار فرا میرسد و همه چیز طبق نقشه پیش میرود. از دیوارِ زندان عبور میکنند، نگهبانی آلمانی سر راه است. از بین بردنِ سرباز توسط فونتین را نمیبینیم، فقط جسدش خیلی مبهم بر زمین دیده میشود. کوچکترین خشونتی، آن هم در زمان جنگ دوم جهانی، در این فیلم به تصویر در نمیآید. پیش و پس از این فیلم در هیچ فیلم دیگری از جنگ یا از فرار، چنین شکلی از اجرا دیده نشده است. زیرا اساساً مسئله این فیلم چیز دیگری است؛ امید و اراده و رسیدن به هدف با تقریباً هیچ امکانی. به نظر همه چیز آرمانی و آسمانی است، این نگاه برسون است.
آیا فقط با امید و اراده میتوان بر واقعیت سخت این جهان پیروز شد؟

