Skip to main content

در روشنایی سردِ سحر، قایق‌ها آرام به ساحل نزدیک می‌شوند؛ سربازان به آهستگی پیش می‌روند و ناگهان صفیرِ هولناکِ گلوله‌ها مثل باران بر دریا و مغزِ مخاطب می‌کوبد. در «نجاتِ سرباز رایان»، جنگ چکامه‌ای سلحشورانه نیست؛ ترس می‌بینیم و شاهدِ وحشتِ سربازانی هستیم که هنوز مجال پیدا نکرده‌اند بفهمند چرا باید در این جهنم باشند؟

در «خطِ باریکِ قرمز»، جنگ، پژواکِ بی‌امانِ فرسودگی است و آدم‌ها در این بستر، بیشتر از این‌که درظاهر تحلیل کنند دارند چه می‌کنند؟ از درون در حال فروپاشیدن هستند. این قاب‌ها، جنگ را از خیال و تصور و اسطوره جدا می‌کنند؛ دیگر جنگ میدانِ افتخار نیست، که جایی است برای زوالِ تدریجیِ خود. در «اینک آخرالزمان»، وحشت و جنون آرام‌آرام جای فهم و عقل را می‌گیرد و در «جبهه غرب خبری نیست»، جوانی که با شوق به جنگ رفته، با چشمانی خالی و بی‌روح برمی‌گردد. این‌ها روایت‌های حماسی و قهرمانانه نیستند؛ قصه پرغصه‌ی آدم‌هایی‌ است که چیزی در آن‌سوی خط مقدم جاگذاشته‌اند و دیگر هرگز بازپس نگرفته‌اند، حتی وقتی به ظاهر سالم و بی‌جراحت برگشته‌اند.

اینک آخرالزمان

در میانه‌ی جنگ، با نگرانی، مدام در فضاهای مجازی پرسه می‌زدم. میان شور و هیجانِ مغرورانه‌ی چهره‌هایی مثل وزیرِ جنگِ آمریکا، صحبت‌های ژنرال‌های آمریکایی برایم شگفت‌آور بود. این کهنه‌سربازها از همان روزهای اول، با واهمه، ترامپ را، که ظاهرا کبکش خروس می‌خواند، به‌خاطر ادامه‌دادنِ جنگ سرزنش می‌کردند. پیش خودم می‌گفتم مگر این نظامی‌ها یک عمر حقوق نمی‌گیرند که روزی، به‌قولی، «یک توپ در کنند»؟ اگر هم قرار است مخالفتی باشد، مگر کار این‌هاست؟ در یکی از برنامه‌ها یکی از طرفدارانِ سرسخت ترامپ به فرماندهی گفت: «راست می‌گویند که جنگ مهم‌تر از آن است که به ژنرال‌ها سپرده شود.» در واقع می‌خواست بگوید: «تو سربازی؛ وظیفه‌ات جنگیدن است. وسط جنگ صحبت از ترک مخاصمه یعنی چه؟»

در زمانی که بسیاری، از انفجارهای بی‌وقفه در ایران به وجد آمده بودند، این فرماندهانِ قدیمی را می‌شد دید که گویی از درون می‌سوختند. با اینکه به‌نظر نمی‌رسید خطری مستقیم سقفِ بالای سرِ آن‌ها و مردم‌شان را تهدید کند، ولی با تمام وجود خواستارِ توقفِ جنگ بودند. براستی این سربازهای کهنه‌کار چه دیده بودند که چنین از کشتنِ «دشمن» بیزار شده بودند؟ به گفته‌ی خودشان، تنها سیزده تلفات داده بودند، اما در مقابل، پانزده هزار بمب فرو ریخته بودند و هر نقطه‌ای را که می‌خواستند در هم کوبیده بودند و تبدیل به ویرانه کرده بودند. شاید این پیرمردها، به تعبیر آن سرباز در فیلم جوخه، با خود فکر می‌کردند:  «حالا که نگاه می‌کنم، ما با دشمن نجنگیدیم؛ با خودمان جنگیدیم

جوخه

به‌گمانم این‌ها همان‌هایی‌اند که قصه‌ی اسکندر و چنگیز را تا آخر خوانده‌اند و به آن‌جا رسیده‌اند که: «…جز وحشتم نیافزود

شاید کسانی که فردای جنگ را می‌بینند، جمله‌ی معروف فیلم «نجات سرباز رایان» را بهتر درک می‌کنند: «هر سربازی که می‌کشم، بیشتر از خانه دور می‌شوم

شاید به همین دلیل است که این پیرمردها جنگ را موهبت نمی‌دانند، حتی اگر در نهایت فاتح باشند…