بعضی فیلمها پس از پایان، در ذهنِ تماشاگر ادامه پیدا میکنند. نه به دلیلِ پیچیدگیِ داستان، بلکه به این دلیل که تصاویرشان معنایی فراتر از آنچه بر پرده دیدهایم پیدا میکند. در فیلمِ «چشمانِ سبز»
The Green Eyes تصویری بارها تکرار میشود؛ مایعی سیاه که در کابوسهای دخترک، آرامآرام همهجا را فرا میگیرد. فیلم هرگز توضیح نمیدهد این سیاهی چیست. شاید خون باشد، شاید خاطره، شاید ترومایی که راهی برای خروج پیدا نکرده است. اما برای من، این تصویر معنای دیگری داشت: «من آن را نفت دیدم…»
نه به این معنا که فیلم مستقیماً درباره نفت سخن میگوید، بلکه به عنوان استعارهای از خاورمیانه؛ سرزمینی که منابع عظیم طبیعیاش بارها به جای آنکه مایهی رفاه باشند، به زمینهای برای جنگ، مهاجرت، آوارگی و از هم پاشیدنِ خانوادهها تبدیل شدهاند. قایقی که در آغاز فیلم سوراخ میشود و مادر را در برابر چشمان فرزندانش میبلعد، برای من یادآورِ مردمانی بود که گاه نه فقط در آب، بلکه در پیامدهای تاریخی و سیاسیِ سرزمینِ خود غرق میشوند. این تنها برداشت شخصی من از فیلم است؛ اما ارزش سینما، دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود: «جایی که تصویر، پس از پایانِ روایت، همچنان امکانِ خلقِ معنا را حفظ میکند.»
در سطحِ داستان، فیلمِ «چشمانِ سبز» روایتِ خانوادهای عراقی است که پس از مرگِ مادر، در مسیرِ مهاجرت، وارد فرانسه میشوند. اما فیلم بیش از آنکه دربارهٔ عبور از مرزهای جغرافیایی باشد، دربارهٔ عبور از مرزهای روانی است؛ دربارهٔ سوگی است که هیچگاه فرصتِ سوگواری پیدا نمیکند و زخمی که همراهِ مهاجران، از کشوری به کشور دیگر سفر میکند. یکی از مهمترین ویژگیهای فیلم، پرهیز از نگاهِ کلیشهای به تروماست. دو کودک، یک حادثه را تجربه میکنند، اما واکنشهای کاملاً متفاوتی نشان میدهند. پسر که وابستگی عاطفی عمیقی به مادر داشته، در همان لحظهی مرگ متوقف میشود. او نه میتواند مرگِ مادر را بپذیرد، نه با مدرسه، نه با زبان جدید، نه با جامعهی میزبان و نه حتی با احساساتِ تازهای که فیلم با ظرافت به آن اشاره میکند، ارتباط برقرار کند. جهانِ جدید برای او هرگز جایگزینِ جهانی که او از دست داده نمیشود.
در مقابل، دختر، با وجودِ سنِ کمتر، راهِ دیگری را انتخاب میکند. او زبان میآموزد، با همکلاسیهایش دوست میشود، در مدرسه جای خود را پیدا میکند و از طریقِ نوشتن و تئاتر، رنج خود را بیان میکند. فیلم نشان میدهد که هنر، در چنین شرایطی، تنها یک فعالیتِ آموزشی نیست؛ بلکه میتواند به ابزاری برای بقا تبدیل شود.

یکی از تأثیرگذارترین شخصیتهای فیلم، معلمِ هنر است. او نه با نسخههای پیچیدهٔ درمانی، بلکه با سادهترین شکلِ همدلی، راهی برای ادامهی زندگی، پیشِ پایِ دختر میگذارد. یک آغوشِ صمیمانه، اعتماد به استعداد او، و فراهم کردنِ فضایی برای نوشتن و اجرای تئاتر، به کودک اجازه میدهد احساساتی را بیان کند که هنوز واژهای برای توصیفشان ندارد. فیلم به زیبایی نشان میدهد که گاهی یک رابطهی انسانی، پیش از هر مداخلهی تخصصی، میتواند نخستین گام در تحملِ سوگ و اضطراب باشد.
بازیِ بازیگرِ نوجوانِ نقشِ دختر، ستونِ احساسیِ فیلم است. او بدونِ اتکا به دیالوگهای طولانی یا اغراقهای رایج، شخصیتِ کودکی را خلق میکند که همزمان میانِ امید و فروپاشی زندگی میکند. یکی از انتخابهای فرمیِ قابل توجه فیلم، استفاده از «چشم» بهعنوانِ یک موتیف روایی است.
فیلم «چشمانِ سبز» تنها به رنگِ چشمِ شخصیتها اشاره نمیکند؛ بلکه به شیوهٔ ادراکِ جهان پس از تجربهی تروما میپردازد. تغییرِ رنگِ چشمهای دو کودک در لحظههای گذار، میانِ واقعیت و جهانِ ذهنی، مرزِ میانِ حافظه، کابوس و اکنون را محو میکند و تماشاگر را به تجربهی درونیِ شخصیتها نزدیکتر میکند. در نقطهی مقابل، حضورِ مادرِ فرانسویِ نابینا، معنایی نمادین پیدا میکند. او جهان را نمیبیند، اما رنجِ دیگران را عمیقتر از بسیاری از شخصیتهای بینا درک میکند. فیلم با این تقابل، میان «دیدن» و «فهمیدن» تمایز میگذارد؛ گویی بینایی همیشه به معنای شناخت نیست و همدلی میتواند دریچهای عمیقتر برای فهم انسان باشد.
در این میان، لنز دوربین نیز تنها ابزارِ ثبتِ تصویر نیست؛ چرا که به مسیری برای ورودِ رنج به جهانِ شخصیتها، و تماشاگر تبدیل میشود. شاید به همین دلیل است که «چشم» در این فیلم، بیش از آنکه یک ویژگی ظاهری باشد، استعارهای از تجربه، حافظه و زخمی است که جهان را برای همیشه به شکلی دیگر قابل رؤیت میکند. بسیاری از احساساتِ او از خلالِ سکوت، نگاه، مکث و زبانِ بدن منتقل میشود.
دخترک در مدرسه لبخند میزند، روی صحنه میایستد و تلاش میکند زندگیِ تازهای بسازد، اما اندوهی که در تمامِ لحظات همراه اوست، هرگز ناپدید نمیشود. همین ظرافت است که شخصیت او را باورپذیر و تأثیرگذار میکند.فیلم از نظرِ بصری نیز زبانی منسجم دارد. قاببندیهای دقیق، ریتم آرامِ تدوین و استفادهٔ هوشمندانه از انیمیشن در رؤیاها و کابوسهای دختر، جهانِ درونیِ شخصیتها را بدون فاصله گرفتن از فضای واقعگرایانهی فیلم آشکار میکند. انیمیشن در اینجا تزئینی نیست؛ ادامهی زبانِ روانِ شخصیتهاست. اما مهمترین پرسش فیلم، از نظر من، نه درباره مهاجرت، بلکه درباره مسئولیتِ نهادهای اجتماعی است.
دادگاهِ فرانسه درخواستِ پناهندگیِ این خانواده را رد میکند و تنها یک ماه برای ترکِ کشور، به آنان فرصت میدهد. فیلم وارد بحث حقوقی درباره درستی یا نادرستی این تصمیم نمیشود، اما پرسشی مهم را پیش روی مخاطب میگذارد: «آیا تصمیمهای اداری و قضایی میتوانند بدون در نظر گرفتنِ پیامدهای روانیشان کامل باشند؟»
در سراسرِ فیلم، تصمیمهای سرنوشتساز، یکی پس از دیگری گرفته میشوند، بیآنکه فرصتِ واقعی برای پذیرشِ فقدان، سوگواری یا دریافت حمایتِ روانشناختی فراهم شود. حتی زمانی که معلم، با احساس مسئولیت، موضوع را به مددکاران اجتماعی ارجاع میدهد، این پرسش همچنان باقی میماند که آیا مداخله، زمانی آغاز میشود که آسیب از پیش عمیقتر شده است؟
فیلم یادآوری میکند که کودکان، حتی در دشوارترین شرایط، برای خود روزنههایی کوچک از امید میسازند. گاهی این روزنه یک معلم است، گاهی دوستی، گاهی نوشتن، و گاهی پناه گرفتن در فضای کوچکی که میان چند ملحفه ساختهاند؛ جایی که هنوز احساس امنیت میکنند. شکنندگیِ همین روزنههای کوچک، شاید مهمترین هشدارِ فیلم باشد. برای کودکی که جنگ، مهاجرت و فقدان را تجربه کرده است، از بین رفتنِ آخرین نقطهی امید، صرفاً پایان یک رابطه نیست؛ ممکن است آغازِ فروپاشی باشد. فیلمِ «چشمانِ سبز»، نه فیلمی درباره سیاست است و نه صرفاً درباره مهاجرت. این فیلم درباره انسان است؛ درباره سوگی که از مرزها عبور میکند، درباره کودکی که تلاش میکند معنای زندگی را دوباره پیدا کند، و دربارهٔ مسئولیتِ جامعه در قبالِ رنجهایی که اگر به موقع دیده نشوند، تنها شکل خود را تغییر میدهند و سالها بعد، در جایی دیگر، دوباره خود را نشان میدهند…
𝚃𝚑𝚎 𝙶𝚛𝚎𝚎𝚗 𝙴𝚢𝚎𝚜
𝙳𝚒𝚛𝚎𝚌𝚝𝚎𝚍 𝚋𝚢
𝙵𝚊𝚗𝚗𝚢 𝙻𝚒𝚊𝚝𝚊𝚛𝚍 & 𝙹𝚎𝚛𝚎𝚖𝚢 𝚃𝚛𝚘𝚞𝚒𝚕𝚑
𝙻𝚘𝚌𝚊𝚛𝚗𝚘 𝟸𝟶𝟸𝟼

