«کمدی درست شبیه یک سلاح است. در فیلم “دیکتاتور بزرگ“، چارلی چاپلین از طنز فیزیکی برای تضعیف نمایشهای باشکوه فاشیستی و از فصاحتِ کلام، برای ترویجِ دیدگاهی انسانیتر، استفاده کرده است.» شکستِ طنزآمیزِ نازیها، از نگاهِ چاپلین در این فیلم، به عنوانِ بنایِ یادبودی از خوشبینی، همچنان پابرجاست.
فیلمهایی وجود دارند که شاید تماشایشان بیش از حد وحشتناک، و نادیده گرفتنِشان بیش از حد بزرگ باشد، اما به نوعی فراتر از یک شوخی نیستند. یکی از این فیلمها، فیلم تبلیغاتیِ نازیها، «پیروزی اراده» (۱۹۳۵) ساخته لنی ریفنشتال است، فیلمی که شهرتش به این دلیل تضمین شده که وظیفهاش را به خوبی انجام داده است. بسیاری آن را تحسین کردهاند، اما تعداد بیشتری، از آن متنفر بودهاند، حتی تعداد بیشتری، حداقل به طور غیرمستقیم، به آن تاخته و خندیدهاند. ریفنشتال که از طرفِ نازیها مأمور شده بود تا گردهماییِ نورنبرگ در سال ۱۹۳۴ را مستندسازی کند، از این رویداد، یک فیلم تبلیغاتیِ مهیج، با شور و شوقِ ملیگرایانه ساخت. او دستور داد ریلها و برجهایی برایش بسارند تا دوربینها بتوانند فضا را پوشش دهند و فیلمش، که با ریتمِ موسیقیِ متنِ ارکستر تدوین شده بود، بر مقیاسِ جمعیت تأکید کند و پیشوا را طوری فیلمبرداری کرد که انگار یک خداست و سخنرانیهای تند و تیز او را به صورتِ خطابهای قدرتمند ارائه داد.

مستندِ درجه یکِ ریفنشتال که اخیرا به کارگردانی آندرس ویل ساخته شده، به شخصیتِ فیلمساز و انکارهای صادقانه و باورنکردنی او در مورد همکاری با نازیها پرداخته و جایگاه فیلمِ ریفنشتال را به عنوانِ یک موفقیتِ خطرناک، بسیار تاثیرگذار و بدیهی میداند. تاریخ به ما میگوید که این فیلم، در آن سالها، مردم آلمان را مجذوب خود نکرد، اما مورد توجه رژیم و نزدیکانش قرار گرفت و در جشنواره فیلم ونیز که تحت حمایت فاشیستها بود، جایزهای را دریافت کرد. در خارج از کشورهای محورِ جنگ، طبیعتاً تماشای آن دشوارتر بود و با بیتوجهیُ بیشتری همراه شد.
آیریس بری، متصدیِ بخشِ علوم، در موزه هنرِ مدرنِ نیویورک، در سال ۱۹۳۶ نسخهای از آن را از آرشیو فیلم رایش، جمعآوری و تدوین کرد که در همان سال، گزیدهای از آن را برای مخاطبانِ نخبه در واشنگتن به نمایش گذاشت تا هنر تبلیغات، از زاویهی سینما را مطالعه کنند. در جریانی کاملاً متفاوت، «گروه آلمانی/آمریکایی» که موردِ حمایتِ نازیها بودند، فیلم را در نیویورک نمایش دادند. در ژوئیه ۱۹۳۹، حداقل یک نمایش عمومی در سینمایی در منهتن برگزار شد. او این فیلم دو ساعته را به یک نسخهی ۴۵ دقیقهای تبدیل کرد تا مطالعهی آن برای تماشاگرانش آسانتر باشد. او در این نسخه، بسیاری از سخنرانیهای طولانی را حذف کرد اما حاصلِ کارش، تاکتیکهای فیلم را شدیدتر نشان میداد و با یک هشدارِ مقدماتی همراه شده بود.
فرانک کاپرا کارگردانِ ایتالیایی/آمریکایی این نسخه را دید و اشاره کرد که “شیطان نمیتوانست یک نمایشِ فوقالعاده خونینتر از این طراحی کند!” او با پروژه تبلیغاتی متفقین، فیلمی با عنوانِ “چرا ما میجنگیم” (۱۹۴۲) ساخت که شاملِ صحنههایی از فیلم ریفنشتال بود. صحنههایی که میتوانستند برای اهداف شیطنتآمیزتری به کار گرفته شوند. ظاهراً گوبلز، که مردی نه چندان متین و آرام بود، با دیدن آن چنان خشمگین شده بود که صندلیهای سالن نمایش را لگد کرد! آن زمان، گروهِ مقاومتِ دانمارکیها در کمینِ متصدیان نمایش فیلم بودند و آنها را مجبور میکردند این فیلم و دیگر فیلمهای تحریکآمیز را در سینماها نمایش دهند، چون این اتفاق باعث خوشحالی تماشاگرانی میشد که در زمان اشغال، زندگی میکردند.

چرا ما میجنگیم
یک نسخهی ۱۲ دقیقهای هم از وزارت کشور، «اینها مردها هستند» (۱۹۴۳)، شامل یک صدای شاعرانه با فیلمنامه دیلن توماس ساخته شده بود که این حس را القا میکرد که نازیهای متعصب، به گناهانشان در کشاندن ملت به جنگ و تفرقه اعتراف میکردند. این بار، بریتانیاییها با تمسخر، اما همچنان با لفاظیهای احساسیشان، به گزافهگویی پرداختند.
تقریباً در همان زمان، استودیو موما، نسخه خلاصهشدهای از فیلم «پیروزی» را در هالیوود به نمایش گذاشت. لوئیس بونوئل مسئولیت این تدوین را بر عهده گرفته بود، اگر این روایت واقعیت داشته باشد، خندهدار خواهد بود چون میگویند تقریباً همهی ۹۰۰ مهمانی که برای دیدنِ این نسخه دعوتشده بودند، زمانِ نمایش، کاملا وحشتزده شدند. رنه کلر تأکید کرد که این فیلم هرگز نباید برای عموم مردم آمریکا نمایش داده شود: «اگر این کار را بکنید، ما از دست خواهیم رفت...»
در این جمع، یک مخالف هم وجود داشت: جنابِ چارلی چاپلین، که گفته میشود آنقدر به این فیلم خندید که از صندلیاش افتاد کفِ سالنِ سینما!
نویسنده: پاملا هاچینسون – منبع: کایهدوسینما تابستان ۲۰۲۵ – مترجم: امیررضا فخری

