Skip to main content

گزارش‌های خواندنیِ نرگس صمدی از برلیناله ۲۰۲۶

فیلمِ «ملکه‌ در دریا» به کارگردانیِ لنس همر یکی از جدی‌ترین انتخاب‌های امسال برای خرس طلایی جشنواره بین‌المللی فیلم برلین است؛ فیلمی آرام که بی‌هیاهو پیش می‌رود اما اثرش در جانِ تماشاگر باقی می‌ماند. این درام دیدنی، در ظاهر درباره زوال عقل است، قصه‌ی زنی میان‌سال که با دمانسِ مادرش دست و پنجه نرم می کند، اما در عمقِ خود روایتی عمیق را از میل و تداوم بدن در سه نسل از زنان واکاوی می‌کند.

«آنا کالدر مارشال»، در نقشِ مادربزرگ، با بازیِ شاهکار و توانمندش، به این فیلم، واقعیتی قوی و باورپذیر تزریق می‌کند. بازی او با جزئیاتی بسیار ظریف، از لرزشِ دست‌ها، نگاه‌های سرد و گم‌شده و سکوت‌هایی تاثیرگذارتر از دیالوگ، در واقع موتور محرکِ فیلم است. او نشان می‌دهد حافظهٔ انسان ممکن است فروبپاشد، اما نیاز به لمس کردن و نزدیکی از میان نمی‌رود.

در مرکز روایت، ژولیت بینوش ایستاده است، زنی میانِ مادرِ رو به زوال و دختری در آستانه‌ی کشفِ میل به آرامش و تجربه؛ بازی او تعادلی جدی به فیلم می‌دهد. حضورش ستونِ میانی و پیوند دهنده‌ی این سه نسل است، زنی که هم باید مراقبت کند و هم تصمیم بگیرد، در حالی که با تنهاییِ خودش نیز روبه‌روست.

فیلمبرداری با نماهای مکررِ «های‌انگل» فاصله‌ای آگاهانه بین این خانواده ایجاد می‌کند. سقف‌های خانه در قاب دیده می‌شوند و حس نظارتی خاموش شکل می‌گیرد؛ گویی فضا بر شخصیت‌ها سنگینی می‌کند. طراحیِ مینیمال و خلوت خانه، این خلأ عاطفی را تشدید می‌کند.

موسیقی نیز بخشی از این ساختارِ احساسی است. ترکیبِ تکرارشونده‌ی ضرب‌آهنگِ پیانو با صدایِ یکنواخت و کشیده‌ی ویولن، فضایی دوگانه می‌سازد؛ پیانو با ضرباتِ قطع‌کننده‌اش، نوعی تلاش برای نزدیکی را تداعی می‌کند، و ویولن با صدای ممتدش اضطراب و ناپایداری را همراهی می‌کند. این دو صدا در کنار هم، ریتم درونی فیلم را شکل می‌دهند.

«ملکه‌در دریا» فیلمی درباره‌ی آن چیزی است که از انسان باقی می‌ماند وقتی حافظه عقب می‌نشیند. درباره‌ی بدنی که هنوز میل به زندگی دارد. اثری آرام، صریح و انسانی که می‌تواند یکی از جدی‌ترین گزینه‌ها برای درخشش در رقابت اصلی امسالِ جشنواره‌ی برلین باشد.

«گزارش‌های ما از این جشنواره ادامه خواهد داشت…»